پنجشنبه 21 خرداد 1405 - Thu 11 Jun 2026
  • حسین ستوده / آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم

  • «ان‌بی‌سی» هم به «جنایت جنگی» آمریکا در ایران اذعان کرد+ عکس

  • آمریکا در تله ایدئولوژیک اسرائیل افتاده است

  • پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی ارتحال آیت‌الله فیاض

  • پشت‌پرده ادعای ترامپ برای عملیات مخفی عبور نفت از هرمز+ عکس

  • اشک، شادی و جام، لحظات ناب جام جهانی / عکس

  • احکام جدید حقوقی بازنشستگان صادر شد

  • ستاره خارجی پرسپولیس هم به ایران برگشت

  • طبیعت افسانه‌ای فارو / عکس

  • تنگه هرمز تا اطلاع بعدی بسته است

  • ارتش آمریکا در تنگه هرمز شکست خورد

  • تهدید زیرساخت‌ها، تهدید زندگی مردم است

  • ترامپ در بن‌بست ایران گیر کرده هیچ‌کس جز خود را نباید سرزنش کند

  • واقعه‌ای که تاریخ را تغییر داد

  • از قبولی در کنکور سراسری تا انتخاب حجره نشینی

  • «وعده صادق» تجلی نبوغ مدیریتی شهید سلامی بود

  • تهدید تیم ملی ایران به کناره‌گیری از جام جهانی ۲۰۲۶

  • پلنگی که عقاب آفریقایی را شکار کرد

  • سه عامل ریزش طلای جهانی

  • تتلو؛ از صحنه موسیقی تا صحن دادگاه

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 361886
    تاریخ انتشار: 10/دي/1402 - 16:05

    به حاج قاسم گفتم چقدر کلاس می‌گذاری؟

    جانباز مدافع حرم «محمدنبی اسدی» می‌گوید: در سوریه که بودم، گفتند قرار است سردار سلیمانی به منطقه بیاید و به رزمندگان سر بزند. من از نزدیک ایشان را ندیده بودم و نمی‌شناختم‌شان...

    به حاج قاسم گفتم چقدر کلاس می‌گذاری؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس،

    در دوران جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران پدرش به ایران آمد و چند ماهی در جبهه ایران حضور داشت که بعد از مجروحیت به افغانستان بازگشت. با خانواده در مزار شریف افغانستان زندگی می‌کردند. ۵ برادر و ۳ خواهر بودند و زندگی خوبی داشتند. آنها در مزار شریف کشاورزی و دامداری می‌کردند و حتی با پول خودشان کارهای فرهنگی انجام می‌دادند. تا اینکه جنگ داعش در سوریه شروع شد. دیگر نمی‌توانستند دست روی دست بگذارند. به سوریه آمدند. برادرش «محمدالله اسدی» شهید شد و خودش جانباز.

    جانباز مدافع حرم «محمدنبی اسدی» در سوریه که بود، دیداری با سردار شهید حاج قاسم سلیمانی داشت. در حالی که او اولین بار بود فرمانده سپاه قدس را می‌دید. روایت این جانباز مدافع حرم را می‌خوانیم:
    بعد از آغاز جنگ گروهک داعش علیه مردم سوریه و رسانه‌ای شدن این جنگ، من در اواخر سال ۹۳ به ایران آمدم و برای حضور در سوریه اقدام به ثبت‌نام کردم. چون قد و قواره کوچکی داشتم من را ثبت‌نام نمی‌کردند و بعد از کلی التماس اسم من را نوشتند.

    از ایران به پدر و مادرم زنگ زدم و قضیه رفتن به سوریه را گفتم؛ با توجه به اینکه پدرم هم در جنگ تحمیلی حضور داشت به من گفت: ما که از جهاد و شهادت خسته نمی‌شویم برو به سلامت. مادرم هم گفت خون تو که از خون حضرت علی‌اکبر(ع) رنگین‌تر نیست؛ هر طور خودتان می‌دانید اگر دوست دارید برای دفاع از حرم بروید من مانع نمی‌شوم. بعد از گذراندن یک دوره آموزش نظامی راهی سوریه شدم و به حرم حضرت زینب(س) رفتم.

    حضور در بین مردم سوریه و رزمندگان، من را عاشق آنجا  کرد و تصمیم گرفتم در سوریه بمانم
    در دوره‌ای که در سوریه بودم یکبار گفتند که قرار است سردار سلیمانی به منطقه بیاید و به رزمندگان سر بزند. من از نزدیک ایشان را ندیده بودم و نمی‌شناختم‌شان. در این دیدار حاج قاسم از من پرسید تخصص‌تان چیست؟ من هم بدون اینکه شناختی از ایشان داشته باشم، گفتم راننده تانک هستم. بعد به اسلحه من اشاره کرد و گفت چرا اسلحه را اینطوری گرفتی؟ گفتم این چوب دستی من است. بعد پرسید گروه چند هستی؟ به شوخی گفتم شما گروه چند هستی که کلاس می‌گذاری؟ حاج قاسم گفت من گروه صفر هستم و باهم خندیدیم؛ بعد از این صحبت‌ها دوستان به من گفتند که ایشان حاج قاسم هستند. حاج قاسم بوسه‌ای بر پیشانی من زد؛ من خجالت کشیدم و عذرخواهی کردم؛ اما حاج قاسم گفت فاطمیون باید این شیطنت‌ها را داشته باشند.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما