پنجشنبه 18 دي 1404 - Thu 08 Jan 2026
  • اقتدار یا استیصال؟

  • دوست ترامپ: «بچه پارتی‌دار شاه» از ایران دزدی کرد +عکس

  • بد و خوب تصمیم ارزی دولت

  • مرز اعتراض و اغتشاش را ملت ایران با بصیرت خود ترسیم کرد

  • فرصت‌طلبی زن بهایی برای دعوت ترامپ به بمباران ایران +عکس

  • مردم خط خود را از اغتشاش‌گران جدا کرده‌اند

  • سقوط جهانی جایگاه علمی موسسه وایزمن و دانشگاه‌های اسرائیل

  • ترامپ کمی تاریخ بخواند!

  • دلارهای کثیف اسرائیل برای تنفس مصنوعی به آشوبِ از نفس‌افتاده

  • صف بازاریان از اغتشاشگران جداست

  • سرخوردگی صهیونیست‌ها از آشوب: چرا آرامش در ایران برقرار است؟!

  • سقوط مادورو؛ اکنون چه می‌شود؟ سناریو‌ها چیست؟

  • حجت‌الاسلام حاج‌علی‌اکبری: دشمن می‌خواهد مشکلات اقتصادی را به بحران امنیتی تبدیل کند/ جوانان مؤمن و دانشمند ایرانی با هدایت رهبری، نام ایران را در فضا تثبیت کردند

  • پادویی برای ترامپ، شاخ و دُم ندارد/ نفاق این شکلی است

  • تعادل موشکی و چالش‌های دفاعی رژیم صهیونیست +عکس

  • اسرائیل آماده جنگ با ایران نیست

  • ریاست‌جمهوری ترامپ نشانه افول آمریکاست

  • لبنان؛ آغازی بر پایان برهه‌ای ۱۳ماهه؟

  • «نبویون» حاج‌قاسم؛ معمای خطی که نشکست

  • درخواست مجری صهیونسیتی از نتانیاهو درباره التهاب‌آفرینی در ایران+عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 416397
    تاریخ انتشار: 17/دي/1404 - 14:00

    در جست‌وجوی آب برای وضو +عکس

    من دراز کشیدم و محمدرضا در شیاری که نزدیکی ما بود شروع به راه‌رفتن کرد. بعد از چهار پنج دقیقه آمد...

    در جست‌وجوی آب برای وضو +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» 

    بعد از عملیات والفجر ۳ مهدی میرزایی از تخریب رفته بود و قاسم موحد مجروح شده بود و من در واحد تخریب مشغول به خدمت بودم. برای شناسایی منطقه، همراه با محمدرضا عازم سومار شدیم. من پشت فرمان بودم و او بغل‌دستم نشسته بود. وقتی از پل فلزی عبور کردیم رو به من پرسید: «نماز کجا و‌ایستیم؟»
     گفتم: «۹۰ کیلومتر تا ایلام داریم و یک ساعت تا وقت نماز مونده.»
     بعد از مدتی به صالح‌آباد رسیدیم. محمدرضا دوباره پرسید: «برای نماز کجا توقف می‌کنیم؟»


     جواب دادم: «تا وقت نماز هنوز خیلی مونده، ایلام برسیم برای اقامه نماز به مسجد می‌ریم.»
     حدود ۴۵ دقیقه گذشت و آمدیم جلوتر، اما متوجه شدم که رضا بی‌قرار شده! بااینکه اهل شوخی بود؛ اما با من رودربایستی داشت و مرتب بیرون را نگاه می‌کرد و نگاهی به ساعتش می‌انداخت. وقتی این وضعیت را دیدم گفتم: «هرجا ساعت نشان داد که وقت اذان هست وایستیم تا نماز بخونیم.»
     با این حرف خیالش راحت شد. در سینه‌کشی ایلام که حالت پرتگاه داشت، گفت: «موقع نمازه...»
     زیر تک‌درختی که آنجا بود ترمز زدم و گفتم: «برای وضو اینجا آب نیست و باید برویم ایلام.»
     محمدرضا گفت: «مگه شما خدایی و از همه چیز خبر داری؟ خدا خودش اسباب رو فراهم می‌کنه.»

     


     من دراز کشیدم و محمدرضا در شیاری که نزدیکی ما بود شروع به راه‌رفتن کرد. بعد از چهار پنج دقیقه آمد و گفت: «آب پیدا کردم.»
     با هم به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به‌جایی رسیدیم که یک باریکة آب جریان داشت. محمدرضا حوضچه‌ای درست کرد و وضو گرفتیم. برگشتیم سمتی که ماشین را پارک کرده بودیم. می‌خواستیم نماز بخوانیم که برای پیش‌نماز شدن حرفمان شد. درنهایت نماز اول را من پیش‌نماز ایستادم و نماز دوم را او پیش‌نماز ایستاد.
     خاطره‌ای از شهید محمدرضا مهدی‌زاده طوسی

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما