به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از مهر
یاسر صادقی، مدیرعامل خبرگزاری برنا، چهار ماه از شهادت آقا گذشته بود، اما برای من و گمان میکنم برای بسیاری از مردم این فقدان هنوز واقعی نشده بود. آقا، دستکم به ظاهر دیگر میان ما نبودند، اما حضورشان در همه جا احساس میشد. بهویژه در روزهای جنگ؛ هر تصمیم، هر ایستادگی و هر انسجامی، یادآور فرماندهی ایشان بود.
هر کس میپرسید فرمانده میدان کیست، پاسخ من این بود: اگر دقیق نگاه کنید هنوز هم فرمانده آقاست. کسی که آینده را دیده، برای دشوارترین روزها برنامهریزی کرده و مسیر را پیش از ما ترسیم کرده است.
شاید به همین دلیل بود که هیچگاه حس نکردم دیگر ایشان را نداریم. حتی در این چهار ماه به کشوردوست نرفتم، انگار هنوز منتظر دعوت رسمی بودم، دعوتی برای دیدار ماه مبارک رمضان یا عید. ذهنم هنوز نمیخواست نبودن آقا را بپذیرد.
سه روز مراسم این هفته نیز برای من همینگونه گذشت. هر روز در مصلی بودم، تابوت را میدیدم، عمامه آقا را روی تابوت میدیدم، حتی نماز خواندم و باز هم آرام بودم. نه اینکه اندوهی نباشد، بلکه ذهن هنوز حقیقت را نپذیرفته بود. همه تمرکزم روی پوشش خبری مراسم بود. ثبت لحظهها، گرفتن عکس، هماهنگی با همکاران و روایت درست آنچه میگذشت.
دیروز نیز در مراسم تشییع، تا آخرین لحظه، همین حال را داشتم. وقتی خودرو حامل پیکر از میدان آزادی عبور کرد و در خیابان شهید لشکری به مسیر خود ادامه داد، تنها اندوهی مبهم در دلم نشسته بود؛ اندوهی که هنوز نامی نداشت.
به پل صنایع هوایی رسیدیم. گفتند اینجا آخرین ایستگاه است. همچنان مشغول کار بودم؛ عکس میگرفتم، تماس میگرفتم و مسیر را دنبال میکردم.
درِ یکی از پایگاههای فرودگاه مهرآباد باز شد. خودرو آرام از مسیر تشییع جدا شد و به سمت داخل پیچید.
در همان لحظه، صدایی که هنوز در گوشم مانده، فریاد زد:
«آهای مردم... آقا از تهران رفتند.»
همین یک جمله کافی بود.
انگار همه چهار ماه گذشته در همان چند کلمه خلاصه شد. بغضی که این همه مدت راهی برای بیرون آمدن پیدا نکرده بود، شکست. آن لحظه دیگر مراسم تمام نشده بود؛ تهران داشت با رهبرش خداحافظی میکرد.
برای نخستین بار، نبودن آقا را با تمام وجود حس کردم.
نه فقط من، بسیاری از مردمی که تا آن لحظه آرام ایستاده بودند، ناگهان اشک ریختند. انگار همه، در یک لحظه، فهمیدیم که این بدرقه، پایان آخرین حضور آقا در تهران است.
بعضی جملهها فقط چند کلمهاند، اما یک شهر را ویران میکنند.
«آهای مردم... آقا از تهران رفتند.»
و شاید هیچ جملهای به اندازه این چند کلمه، حقیقت آن روز و این نبودن را روایت نکند.
خدا به همه ما و حتی تهران صبر عطا کند، این شهر دیگر و ما دیگر آقا را نداریم.



