چهارشنبه 31 تير 1405 - Wed 22 Jul 2026
  • ؛ تقدیر از بهمن فرمان آرا / عکس

  • لحظه به صدا درآمدن آژیر خطر در کویت / فیلم

  • رکوردشکنی تازه طلای جهانی بازارها را شوکه کرد

  • آمریکا سیلی سخت خورد بار دیگر به نیرنگ مذاکره پناه برد

  • قیمت گوشی سامسونگ و آیفون سه‌شنبه ۳۰ تیر

  • آیا قهوه برای قلب مفید است؟

  • نزاع دسته‌جمعی در محله نیروی هوایی

  • قیمت سکه امروز سه شنبه 30 تیر

  • دیدار وزیر کشور با نخست‌وزیر پاکستان در اسلام‌آباد

  • بازیکن ستاره آلومینیوم اراک به باشگاه استقلال پیوست

  • همه هستی بدهم، هستی من نیز وطن

  • جنگی که به حساسیت‌های غرب‌آسیا دامن زد+عکس

  • تابوت‌های آماده!/ هلاک رسیدن سربازان آمریکایی

  • وقتی سلبریتی‌ها کارشناس جنگ می‌شوند+عکس

  • دستگیری مهره تبلیغاتی رژیم صهیونیستی در تهران

  • دوقطبی‌های کاذبی که فردوسی‌پور در مدت محدود ایجاد کرد + عکس

  • اشک‌های فردوسی‌پور پس از تعریف و تمجید حاج‌رضایی/ فیلم

  • خبر فوری / افزایش حقوق بازنشستگان انجام شد ؟

  • جنایت دشمن علیه کارکنان نیروی دریایی ارتش

  • آخرین وضعیت صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 408020
    تاریخ انتشار: 04/شهريور/1404 - 13:45

    ماجرای شهیدی که غذای نیم خورده کارتن‌خواب‌ها را می‌گرفت!

    علی گفت دیروز آن زن که با صدای بلند داشت حرف می زد، باعث شد من در دل خودم به او حرف های بدی بزنم. وقتی به خود آمدم دیدم من حق نداشتم درباره آن زن قضاوت کنم. این چه کاری بود که کردم؟

    ماجرای شهیدی که غذای نیم خورده کارتن‌خواب‌ها را می‌گرفت!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» 

    علی در جایی از نواری که به من داده بود می گوید: «آه آه از دست بی حجابی.» یک روز از کنار یک دختر بد حجاب رد شدیم، علی سرش پایین بود و گفت: به خدا اگر چادر داشتم همین الان سر این دختر می کردم.

    می گفت: این ها چه بلایی دارند سر ما و خودشان می آورند! واقعا از این قضیه ناراحت بود و غصه می خورد. می گفت اگر زنی چادر به سر داشته باشد، گناه نگاه به نامحرم برای کسی است که به او نگاه کرده، ولی اگر بدحجاب باشد، گناهش مال خودش است.


    یک روز از خیابان مولوی به سمت خزانه حرکت می کردیم. یک زنی با صدای بلند داشت حرف می زد. نمی دانم شاید داشت فرزندش را دعوا می کرد. شب که برگشتیم علی را دیدم با بدنی که می لرزید و شاید تب داشت!

    پرسیدم چی شده؟ گفت فردا می گویم. فردا پرسیدم دیشب چرا این قدر آشفته و پریشان بودی؟

    گفت دیروز آن زن که با صدای بلند داشت حرف می زد، باعث شد من در دل خودم به او حرف های بدی بزنم. وقتی به خود آمدم دیدم من حق نداشتم درباره آن زن قضاوت کنم. این چه کاری بود که کردم؟

    خیلی ناراحت شدم. لذا بابت قضاوت نابجایی که در مورد آن زن کردم، خودم را جریمه کردم که سه روز روزه بگیرم و هزار صلوات بفرستم.

    چون عادت ندارم جریمه هایم را به تاخیر بیاندازم، نتوانستم با شما صحبت کنم. مشغول فرستادن صلوات بودم.

    علی شب ها به ترمینال جنوب می رفت. غذای نیم خورده فقرای کارتن خواب را از آن ها می گرفت و به آنها ساندویچ تمیز می داد.

     

    علی با تنهایی اخت شده بود. می گفت وقتی تو جمع هستی خدا می گوید این سرش شلوغ است، ولی وقتی تنها باشی خدا می آید سراغت.

    شب ها هفته ای یک شب به ترمینال می رفت و به کارتن خواب ها کمک می کرد. به آن ها غذا می داد و غذایی را که آن ها از سطل زباله پیدا کرده و مشغول خوردن آن بود را از آن ها می گرفت و می خورد.

    برگرفته از کتاب «بی خیال» زندگی نامه و خاطرات شهید علی حیدری
    راوی:جمعی از دوستان شهید

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما