چهارشنبه 08 مهر 1405 - Wed 30 Sep 2026
  • قیمت گوشت قرمز امروز چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵

  • ترخیص ۱۱۲ هزار قلم داروی بیماران خاص

  • خبر بد برای پرسپولیس مصدومیت ستاره تیم جدی است

  • تکرار ادعاهای بی‌اساس ترامپ علیه ایران

  • دو نفر از عوامل دشمن در کودتای دی ماه سال ۱۴۰۴ در طبرسی مشهد به دار مجازات آویخته شدند+ عکس

  • آغاز طرج جدید معیشتی برای تهرانی‌ها

  • عوارض پنهان مصرف خودسرانه مکمل‌ها

  • قیمت سکه و طلا امروز سه شنبه ۷ مهر

  • سیگنال وزیر ترامپ به پیاده‌نظامش در ایران

  • اصلاح‌طلبان از تسلیم‌طلبی صحبت می‌کنند یا توافق؟

  • هند باز هم قربانی آمریکا شد

  • ایران به دورانی که دشمن آرزویش را دارد بازنخواهد گشت/جناب سید حسن نصرالله؛ امیر قهرمان عرب و نهاد بزرگ جبهه مقاومت

  • استانداردهای هالیوودی بلای جان ازدواج

  • فارن‌پالیسی| کشورهای عربی از آمریکا فاصله می‌گیرند

  • عالی‌پور با رکورد شکنی طلایی شد/ فیلم

  • دستگیری باند آدم‌ربایی با پوشش مأمور پلیس در تهران

  • ایران پیگیر حل پروازها و برقراری عمره

  • فلسطینی‌ها به زندگی در غارها پناه بردند / عکس

  • خبر تاج از انتخاب سرمربی جدید تیم ملی امید

  • خواهد دید چه خواهد شد!

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 433764
    تاریخ انتشار: 03/مهر/1405 - 11:56

    بیسیم‌‌چی که بعد از اسارت مظلومانه شهید شد

    در منطقه کوشک، خط مقدم شاهد صحنه‌ای متفاوت بود؛ نیروهای سازمان ملل که برای بازدید از خطوط ایران و عراق آمده بودند، پس از مشاهده تجهیزات و نیروهای عراقی و سپس حضور رزمندگان ایرانی، از سن پایین و چهره نوجوان بسیاری از رزمندگان ایرانی شگفت‌زده شدند؛ خاطره‌ای که سال‌ها بعد همچنان در ذهن یکی از رزمندگان آن روزها باقی مانده است.

    بیسیم‌‌چی که بعد از اسارت مظلومانه شهید شد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» 

    مرتضی اصلانی متولد سال ۱۳۴۳ در زنجان است؛ نوجوانی که سال ۱۳۶۰، در حالی که دانش‌آموز دبیرستان بود، احساس تکلیف و نیاز جبهه را دلیل ترک «سنگر علم و دانش» و حضور در «سنگر دفاع مقدس» عنوان کرد.او پس از گذراندن آموزش‌های نظامی در پادگان امام حسن تهران، راهی منطقه شد؛ مقصدی که تا آخرین لحظات برای نیروها مشخص نبود.اصلانی درباره نخستین اعزام خود می‌گوید: «تا زمانی که کارت منطقه جنگی را نداده بودند، هیچ‌کس مشخص نبود که به جنوب می‌رویم یا کردستان.»اتوبوس‌های بین‌شهری که وارد محوطه پادگان شدند، مقصد را مشخص کردند؛ کردستان. نیروها ابتدا به ارومیه رفتند و پس از سازماندهی، به بانه اعزام شدند.

    نخستین روزها در ارتفاعات کردستان

    اصلانی در نخستین روزهای حضورش در کردستان، در پایگاه‌هایی مستقر شد که بر فراز کوه‌ها قرار داشتند و مأموریت نیروها بیشتر به شکل پدافندی بود.مدتی بعد، همراه با مسئول تدارکات و بیسیم‌چی به پایگاه «سیچان» اعزام شد؛ پایگاهی تازه‌تأسیس در نزدیکی بانه که هنوز تدارکات و تسلیحات آن به‌طور کامل سامان نگرفته بود.اما خیلی زود درگیری آغاز شد؛ درگیری‌ای که برای بسیاری از نیروها پایان تلخی داشت.اصلانی روایت می‌کند: «بعد از درگیری، حدود ۳۲ نفر شهید شدند و بقیه هم مجروح و به اسارت درآمدند.»به این ترتیب، برای او و تعدادی دیگر از نیروها، مسیر اسارت آغاز شد؛ اسارتی که به دست گروهک خبات و خارج از مرزهای ایران ادامه پیدا کرد.

    بیش از ۱۰ ساعت کار در روزهای اسارت

    روزهای اسارت برای اصلانی و دیگر رزمندگان با کارهای سخت و طولانی می‌گذشت؛ از ساختمان‌سازی تا جمع‌آوری هیزم.او از ساخت ساختمان‌هایی در اردوگاه می‌گوید که حدود ۵۰ نفر از اسرا در آن مشارکت داشتند. دو نفر از اسرای سپاه که مهندس عمران بودند، طراحی ساختمان‌ها را انجام می‌دادند و دیگر اسرا در ساخت آن مشارکت می‌کردند.سنگ، مصالح اصلی ساختمان‌سازی بود و اسرا آن را از دل کوه استخراج می‌کردند. سیمان نیز از سلیمانیه عراق به اردوگاه منتقل می‌شد.اصلانی می‌گوید روزانه بیش از ۱۰ ساعت کار می‌کردند و در گرمای تابستان، فشار کار به حدی بود که دست‌های اسرا دچار آسیب می‌شد و با وجود این، روز بعد دوباره کار ادامه داشت.غذا نیز بسیار محدود بود؛ گاهی گوجه‌فرنگی، گاهی لوبیا و گاهی نخود، سهم چند نفر از اسرا می‌شد.جمع‌آوری هیزم نیز بخش دیگری از کارهای روزانه بود؛ اسرا چند کیلومتر در مسیرهای کوهستانی حرکت می‌کردند و چوب مورد نیاز برای پخت‌وپز را به اردوگاه می‌آوردند.

    تلویزیونی که اسرا را به سکوت واداشت

    یکی از خاطرات متفاوت اصلانی مربوط به روزهای انتقال اسرا به خارج از مرز است.در مسیر، اسرا برای صرف ناهار وارد خانه‌ای شدند که صاحب آن تلویزیون داشت. تلویزیون روی بخش فارسی شبکه عراق بود و یک خواننده ایرانی در حال اجرای ترانه بود.اصلانی می‌گوید هیچ‌کدام از اسرا به تلویزیون نگاه نکردند و ناخودآگاه سرهایشان را پایین انداختند.صاحبخانه با دیدن این رفتار تصور کرد اسرا شست‌وشوی مغزی شده‌اند و تلویزیون را خاموش کرد؛ اما به محض خاموش شدن تلویزیون، اسرا سرهایشان را بالا آوردند.او این اتفاق را خاطره‌ای می‌داند که در همان شرایط اسارت، به او و همرزمانش احساس غرور و شعف داد.

    فرستنده‌ای که قرار بود علیه ایران استفاده شود

    یکی دیگر از خاطرات اصلانی به ماجرای پیدا شدن چند دستگاه فرستنده رادیویی بازمی‌گردد.او می‌گوید تعدادی از اسرا را برای کاری از اردوگاه خارج کرده بودند که در مسیر، بسته‌هایی حاوی تجهیزات رادیویی را مشاهده کردند. این تجهیزات به اردوگاه منتقل شد و از یکی از اسرای ایرانی که به زبان انگلیسی تسلط داشت، خواستند دستورالعمل‌های دستگاه را ترجمه و آن را راه‌اندازی کند.اصلانی و دیگر اسرا به هادی حاتمی، از اسرای ایرانی، پیشنهاد کردند بخش‌های حساس دستورالعمل‌ها را ترجمه نکند تا امکان استفاده از دستگاه علیه جمهوری اسلامی فراهم نشود.در نهایت، با وجود نصب تجهیزات، فرستنده نتوانست آن‌گونه که برنامه‌ریزی شده بود مورد استفاده قرار گیرد.

    همرزم زنجانی که خاطره‌اش ماند

    در میان خاطرات اصلانی، نام «سید آقاجان غایبی» نیز به چشم می‌خورد؛ همرزم زنجانی او که کارمند اداره بازرگانی بود.غایبی در جریان درگیری‌ها مجروح شده بود و هنگام انتقال اسرا نیز درد زیادی را تحمل می‌کرد. اصلانی که کارهای امدادی انجام می‌داد، تلاش کرده بود به او کمک کند.پس از بازگشت به ایران، غایبی در اداره بازرگانی مشغول به کار شد، اما مدتی بعد در جریان یک سانحه رانندگی در مسیر تهران به زنجان جان خود را از دست داد.

    بازگشت به جبهه پس از آزادی

    اسارت پایان حضور اصلانی در جبهه نبود. او پس از بازگشت به ایران، در سال‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ دوباره راهی منطقه شد.این بار در جنوب کشور حضور داشت و در عملیات‌های کربلای ۴ و کربلای ۵ شرکت کرد و آخرین حضورش در جبهه نیز به عملیات مرصاد بازمی‌گردد.او در منطقه کوشک، شاهد حضور نیروهای سازمان ملل بود و از خاطره بازدید آنان از خط ایران و عراق می‌گوید؛ نیروهایی که پس از مشاهده تجهیزات و نیروهای عراقی و سپس دیدن نیروهای ایرانی، از سن و سال رزمندگان ایرانی تعجب کرده بودند.

    «بچه‌ها بیدار شوید، با شهرمان خداحافظی کنیم»

    یکی از خاطرات ماندگار اصلانی به نخستین روزهای اعزام بازمی‌گردد؛ زمانی که اتوبوس حامل نیروها شبانه به زنجان رسید.بسیاری از نیروها در اتوبوس خواب بودند. اصلانی آنها را بیدار کرد و گفت: «بچه‌ها بیدار شوید، با شهرمان خداحافظی کنیم؛ ممکن است دیگر قسمت نشود شهرمان را ببینیم.» سال‌ها بعد، این جمله برای او تبدیل به یکی از خاطرات ماندگار آن روزها شد.

    مادری که پشت در خانه منتظر بود

    پس از آزادی و بازگشت به زنجان، اصلانی ابتدا به مزار شهدای پایین شهر رفت و سپس راه خانه را در پیش گرفت.وقتی به خانه رسید و در زد، مادرش در را باز کرد.اصلانی می‌گوید: «نه او صحبت کرد و نه من. چشم‌هایش پر از اشک شد. گفت پسرم آمدی، خوشحالم آمدی و من را در آغوش گرفت.»دیدار مادر و فرزند پس از سال‌ها دوری، یکی از ماندگارترین لحظات بازگشت او از اسارت بود.

    از یک عکس سه‌نفره تا خاطره یک شهید

    اصلانی هنوز عکسی سه‌نفره از روزهای اعزام خود در پادگان امام حسن تهران دارد؛ تصویری که او را در کنار حاج ناصر نوروزی و سردار شهید تراب تاران در آن نشان می‌دهد.به گفته او، تراب تاران همزمان با آنان اعزام شد و بعدها به شهادت رسید.اما یکی دیگر از همرزمانی که نامش در خاطرات اصلانی باقی مانده، سیدرضا قدسی، بیسیم‌چی اصفهانی است.او در جریان درگیری مجروح شد و پس از سقوط پایگاه، در میان اسرا قرار گرفت. اصلانی و یکی از دوستانش تلاش کردند. او را که توان راه رفتن نداشت، همراه خود ببرند؛ اما نیروهای ضدانقلاب او را از آنان جدا کردند و به شهادت رساندند.

    خاطره‌ای از کربلای ۴ که هنوز تلخ است

    اصلانی از حضورش در عملیات کربلای ۴ نیز خاطره‌ای تلخ دارد؛ زمانی که در خرمشهر و شلمچه، نیروهای مهندسی رزمی لشکر ۸ نجف اشرف تحت فرماندهی سردار شهید حاج احمد کاظمی در منطقه حضور داشتند.او از یکی از نیروهای مهندسی رزمی یاد می‌کند که هنگام فعالیت در منطقه مورد اصابت قرار گرفت و جان خود را از دست داد.اصلانی می‌گوید این حادثه یکی از دردناک‌ترین خاطراتی است که هنوز با یادآوری آن متأثر می‌شود.

    بیسیم‌‌چی که بعد از اسارت مظلومانه شهید شد

    یکی دیگر از همرزمان اصلانی، «سیدرضا قدسی» بود؛ بیسیم‌چی اصفهانی که در جریان درگیری مجروح شد و پس از سقوط پایگاه، در میان اسرا قرار گرفت.اصلانی روایت می‌کند که سیدرضا قدسی توان راه رفتن نداشت و او به همراه یکی از دوستانش تلاش کردند او را با خود همراه کنند، اما نیروهای ضدانقلاب او را از آنان جدا کردند و به شهادت رساندند.خاطره این همرزم نیز در میان روایت‌های اصلانی از روزهای درگیری و اسارت باقی مانده است.

    هیچ‌وقت احساس پشیمانی نکردم

    سال‌ها از آن روزها گذشته است؛ از زمانی که یک دانش‌آموز دبیرستانی، مدرسه را ترک کرد و راهی جبهه شد، در کردستان به اسارت درآمد، سال‌های سختی را پشت سر گذاشت و پس از آزادی دوباره به جبهه بازگشت.وقتی از اصلانی درباره تصویری که بعد از گذشت سال‌ها از آن دوران در ذهنش مانده است، می‌پرسم، از «صداقت» و «یک‌رنگی» همرزمانش می‌گوید؛ از جوانانی که برای ایثار و شهادت از یکدیگر سبقت می‌گرفتند.او با وجود تمام سختی‌هایی که پشت سر گذاشته، می‌گوید: «یک درصد هم احساس پشیمانی نداریم؛ رفتیم، وظیفه‌مان را درست انجام دادیم و تکلیفمان را درست انجام دادیم.»اصلانی معتقد است نسل امروز باید از آن دوران، صبر، ایمان، گذشت و صداقت را یاد بگیرد؛ ویژگی‌هایی که به گفته او، در میان رزمندگان آن روزها پررنگ بود.روایت او، روایت سال‌هایی است که از نیمکت مدرسه آغاز شد و به کوه‌های کردستان، اسارت، بازگشت و دوباره حضور در جبهه رسید؛ روایتی از همرزمانی که برخی بازگشتند و برخی دیگر، نامشان برای همیشه در خاطره او و تاریخ این سرزمین باقی ماند.

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما