به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس ،
اوایل مهرماه بود که به بهانه کتاب «قاسم به روایت مرتضی سرهنگی» جمعی از نویسندگان و هنرمندان به دیدار آقامرتضی سرهنگی آمده بودند. از قضا، رضا امیرخانی هم بود. در آن دیدار هرکسی خاطرهای از سرهنگی گفت و گریزی هم به حاج قاسم سلیمانی زدند.
رضا امیرخانی، اما روایت خود را از برخوردش با حاج قاسم به شکل یک قصه کوتاه و این گونه روایت کرد:
«هم از طرف خانواده عروس دعوت بودم و هم از طرف خانواده داماد؛ وارد مجلس که شدم نمیدانستم کجا بنشینم. میان مجلس، چهره آقامرتضی سرهنگی را دیدم و آمدم کنارشان نشستم. بعد از من مردی دیگر وارد سالن شد و متوجه شدم که او هم به دنبال جایی برای نشستن میگردد؛ اما او با من فرق داشت؛ چرا که همه برایش بلند شدند و جای خالی برایشان باز کردند تا کنارشان بنشینند. او هم مانند من، از بین همه جمع، کنار آقا مرتضی نشست.
این آخرین دیدار من با شهید قاسم سلیمانی بود؛ شاید کمتر از یک ماه پیش از شهادتشان.
یادم هست که گلهای داشتم، اما آنقدر ایشان خسته بود که حس کردم وقت گفتن آن نیست و دیگر هم نشد بگویم.»
میشود آن خستگی را که امیرخانی گفت بهخوبی مجسم کرد؛ خستگی مردی که نه از یک روز و یک مجلس، که از سالها دلسپردگی میآمد؛ خستگی همیشگی کسی که قلبش برای ایران و مردمش میتپید.
این روزها رضا امیرخانی خود در بستر بیماری است و در مجادلهای سخت برای زندگی؛ برای او آرزوی سلامتی و بازگشت به روزهای نوشتن داریم.



