سه شنبه 16 تير 1405 - Tue 07 Jul 2026
  • جهش بزرگ اسپانیا در مسیر قهرمانی پس از شکست پرتغال

  • بی‌اعتمادی نفت به آتش‌بس

  • درباره رنگ سرخ تصاویر بدرقه قرن

  • واکنش دهنوی به تشییع میلیونی رهبر انقلاب

  • سپاه امروز کدام تجهیزات و مراکز آمریکایی را منهدم کرد؟

  • جزئیات لحظه به لحظه بدرقه تاریخی امام شهید / برنامۀ بدرقه و تشییع رهبر شهید در قم+عکس و فیلم

  • چه کسی در کربلا بر پیکر رهبر شهید نماز می‌خواند؟

  • ادعای قطر: ایران مسئول حمله به نفتکش ماست

  • قیمت سکه و طلا امروز سه شنبه ۱۶ تیر

  • فرودگاه مشهد پنجشنبه تعطیل است

  • نشست ناتو و کشورهای عرب درباره تنگه هرمز

  • پدر نیمار مقابل تصمیم احتمالی پسرش ایستاد

  • زمان دریافت کارت ورود به جلسه آزمون‌های نهایی

  • اعتراف نشریه فارن‌پالیسی: مهار ایران شکست خورد

  • روسیه از مذاکرات مربوط به تنگه هرمز استقبال می‌کند

  • پیام سردار قاآنی در آستانه برگزاری تشییع رهبر شهید در عراق

  • وداع جمعیت میلیونی تشییع‌کنندگان با امام شهید/ گلباران پیکر مطهر قائد شهید در مسیر تشییع‌/ مردم! آقا از تهران رفتند... +عکس و فیلم

  • سرویس دهی مترو به حالت عادی بازگشت

  • قیمت طلا امروز یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵

  • سرمربی جدید پرسپولیس انتخاب شد؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 387609
    تاریخ انتشار: 29/آبان/1403 - 10:38

    پارتی‌بازی با خود حاج‌قاسم!+عکس

    از روز اولی که تصمیم گرفت به سوریه برود، از پدرش خواسته بود سفارشش را بکند تا مجوزش را بگیرد؛ اما اعزامش آن قدر عقب افتاد که مجبور شد رد حاج‌قاسم را بزند.

    پارتی‌بازی با خود حاج‌قاسم!+عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    چند سالی می‌شد شرکت مهندسی‌اش را رها کرده و پیله کرده بود به من که «کمکم کن برم سپاه قدس.» این را مصطفی عبداللهی پدر شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی و فرمانده تخریب نیروی دریایی سپاه در دوران دفاع مقدس می‌گوید و تعریف می‌کند: «سوریه رفتنش چیزی نبود که من و مادرش انتظار آن را نداشته باشیم. از بچگی عاشق تانک و تفنگ و جنگیدن بودن. طرفدار دو آتشه خاطره‌های دوران دفاع مقدس من بود و چنان محو جملات من می‌شد که انگار مادربزرگش داستان هزار و یک شب تعریف می‌کند. هراز گاهی وسط ماجراهای من آهی می‌کشید و می‌گفت: «کاش منم اونجا بودم.»
     
    عشق دیگرش هم مهندسی عمران بود. دانشگاه همین رشته قبول شد، درسش را خواند و بعد فارغ‌التحصیلی هم با چندتا از دوستانش یک شرکت مهندسی زد. اما بعد یک مدت شنیدیم که چند وقتی هست شرکت نمی‌رود. موضوع را که از خودش پرسیدیم، فهمیدم برگشته سرش هوای عشق مبارزه دارد و می‌خواهد با دشمنان عمه سادات سلام‌الله علیها بجنگد. هر چه به او می‌گفتم: «باباجان! سپاه قدس رفتن که کشکی نیست. خیلی‌ها می‌خوان برن اما نمی‌شه.» اما مرغش یک پا داشت و فقط می‌گفت: «شما کمکم کنی می‌شه. شما سفارشمو بکن منو بفرستند.»من هم که اوضاع را این طور دیدم، افتادم دنبال کارهایش و تا چند سال اما اعزامش به مشکل می‌خورد و اجازه نمی‌دادند به سوریه برود. تیراندازی، غواصی، پاراگلایدر و راپل را یاد گرفته بود و هنوز کارهایش درست نشده بود. خودش طاقت نداشت و مرا هم کلافه کرده بود. آن قدر پیگیر بود که گاهی صبرم را لبریز می‌کرد. زبانم مو در آورد آن قدر بهش گفتم: «مرتضی‌جان. باباجان. صبر کن. بذار کار روال عادیشو طی کنه.»
     
    اما نه صبر داشت و نه می‌گذاشت من با آرامش کارهایش را دنبال کنم. سردار فدوی هم برایش یک نامه نوشته بود تا کارهای اعزامش تمام شود؛ اما می‌دانستیم از آن نامه‌هایی نیست که کار را یکسره کند و قرار است باز هم طول بکشد. مصطفی هر از گاهی می‌آمد فرماندهی نیروی دریایی به من سر می‌زد و می‌رفت. یک روز در دفتر کارم مشغول بودم که مصطفی با عجله آمد تو.+ «بابا! بابا! حاج قاسم اینجاست. پیش سردار فدوی.»چشمانم چهارتا شد. گفتم: «باباجان. بچه‌ها و نیروهای خودش نمی‌دونند اون کجا می‌ره کی می‌ره. تو از کجا می‌دونی؟»ـ «می‌دونم دیگه. جوینده یابندست.»کتم را پوشیدم و دنبالش راه افتادم. از دور حاج قاسم را دیدم که شانه به شانه سردار فدوی در فضای باز قدم می‌زد و صحبت می‌کرد. عادتش بود؛ بیشتر وقت‌ها در فضای باز و در حال قدم زدن صحبت می‌کرد.
     
     
    به سمتشان رفتیم. بعد از سلام و چاق سلامتی، بحث مصطفی را پیش کشیدم. همان طور که داشت گوش می‌داد احساس کردم که می‌خواهد یکی از همان دستورها بدهد که معلوم نیست چقدر دیگر باید بدویم تا بشود! پس شروع کردم آموزش‌هایی که مرتضی دیده بود را یکی یکی شمردم. آن روزها مرتضی با مهندس‌بازی‌اش وسیله جنگی‌ای اختراع کرده بود که سوری‌ها می‌توانستند برای نبرد از آن استفاده کنند. وقتی اختراع مرتضی را برای حاج قاسم تعریف کردم، انگار حالت چهره‌اش عوض و موضوع برایش جذاب شد. همان جا حاج قاسم نامه‌ای برای مرتضی نوشت و تأکید کرد که حتماً جذب شود.»مرتضی عبداللهی اردیبهشت سال ۱۳۹۵ برای اولین بار به سوریه و بعد ۴۰ روز برگشت. بار دوم اما مهرماه سال ۱۳۹۶ و ۳۰ ساله بود که توانست به سوریه برود و همان بار در حالی که می‌خواست بوکمال را از دست تکفیری‌ها آزاد کند، به شهادت رسید.
     
     
    «هواتو دارم» روایت زندگی شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی است که در ۳۰۴ صفحه به قلم محمدرسول ملاحسنی نوشته و توسط انتشارات شهید کاظمی چاپ و منتشر شده است. ۳۰ آبان‌ماه همزمان با روز قهرمان ملی تقریظ رهبر معظم انقلاب بر این کتاب منتشر می‌شود.

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما