به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
در چنین اوضاعی که دوست و دشمن شناخته نمیشد و سلام دادن به اینها هم مشکلساز بود، محسن پایش را کرده بود توی یک کفش که برویم ملاقات بازداشت شدهها! گفتم: «محسن بیخیال شو.تا بخواهی اثبات کنی که با اینها همفکر نیستی باید چند روزی در بازداشت به سر ببری.»دستبردار نشد و با هم رفتیم مهمانسرای جهانگردی که محل نگهداری منافقین بود.
من دم در ایستادم و گفتم: «من که با اینها حرفی ندارم. تو برو.» محسن رفت داخل و من هم نشستم روی صندلی بیرون بازداشتگاه که مخصوص ملاقاتیها بود. خیلی استرس داشتم و احتمال میدادم که او را بگیرند و سراغ من هم بیایند. نیم ساعتی همینطور با خودم کلنجار میرفتم که سروکله محسن پیدا شد. با دستپاچگی پرسیدم: «چه خبر؟»با خونسردی گفت: «هیچی. بازجوییام کردند که چه صنمی با اینها داری؟ گفتم هممحلهای هستیم و آمدهام کمکشان کنم و برایشان توضیح دادم که بعضیهایشان ندانسته در دام منافقین افتادهاند و با یک گپ و گفت دوستانه شاید بشود هدایتشان کرد.»
پرسیدم:« خب نتیجه چی شد؟»
گفت: «متأسفانه اجازه ملاقات ندادند.»



