به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
مهدی مظهری صفات یکی از رزمندگان گردان ۴۰۸ دوران دفاع مقدس، از حضورش در یکی از مدرسههای جنگ زده برای گذراندن دوره آموزش تعریف میکند: «ترکشها نشسته بودند به سینه دیوار مدرسه. دیوارها همه نصفه نیمه و فروریخته. تک و توکی کلاس سالم مانده بود که میشد چند روزی در آن ماند و در جزر و مد اروند رود آموزش غواصی دید.
کلاس پر از میز و نیمکت شکسته و درب و داغان بود و غرق خاک. شروع کردیم به تمیز کردن کلاس. چشمم به یک کتاب افتاد؛ بدون جلد و غرق خاک. بازش کردم، کتاب فارسی کلاس اول دبستان بود. همان جا نشستم و ورقش زدم. یاد کلاس اول دبستانم افتادم؛ یاد بچههایی که تا همین چند وقت پیش روی نیمکتهای این کلاس مینشستند و یک صدا میخواندند: «بابا آب داد.» اشک در چشمهایم جمع شده بود. برای اینکه حال خودم را عوض کنم، از جایم بلند شدم.
جلوی تخته سیاه رفتم و رو به میز و نیمکتهای تکه تکه ایستادم. با صدایی کشیده و بلند خواندم: «بابا آب داد.»بچهها زدند زیر خنده و با هم تکرار کردند: «بابا آب داد.»کتاب را ورق زدم: «بابا انار دارد.»بچهها بلندتر تکرار کردند: «بابا انار دارد.» به روزهای مدرسه برگشته بودیم؛ به کلاس اول. غرق در خاطرات دبستان بودم که یکی از بچهها دستش را بالا برد و گفت: «آقا اجازه؟ ما بریم دستشویی؟»گفتم: «نه بشین بچه! زنگ تفریح رو برای چی گذاشتهان پس؟»ادامه دادم: «آ کلادار، آ بیکلا.»همه همصدا شدند: «آ کلادار، آ بیکلا.»صدایم را توی سرم انداختم و تا جایی که توان داشتم خواندم: «بـ کوچک، ب بزرگ.»کسی تکرار نکرد. گفتم: «به کوچک، ب بزرگ.»باز هم کسی جواب نداد. همه بر و بر نگاهم میکردند.گفتم: «تنبلای کلاس! به کوچک به بزرگ.»
دستی روی شانهام سنگینی کرد. رویم را برگرداندم؛ حاج حمید شفیعی فرمانده گردانمان بود. کتاب را بستم و مثل دانشآموزی که نمره بد گرفته باشد، سرم را پایین انداختم. حاج حمید با نگاه پرجذبهاش وراندازم کرد و گفت: «مهدی! تو از خودت خجالت نمیکشی؟ تو اومدی اینجا خط بشکنی. تو رزمندهای، تو غواصی. این کارا چیه از خودت در میاری؟» دو طرف کتاب را توی دستهایم گرفتم و لولهاش کردم. حاج حمید کتاب را از دستم گرفت و ورق زد.
لای صفحات را نگاه کرد و با تأسف گفت: «الان اگه حاج قاسم (سلیمانی) از اینجا رد بشه و این کارا رو ببینه چی به گردان ۴۰۸ میگه؟»دوباره کتاب را به دستم داد. کتاب را لوله کردم و در دستم فشردم. همان طور که سرم پایین بود، با خجالت گفتم: «حاجی، ببخشین! من نمیدونستم شما پشت سر منی.»گفت: «حالا خوبه پشت سرت بودم.
اگه نبودم، چه کار میکردی؟» کتاب را روی سینهام گذاشتم؛ درست مثل دوران مدرسه. گفتم: «حاجی. باور کن شما رو که دیدم یاد ناظممون افتادم. فکر میکردم الانه که گوشم رو بگیری و بپیچونی.»حاج حمید نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. بچهها، که خندهاش را دیدند، دل آمد توی دلشان و خندیدند. حاج حمید محکم روی شانه ام کوبید و گفت: «اگه من ناظم بودم و تو از من حساب میبردی که این کارا رو نمیکردی. با این کارات برای گردان آبرو نذاشتی!»