چهارشنبه 31 تير 1405 - Wed 22 Jul 2026
  • ؛ تقدیر از بهمن فرمان آرا / عکس

  • لحظه به صدا درآمدن آژیر خطر در کویت / فیلم

  • رکوردشکنی تازه طلای جهانی بازارها را شوکه کرد

  • آمریکا سیلی سخت خورد بار دیگر به نیرنگ مذاکره پناه برد

  • قیمت گوشی سامسونگ و آیفون سه‌شنبه ۳۰ تیر

  • آیا قهوه برای قلب مفید است؟

  • نزاع دسته‌جمعی در محله نیروی هوایی

  • قیمت سکه امروز سه شنبه 30 تیر

  • دیدار وزیر کشور با نخست‌وزیر پاکستان در اسلام‌آباد

  • بازیکن ستاره آلومینیوم اراک به باشگاه استقلال پیوست

  • همه هستی بدهم، هستی من نیز وطن

  • جنگی که به حساسیت‌های غرب‌آسیا دامن زد+عکس

  • تابوت‌های آماده!/ هلاک رسیدن سربازان آمریکایی

  • وقتی سلبریتی‌ها کارشناس جنگ می‌شوند+عکس

  • دستگیری مهره تبلیغاتی رژیم صهیونیستی در تهران

  • دوقطبی‌های کاذبی که فردوسی‌پور در مدت محدود ایجاد کرد + عکس

  • اشک‌های فردوسی‌پور پس از تعریف و تمجید حاج‌رضایی/ فیلم

  • خبر فوری / افزایش حقوق بازنشستگان انجام شد ؟

  • جنایت دشمن علیه کارکنان نیروی دریایی ارتش

  • آخرین وضعیت صدور گواهینامه موتورسیکلت برای زنان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 386576
    تاریخ انتشار: 17/آبان/1403 - 11:48

    برویم ملاقات اعضای منافقین در زندان!

    جذب تبلیغات مجاهدین خلق شد اما به محض اینکه فهمید با خدا و پیغمبر مشکل دارند از آن آمد بیرون؛ با این حال بیخیالشان نشد و سعی می‌کرد با آن‌ها ارتباط بگیرد.

    برویم ملاقات اعضای منافقین در زندان!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    محمود وضیع یکی از دوستان شهید دوران دفاع مقدس محسن محمدزاده، تعریف می‌کند: «خانه بزرگی بود با هفت‌ـ‌هشت اتاق به هم پیوسته و یک کتابخانه که امانتی کتاب می‌دادند. تبلیغاتشان آنقدر پر زرق و برق بود که من و محسن هم جذب شان شدیم.
     
    وقتی فهمیدیم قاطی گروهکی شده‌ایم که با خدا و پیغمبر مشکل دارند، ازشان جدا شدیم؛ البته فقط من. محسن ماند و گفت: «بعضیشان نمی‌دانند توی چه دامی افتاده‌اند. شاید بشود هدایتشان کرد.»حرف محسن درست بود؛ اما به دردسرش نمی‌ارزید.
     
    یک سال گذشت و محسن مدام با اعضاء این گروه به بحث می‌نشست تا اینکه آن‌ها دست به اسلحه بردند و نیروهای امنیتی هم رفتند سراغشان. توی محله ما سه خانه تیمی متلاشی شد و بعضی بچه‌ها هم به جهت ارتباط با این خانه‌ها بازجویی شدند.
     

    در چنین اوضاعی که دوست و دشمن شناخته نمی‌شد و سلام دادن به این‌ها هم مشکل‌ساز بود، محسن پایش را کرده بود توی یک کفش که برویم ملاقات بازداشت شده‌ها! گفتم: «محسن بی‌خیال شو.تا بخواهی اثبات کنی که با این‌ها هم‌فکر نیستی باید چند روزی در بازداشت به سر ببری.»دست‌بردار نشد و با هم رفتیم مهمان‌سرای جهانگردی که محل نگهداری منافقین بود.

    من دم در ایستادم و گفتم: «من که با این‌ها حرفی ندارم. تو برو.» محسن رفت داخل و من هم نشستم روی صندلی بیرون بازداشتگاه که مخصوص ملاقاتی‌ها بود. خیلی استرس داشتم و احتمال می‌دادم که او را بگیرند و سراغ من هم بیایند. نیم ساعتی همین‌طور با خودم کلنجار می‌رفتم که سروکله محسن پیدا شد. با دستپاچگی پرسیدم: «چه خبر؟»با خونسردی گفت: «هیچی. بازجویی‌ام کردند که چه صنمی با این‌ها داری؟ گفتم هم‌محله‌ای هستیم و آمده‌ام کمکشان کنم و برایشان توضیح دادم که بعضی‌هایشان ندانسته در دام منافقین افتاده‌اند و با یک گپ و گفت دوستانه شاید بشود هدایتشان کرد.»

    پرسیدم:« خب نتیجه چی شد؟»

    گفت: «متأسفانه اجازه ملاقات ندادند.»

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما