جمعه 03 مهر 1405 - Fri 25 Sep 2026
  • استوری خبرساز امیرحسین قیاسی درباره قایدی

  • پشت پرده استقبال کم‌سابقه ترامپ از شی

  • اتفاق تلح برای دختر ایرانی در ژاپن

  • قیمت خودروهای مونتاژی؛ جهش سه میلیاردی از ابتدای سال!

  • قیمت گازوئیل اروپا تاریخ‌ساز شد

  • بیسیم‌‌چی که بعد از اسارت مظلومانه شهید شد

  • کاناوارو قلعه‌نویی را ۶ تایی کرد

  • عامل آتش‌زدن مسجد تهرانپارس در یزد دستگیر شد

  • مدال نقره ایران با یک پرش تماشایی+ فیلم

  • رزمایش ۴۰ هزار نفری موتورسواران جانفدا در پایتخت /فیلم

  • افزایش عرضه و ثبات نسبی بازار گوشت در پاییز

  • در جلسه لاوروف و عراقچی چه گذشت؟

  • شهادت پاداش صبر، رفتار و مظلومیت شهید لاریجانی بود

  • هشدار اطلاعاتی از رویارویی مستقیم ناتو و روسیه!+عکس

  • وحشی‌بازی ضدانقلاب در مقر سازمان ملل

  • پزشکیان: ما جنگ را انتخاب نکردیم

  • حسین عبدی استعفا داد

  • پالس نتانیاهو به شبکه آشوب‌گران ایران در سازمان ملل

  • ارتباط نوع خواب و کاهش خطر ابتلا به ۸۳ بیماری

  • اولیانوف: بازگشت بازرسان آژانس به ایران ممکن نیست

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 408020
    تاریخ انتشار: 04/شهريور/1404 - 13:45

    ماجرای شهیدی که غذای نیم خورده کارتن‌خواب‌ها را می‌گرفت!

    علی گفت دیروز آن زن که با صدای بلند داشت حرف می زد، باعث شد من در دل خودم به او حرف های بدی بزنم. وقتی به خود آمدم دیدم من حق نداشتم درباره آن زن قضاوت کنم. این چه کاری بود که کردم؟

    ماجرای شهیدی که غذای نیم خورده کارتن‌خواب‌ها را می‌گرفت!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» 

    علی در جایی از نواری که به من داده بود می گوید: «آه آه از دست بی حجابی.» یک روز از کنار یک دختر بد حجاب رد شدیم، علی سرش پایین بود و گفت: به خدا اگر چادر داشتم همین الان سر این دختر می کردم.

    می گفت: این ها چه بلایی دارند سر ما و خودشان می آورند! واقعا از این قضیه ناراحت بود و غصه می خورد. می گفت اگر زنی چادر به سر داشته باشد، گناه نگاه به نامحرم برای کسی است که به او نگاه کرده، ولی اگر بدحجاب باشد، گناهش مال خودش است.


    یک روز از خیابان مولوی به سمت خزانه حرکت می کردیم. یک زنی با صدای بلند داشت حرف می زد. نمی دانم شاید داشت فرزندش را دعوا می کرد. شب که برگشتیم علی را دیدم با بدنی که می لرزید و شاید تب داشت!

    پرسیدم چی شده؟ گفت فردا می گویم. فردا پرسیدم دیشب چرا این قدر آشفته و پریشان بودی؟

    گفت دیروز آن زن که با صدای بلند داشت حرف می زد، باعث شد من در دل خودم به او حرف های بدی بزنم. وقتی به خود آمدم دیدم من حق نداشتم درباره آن زن قضاوت کنم. این چه کاری بود که کردم؟

    خیلی ناراحت شدم. لذا بابت قضاوت نابجایی که در مورد آن زن کردم، خودم را جریمه کردم که سه روز روزه بگیرم و هزار صلوات بفرستم.

    چون عادت ندارم جریمه هایم را به تاخیر بیاندازم، نتوانستم با شما صحبت کنم. مشغول فرستادن صلوات بودم.

    علی شب ها به ترمینال جنوب می رفت. غذای نیم خورده فقرای کارتن خواب را از آن ها می گرفت و به آنها ساندویچ تمیز می داد.

     

    علی با تنهایی اخت شده بود. می گفت وقتی تو جمع هستی خدا می گوید این سرش شلوغ است، ولی وقتی تنها باشی خدا می آید سراغت.

    شب ها هفته ای یک شب به ترمینال می رفت و به کارتن خواب ها کمک می کرد. به آن ها غذا می داد و غذایی را که آن ها از سطل زباله پیدا کرده و مشغول خوردن آن بود را از آن ها می گرفت و می خورد.

    برگرفته از کتاب «بی خیال» زندگی نامه و خاطرات شهید علی حیدری
    راوی:جمعی از دوستان شهید

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما