چهارشنبه 01 مهر 1405 - Wed 23 Sep 2026
  • ایران پیشنهاد کرده در صورتی که آمریکا گام‌های اولیه‌ای برای کاهش فشار نظامی بردارد، تنگه هرمز را ظرف ۷ روز بازگشایی کند

  • گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم

  • این زائران از حج ۱۴۰۶ جا می‌مانند

  • عربستان در پلی‌استیشن هم حریف ایران نشد

  • رکورد ملی ۴ در ۱۰۰ متر مختلط تیمی در ناگویا

  • تغییر نام خیابان اسرائیل در برزیل / فیلم

  • اطلاعیه مهم درباره واکسن آنفلوآنزا

  • یمن فرودگاه ابها عربستان را تعطیل کرد

  • لحظه نجات بچه فیل توسط مادرش / فیلم

  • تسلیم دشمن نمی‌شویم و با قدرت پاسخ خواهیم داد

  • کیلب ماپین: مردم آمریکا مخالف جنگ با ایران هستند/ یک مأموریت ایرانی زندگی‌ام را متحول کرد+ فیلم

  • قیمت گوشت قرمز امروز سه‌شنبه ۳۱ شهریور

  • استوری رامین رضاییان برای سردار آزمون

  • تصویری از پلنگ ایرانی در طبیعت / فیلم

  • قیمت دلار امروز سه‌شنبه ۳۱ شهریور

  • وعده شهید «سجاد زبرجدی» به زائران مزارش

  • قیمت نفت امروز سه‌شنبه ۳۱ شهریور

  • عملکرد ورزشکاران کشورمان در روز دوم بازی‌های آسیایی 2026 /نقره برای کاراته + عکس

  • قیمت طلای جهانی امروز سه شنبه ۳۱ شهریور

  • بازگشت این ستاره جذاب به تمرینات پرسپولیس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 384461
    تاریخ انتشار: 25/مهر/1403 - 10:34

    وقتی رئیس جمهور مثل بچه‌ها قهر کرد و رفت!

    روزی بنی‌صدر به بازدید از جبهه رفته بود. او به دودکش آشپزخانه‌ای اشاره کرد و از یکی از رزمنده‌ها پرسید: «این توپخانه چقدر برد دارد؟»

    وقتی رئیس جمهور مثل بچه‌ها قهر کرد و رفت!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    احمد محمدی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس از زبان صادق خلخالی تعریف می‌کند: «هر از گاهی با آقای بنی‌صدر برای بازدید راهی جبهه‌های جنوب می‌شدیم. بعد از دیدن چند منطقه جنگی، جناب بنی صدر گفت: «آن طرف‌ترها یک یگان ارتش مستقر شده. برویم آن جا را هم بررسی کنیم.» وقتی این را شنیدم رو کردم به آقای رئیس جمهور و گفتم: «آن جا خط مقدم است. نیروهای عراقی فقط چند کیلومتر آن طرف‌تر هستند. ممکن است خطرناک باشد.» اما بنی صدر نظرش را عوض نکرد و با هم راهی شدیم.
    ارتش آشپزخانه‌های صحرایی داشت که دودکش‌هایشان خیلی به توپخانه شباهت داشتند. درهای بزرگی که از بالا بسته می‌شدند، همراه با دودکش‌هایی که بخار از آن‌ها بلند می‌شد.وقتی به منطقه رسیدیم چند تن از رزمنده‌ها کنار آشپزخانه‌ها ایستاده بودند و فرماندهان هم جلوتر از آن‌ها دور رئیس جمهور را گرفته بودند.یکھو بنی‌صدر یکی از رزمنده‌ها را صدا زد و گفت تا بیاید پیش او. نمی‌دانستم چه کار دارد. رزمنده که آمد، بنی صدر رو کرد به فرماندهان ارتش و گفت: «می خواهم از این رزمنده سؤالی بپرسم که خودش باید جواب بدهد. هیچ کس هم حق حرف زدن ندارد.»بعد سرش را چرخاند طرف آن رزمنده و سرتا پایش را ورانداز کرد. پرسید: «به من بگو ببینم‌ این توپخانه بردش چقدره؟» و با دستش یک آشپزخانه صحرایی را نشان داد. رزمنده بیچاره که عین میخ روی زمین کاشته بودنش، مانده بود چه بگوید که به تریج قبای جناب رئیس جمهور برنخورد. اگر می‌گفت آن‌ها توپ خانه نیستند، ممکن بود بنی‌صدر ناراحت شود و به او بربخورد؛ آدم معمولی که نبود. آن هم کسی که قمپز در می‌کرد همه فن حریف است و کلی ادعا داشت.

    اگر هم چیزی از خودش در می آورد و می‌گفت، می‌شد دروغ و هزار تا مکافات دیگر داشت. رزمنده بینوا انگار که زبانش را از بیخ گلو بریده باشند، حرفی نمی‌زد و چشم‌های گشادش از ترس و بلاتکلیفی دو دو می‌زدند.بنی صدر که سکوتش را دید پرسید: «چرا ساکتی؟ جواب نمی‌دی؟»من که اوضاع را قمر در عقرب دیدم، گلویی صاف کردم و گفتم: «آقای بنی‌صدر. اجازه بدید من به جاش جواب بدم.»

    بنی صدر و فرماندهان و خود رزمنده که صورتش به زردی می‌زد و کم مانده بود از ترس پس بیفتد، نگاه کردند به من.لب‌هایم را تر کردم و گفتم: «این توپخانه بردش از دهن تا دستشوییه .»

    بنی‌صدر چهره در هم کشید و اخم کرد. چند نفر را دیدم که داشتند زیرپوستی و یواشکی می‌خندیدند. مردک بی‌سواد بدجور از دستم عصبانی شد و گفت که دیگر حق ندارم به عنوان همراه کنارش باشم. فکر کرده بود من به دست و پایش می‌افتم.عصبانی شدم و دهنم را باز کردم گفتم: «رئیس جمهوری که فرق یک آشپرخانه صحرایی را با توپخانه تشخیص ندهد به درد جرز لای دیوار که نمی‌خورد هیچ، حتی به اندازه پالان یک الاغ هم ارزش ندارد.» در آشپزخانه‌ها را یکی یکی باز کردم. برنج و بقیه خوراکی‌ها را نشانش دادم و جلوی آن همه آدم به ریشش خندیدم.بنی‌صدر نتوانست چیزی بگوید فقط در حالی که می‌لرزید و صورتش عین انار سرخ شده بود، مثل بچه‌ها قهر کرد و رفت.»

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما