به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
گروه تاریخ: هنری کیسینجر، وزیر خارجه اسبق آمریکا، در سالهای آخر عمرش هرگز دوست نداشت به یک سؤال مشخص پاسخ دهد؛ سؤالی که راز یکی از بزرگترین و بیرحمانهترین معاملات پنهان قرن بیستم را در خود داشت: «چگونه واشنگتن و تهران، یک ملت را به بهای منافع سیاسی خود به مسلخ فرستادند؟» وزیر خارجه اسبق آمریکا حتی در کتاب قطور ۱۲۸۳ صفحهای خود، «سالهای خروشان»، ترجیح داد با سکوت از کنار پروندهای عبور کند که لکه ننگ آن برای همیشه بر دامن دیپلماسی مشترک پهلوی و کاخ سفید باقی ماند؛ پرونده خیانت به کردهای شورشی عراق در اسفند ۱۳۵۳ (مارس ۱۹۷۵). این سکوت، فرجامِ اعتماد به تضمینهای کاخ سفید را نشان میدهد؛ موضوعی که این روزها با نگاهی به رفتارهای ضد و نقیض و منفعتطلبانه آمریکا در قبال متحدان منطقهایاش، دوباره زنده شده و نشان میدهد که تاریخ چطور تکرار میشود.

ماجرا به یک بازی دوجانبه بازمیگردد. کوههای کردستان عراق سالها بود که به زمین بازی پنهان سازمان «سیا» و رژیم شاه تبدیل شده بود. ملا مصطفی بارزانی، پایه گذار حزب دمکرات کردستان عراق و مبارزانش، بیخبر از پشتپردههای سیاست، گمان میکردند که تضمینهای کتبی و شفاهی واشنگتن و ارتش تا بن دندان مسلح شاه، تکیهگاهی آهنین برای آنهاست. بارزانی بعدها و کمی پیش از مرگش با تلخی اعتراف کرد: «ما پشتگرمی به تضمین آمریکا داشتیم. ما هیچ اعتمادی [به شاه] نداشتیم و بدون وعدههای آمریکا قدم در این راه نمیگذاشتیم.
بزرگترین اشتباه من، اعتماد به دولت آمریکا بود». پرده اول این تراژدی در دهم مارس ۱۹۷۵ در همایش الجزایر رقم خورد. محمدرضا پهلوی در معاملهای سریع با صدام حسین، به ناگاه پشتِ ایده خودمختاری کردها را خالی کرد تا مرزهای خود را تثبیت کند. همان روزها، مدیر پایگاه سیا در خاورمیانه در تلگرافی فوری و محرمانه به ویلیام کولبی، رئیس وقت آژانس اطلاعاتی آمریکا، هشدار داد: «روش ایران نه تنها آرزوهای سیاسی کردها را نقش بر آب ساخته، بلکه زندگی هزاران تن را در معرض مخاطره قرار داده است. اگر وضع موجود را ماهرانه سر و سامان ندهیم، آنها گمان خواهند کرد ما رهایشان کردهایم».

اما در واشنگتن، نه پرزیدنت جرالد فورد و نه هنری کیسینجر، هیچکدام گوششان بدهکار این هشدارها نبود. برای آنها، مهرهها کارکرد خود را از دست داده بودند و باید سوخت میشدند. این فریب بزرگ، چنان با اصول اخلاقی مغایرت داشت که حتی ویلیام سافیر، روزنامهنگار سرشناس آمریکایی در نیویورکتایمز صراحتاً فورد و کیسینجر را به خاطر این «خیانت بزرگ» محکوم کرد و خواستار برکناری کیسینجر شد.
شانزده سال بعد، در بهار ۱۳۷۰، تاریخ یک بار دیگر ذات این پیوند استراتژیک را به تصویر کشید. بعد از جنگ خلیج فارس، وقتی کردها و شیعیان عراق علیه صدام دست به قیام زدند، آمریکا باز هم تماشاچی ماند و هیچ کاری برای جلوگیری از سرکوب آنها توسط صدام انجام نداد. این نگاه ابزاری، دقیقاً همان رابطهای بود که بین کاخ سفید و محمدرضا پهلوی جریان داشت و در دهه ۱۳۵۰ به اوج خود رسیده بود.

شاه عملاً دکترین نیکسون را در منطقه پیاده میکرد و پیادهنظام سیاستهای آمریکا شده بود؛ از فرستادن هواپیماهای اف-۵ به ویتنام برای کمک به ارتش آمریکا گرفته تا تأمین نفت اسرائیل و آفریقای جنوبی در اوج تحریم نفتی اعراب در سال ۱۳۵۲. ارتش ایران حتی برای راضی کردن واشنگتن، وارد جنگ ظفار در عمان شد. روابط ساواک و سیا به قدری به هم گره خورده بود که کرمیت روزولت، مأمور ارشد سیا، در کتاب خود رئیس ساواک را «ژنرال ما» نامید.
واشنگتنپست هم بعداً در سرمقالهای در آبان ۱۳۵۸ نوشت: «به این دیکتاتوری که از ما بوده و هست، پناهندگی بدهید». محمدرضا پهلوی فکر میکرد این خدمات، تضمینکننده بقای اوست، اما تاریخ نشان داد آمریکا همانطور که راحت پشت بارزانی را خالی کرد، پشت شاه را هم خالی میکند. در همان سالها که اردشیر زاهدی در سفارت ایران در واشنگتن با مهمانیهای مجلل، خاویار و هدیه دادن به خبرنگاران سعی داشت چهرهای شیک و موفق از رژیم پهلوی بسازد، واقعیت داخل کشور چیز دیگری بود.
کارشناسانی مثل ماروین زونیس از دانشگاه شیکاگو و ریچارد کاتم درباره بیدادگری ساواک، فساد مهارنشدنی و فقر تودهها هشدار میدادند. کاتم حتی گفته بود اگر روزی به این فسادها رسیدگی شود، افتضاح واترگیت آمریکا در پیش آن هیچ است. اما واشنگتن به خاطر منافعش، چشم خود را روی این واقعیتها بست.
وقتی در سال ۱۳۵۷ مردم به خیابانها آمدند، تمام آن تصویرهای رسانهای فروپاشید. خبرنگاران آمریکایی از اردشیر زاهدی یک سؤال ساده میپرسیدند که هیچ پاسخی برایش نداشت: «اگر برنامههای پیشرفت شما موفق بود، چرا مردم به خیابان آمدند و خواستار سرنگونی شاه هستند؟» رژیمی که تمام آیندهاش را به حمایت آمریکا گره زده بود، در نهایت فروپاشید تا ثابت شود اعتماد به طناب واشنگتن، نتیجهای جز سقوط ندارد. منابع: ۱. کتاب «تاریخ بیست و پنج سالۀ ایران» از غلامرضا نجاتی۲. کتاب «White House Years» از هنری کیسینجر۳. کتاب «The Political Elite of Iran» نوشته ماروین زونیس



