چهارشنبه 13 خرداد 1405 - Wed 03 Jun 2026
  • برخورد عجیب یک گوزن با عابر پیاده در اوکراین /فیلم

  • مذاکره استقلال با دراگان اسکوچیچ؟

  • رقمی که پنتاگون از جنگ با ایران لو نداد

  • کافر همه را به کیش خود پندارد

  • غدیر تا ولایت فقیه؛ امتدادی ناگسستنی

  • رزمایش ناتو به رهبری آمریکا در دریای بالتیک

  • نماهنگ مقام والا حیدر / حسین ستوده

  • مقابل توطئه‌های دشمنان ایستاده‌ایم

  • توییت حساب ایکس خبرگزاری صداوسیما

  • تصادف خونین در کمربندی سمنان به سرخه

  • محسن چاوشی به دیوارنگاره ولیعصر راه یافت

  • سزارین در ایران ۳ برابر استاندارد جهانی

  • دعوای لفظی میان ترامپ و نتانیاهو فاش شد

  • جهان تا پاییز به کف عملیاتی ذخایر نفت می‌رسد

  • امامی که عاشقش‌ شدیم، راه «دل» را انتخاب کرد

  • حکم قصاص قاتل شهید سرگرد محمدجواد بخشیان اجرا شد

  • ترامپ مجددا به ایران حمله نخواهد کرد

  • سرخوردگی صهیونیست‌ها پس از ناتوانی در انجام عملیات نظامی علیه بیروت/ پیام تهدیدآمیز ایران، واشنگتن را مجبور به تحقیر علنی نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی کرد +عکس

  • آمریکا و رژیم صهیونیستی راهی جز تسلیم در برابر ملت ایران ندارند

  • حکم قصاص قاتل شهید سرگرد محمدجواد بخشیان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 386576
    تاریخ انتشار: 17/آبان/1403 - 11:48

    برویم ملاقات اعضای منافقین در زندان!

    جذب تبلیغات مجاهدین خلق شد اما به محض اینکه فهمید با خدا و پیغمبر مشکل دارند از آن آمد بیرون؛ با این حال بیخیالشان نشد و سعی می‌کرد با آن‌ها ارتباط بگیرد.

    برویم ملاقات اعضای منافقین در زندان!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    محمود وضیع یکی از دوستان شهید دوران دفاع مقدس محسن محمدزاده، تعریف می‌کند: «خانه بزرگی بود با هفت‌ـ‌هشت اتاق به هم پیوسته و یک کتابخانه که امانتی کتاب می‌دادند. تبلیغاتشان آنقدر پر زرق و برق بود که من و محسن هم جذب شان شدیم.
     
    وقتی فهمیدیم قاطی گروهکی شده‌ایم که با خدا و پیغمبر مشکل دارند، ازشان جدا شدیم؛ البته فقط من. محسن ماند و گفت: «بعضیشان نمی‌دانند توی چه دامی افتاده‌اند. شاید بشود هدایتشان کرد.»حرف محسن درست بود؛ اما به دردسرش نمی‌ارزید.
     
    یک سال گذشت و محسن مدام با اعضاء این گروه به بحث می‌نشست تا اینکه آن‌ها دست به اسلحه بردند و نیروهای امنیتی هم رفتند سراغشان. توی محله ما سه خانه تیمی متلاشی شد و بعضی بچه‌ها هم به جهت ارتباط با این خانه‌ها بازجویی شدند.
     

    در چنین اوضاعی که دوست و دشمن شناخته نمی‌شد و سلام دادن به این‌ها هم مشکل‌ساز بود، محسن پایش را کرده بود توی یک کفش که برویم ملاقات بازداشت شده‌ها! گفتم: «محسن بی‌خیال شو.تا بخواهی اثبات کنی که با این‌ها هم‌فکر نیستی باید چند روزی در بازداشت به سر ببری.»دست‌بردار نشد و با هم رفتیم مهمان‌سرای جهانگردی که محل نگهداری منافقین بود.

    من دم در ایستادم و گفتم: «من که با این‌ها حرفی ندارم. تو برو.» محسن رفت داخل و من هم نشستم روی صندلی بیرون بازداشتگاه که مخصوص ملاقاتی‌ها بود. خیلی استرس داشتم و احتمال می‌دادم که او را بگیرند و سراغ من هم بیایند. نیم ساعتی همین‌طور با خودم کلنجار می‌رفتم که سروکله محسن پیدا شد. با دستپاچگی پرسیدم: «چه خبر؟»با خونسردی گفت: «هیچی. بازجویی‌ام کردند که چه صنمی با این‌ها داری؟ گفتم هم‌محله‌ای هستیم و آمده‌ام کمکشان کنم و برایشان توضیح دادم که بعضی‌هایشان ندانسته در دام منافقین افتاده‌اند و با یک گپ و گفت دوستانه شاید بشود هدایتشان کرد.»

    پرسیدم:« خب نتیجه چی شد؟»

    گفت: «متأسفانه اجازه ملاقات ندادند.»

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما