به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
خاموشیهای مکرر برق، امان مردم را بریده است. اما درست در همین لحظات، در آشیانههای نیروی هوایی، پیشرفتهترین و گرانترین جنگندههای اف۱۴ جهان که هنوز ارتش آمریکا هم به تمام واحدهایش تحویل نداده، زیر نور ژنراتورها جا خوش کردهاند.
این بخشی زندگی مردم در بهار ۱۳۵۶ شمسی (۴۹ سال قبل) است. خلاصه تمام عیار رژیمی که ویترینی از پیشرفتهترین تسلیحات جهان را داشت، اما از تأمین اولیه رفاه عمومی ناتوان بود؛ اقتصادی ورشکسته در کنار انبارهای پر از باروت.
این جنون نظامیگری یکشبه متولد نشد. ریشه این داستان به روزهای پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بازمیگردد. با سقوط دولت دکتر مصدق، واشنگتن برای سرپا نگه داشتن رژیم محمدرضا پهلوی، دستبهجیب شد. ژنرال آیزنهاور در همان هفتههای اول حکومت سپهبد زاهدی، ۴۵ میلیون دلار پول نقد به تهران تزریق کرد.
مجموع کمکهای نظامی و اقتصادی آمریکا به ایران که تا قبل از کودتا (بین سالهای ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۱) در مجموع فقط ۳۲ میلیون دلار بود، ناگهان در فاصله سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۶ به رقم نجومی ۵۰۰ میلیون دلار جهش یافت؛ رقمی که ۱۲۵ میلیون دلار آن فقط هدیه نظامی برای سرپا نگه داشتن ارتش محمدرضا پهلوی بود.
.png)
آمریکاییها بعد از بریتانیا، ارباب جدید ایرانِ پهلوی شده بودند، اما به همان اندازه هم به شاه نگاه ابزاری داشتند. آنها در جریان ملی شدن نفت و روزهای کودتا، نقاط ضعف مفرط، ترسها و منش محمدرضا را شناخته بودند و اصولاً در شایستگی او برای اداره ایران تردید جدی داشتند.
آیزنهاور در سفرش به تهران، حتی ذرهای تحت تأثیر تشریفات گرانقیمت و برق دربار قرار نگرفت. با این حال، جان فوستر دالس، وزیر خارجه وقت آمریکا با این ایده که «دشمنِ دشمن ما دوست ماست»، اصرار داشت که باید پشت شاه ایستاد.
واشنگتن سیاستش را روی دو پایه چید: اول، طرف معامله فقط شخص شاه باشد تا او در رأس هرم قدرت مطلق شود، و دوم، بازوهای امنیتی او تقویت شوند. خروجی ملموس این سیاست در سال ۱۳۳۶، تأسیس سازمان مخوف ساواک بود؛ سازمانی که با هدایت مستقیم سیا و همکاری موساد، نه برای امنیت ملی، بلکه به عنوان یک پلیس بدنام برای سرکوب داخلی آموزش دید.
از طرف دیگر، در فاصله سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۰، ایران به تنهایی نیمی از کل کمکهای نظامی مجانی آمریکا به سراسر جهان را بلعید. بیش از ۲۵ هزار افسر ایرانی در کلاسهای زبان و دورههای نظامی غرب ثبتنام کردند. اما این ارتش تنومند، یک جای کارش میلنگید؛ شاه که به شدت از کودتای افسران ملیگرا واهمه داشت، ارتش را نه به عنوان یک دژ دفاعی برای کشور، بلکه به عنوان یک ابزار شخصی طراحی کرد.


او با ایجاد اختلاف میان فرماندهان و برکنار کردن نظامیان شایسته، ارتش را از معنا تهی کرد. فرماندهان سه نیرو، رکن دوم و ضد اطلاعات، همگی موازی با هم، فقط به شخص شاه وصل بودند و رئیس ستاد مشترک حتی نقش رابط را هم نداشت.
این ارتشِ دستساز، برخلاف ارتشهای همتراز خود مثل ترکیه و هند، ساختار ملی نیافت و در طول عمرش، جز یک عملیات محدود در ظفار عمان، در هیچ جنگ کلاسیکی محک نخورد؛ مأموریت اصلی این ساختار، نه مقابله با بیگانه، بلکه ایستادن در برابر ملت بود.
ماجرا از ابتدای دهه ۵۰ و با سونامی درآمدهای نفتی، وارد فاز جنونآمیزتری شد. سال ۱۳۴۸ آخرین سالی بود که آمریکا به ایران اسلحه مجانی یا وام داد؛ از سال ۴۹، شاه دلارهای نفتی را مستقیم به حساب کارخانههای اسلحهسازی آمریکایی واریز میکرد.
خروج نیروهای بریتانیا از خلیج فارس در سال ۱۹۷۱ و ترس شاه از قدرت گرفتن رادیکالهای عرب به رهبری عبدالناصر، به این توهم دامن زد که او باید «ژاندارم منطقه» باشد.
بر اساس گزارش رسمی کمیته روابط خارجی سنای آمریکا در جولای ۱۹۷۶، خرید تسلیحاتی ایران از ۵۲۴ میلیون دلار در سال ۱۹۷۲، با جهشی باورنکردنی در سال ۱۹۷۴ به ۳.۹۱ میلیارد دلار رسید. اف-۴ و اف-۵ها رفتند و جای خود را به اف-۱۴، تانکهای چیفتن و ناوهای مدرن دادند. شاه بیمحابا خرید میکرد و آمریکاییها هم دست او را کاملاً باز گذاشته بودند.



نتیجه این آزادی عمل در خرید، انبار کردن حجم عظیمی از سلاح بود که اقتصاد کشور توان هضم آن را نداشت. در اوایل سال ۱۳۵۶، میلیاردها دلار ثروت ملی ایران پودر شده و به اسلحه تبدیل شده بود، در حالی که زیرساختهای کشور رمقی نداشتند. کشوری با مدرنترین ناوگان هوایی جهان که پایتختش برای چند ساعت روشنایی در شب، معطل برق بود.



