پنجشنبه 21 خرداد 1405 - Thu 11 Jun 2026
  • بمباران صور تا ترامپ و نوه‌اش در یک قاب / عکس

  • استقبال متفاوت از پاپ با برج انسانی / فیلم

  • جنگ اخیر آغاز افول نظم آمریکایی بود

  • خشم معترضان کنیایی از احداث مرکز قرنطینه ابولا / عکس

  • واکنش ترامپ به پاسخ قاطعانه ایران به تجاوزات آمریکا

  • راننده نیسان وطن‌دوست غافلگیر شد! / فیلم

  • تماس‌های خانگی رایگان شد

  • «رولت روسی» ترامپ و انبار باروت غرب آسیا

  • سفر یک هیات قطری به تهران

  • تاثیر «کمربند امنیتی مقاومت» در تغییر معادلات جنگ + عکس

  • وقتی حاج علی زاهدی با موتور به خط مقدم آمد

  • مسیر فتح و پیروزی از دل ایستادگی و شهادت می‌گذرد

  • یاوه‌سرایی و تهدید مکرر علیه ایران؛ ترامپ ضعیف‌تر از همیشه + عکس

  • ️انهدام پهپاد متخاصم در آسمان خوزستان

  • سپاه امروز از طرف حنظله هم موشک پرتاب کرد

  • حجت‌الاسلام رضا مطلبی درگذشت

  • شوخی اره‌ای سفارت ایران در ارمنستان با ترامپ

  • آغاز همکاری نظامی روس‌ها با طالبان/ نقش ایران در تحولات مرزهای شرق کشور چیست؟ +عکس

  • واکنش روسیه و چین به تشدید تنش‌ها در منطقه

  • حقوق کارگران در نیمه دوم سال چقدر تغییر می‌کند؟

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 384461
    تاریخ انتشار: 25/مهر/1403 - 10:34

    وقتی رئیس جمهور مثل بچه‌ها قهر کرد و رفت!

    روزی بنی‌صدر به بازدید از جبهه رفته بود. او به دودکش آشپزخانه‌ای اشاره کرد و از یکی از رزمنده‌ها پرسید: «این توپخانه چقدر برد دارد؟»

    وقتی رئیس جمهور مثل بچه‌ها قهر کرد و رفت!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    احمد محمدی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس از زبان صادق خلخالی تعریف می‌کند: «هر از گاهی با آقای بنی‌صدر برای بازدید راهی جبهه‌های جنوب می‌شدیم. بعد از دیدن چند منطقه جنگی، جناب بنی صدر گفت: «آن طرف‌ترها یک یگان ارتش مستقر شده. برویم آن جا را هم بررسی کنیم.» وقتی این را شنیدم رو کردم به آقای رئیس جمهور و گفتم: «آن جا خط مقدم است. نیروهای عراقی فقط چند کیلومتر آن طرف‌تر هستند. ممکن است خطرناک باشد.» اما بنی صدر نظرش را عوض نکرد و با هم راهی شدیم.
    ارتش آشپزخانه‌های صحرایی داشت که دودکش‌هایشان خیلی به توپخانه شباهت داشتند. درهای بزرگی که از بالا بسته می‌شدند، همراه با دودکش‌هایی که بخار از آن‌ها بلند می‌شد.وقتی به منطقه رسیدیم چند تن از رزمنده‌ها کنار آشپزخانه‌ها ایستاده بودند و فرماندهان هم جلوتر از آن‌ها دور رئیس جمهور را گرفته بودند.یکھو بنی‌صدر یکی از رزمنده‌ها را صدا زد و گفت تا بیاید پیش او. نمی‌دانستم چه کار دارد. رزمنده که آمد، بنی صدر رو کرد به فرماندهان ارتش و گفت: «می خواهم از این رزمنده سؤالی بپرسم که خودش باید جواب بدهد. هیچ کس هم حق حرف زدن ندارد.»بعد سرش را چرخاند طرف آن رزمنده و سرتا پایش را ورانداز کرد. پرسید: «به من بگو ببینم‌ این توپخانه بردش چقدره؟» و با دستش یک آشپزخانه صحرایی را نشان داد. رزمنده بیچاره که عین میخ روی زمین کاشته بودنش، مانده بود چه بگوید که به تریج قبای جناب رئیس جمهور برنخورد. اگر می‌گفت آن‌ها توپ خانه نیستند، ممکن بود بنی‌صدر ناراحت شود و به او بربخورد؛ آدم معمولی که نبود. آن هم کسی که قمپز در می‌کرد همه فن حریف است و کلی ادعا داشت.

    اگر هم چیزی از خودش در می آورد و می‌گفت، می‌شد دروغ و هزار تا مکافات دیگر داشت. رزمنده بینوا انگار که زبانش را از بیخ گلو بریده باشند، حرفی نمی‌زد و چشم‌های گشادش از ترس و بلاتکلیفی دو دو می‌زدند.بنی صدر که سکوتش را دید پرسید: «چرا ساکتی؟ جواب نمی‌دی؟»من که اوضاع را قمر در عقرب دیدم، گلویی صاف کردم و گفتم: «آقای بنی‌صدر. اجازه بدید من به جاش جواب بدم.»

    بنی صدر و فرماندهان و خود رزمنده که صورتش به زردی می‌زد و کم مانده بود از ترس پس بیفتد، نگاه کردند به من.لب‌هایم را تر کردم و گفتم: «این توپخانه بردش از دهن تا دستشوییه .»

    بنی‌صدر چهره در هم کشید و اخم کرد. چند نفر را دیدم که داشتند زیرپوستی و یواشکی می‌خندیدند. مردک بی‌سواد بدجور از دستم عصبانی شد و گفت که دیگر حق ندارم به عنوان همراه کنارش باشم. فکر کرده بود من به دست و پایش می‌افتم.عصبانی شدم و دهنم را باز کردم گفتم: «رئیس جمهوری که فرق یک آشپرخانه صحرایی را با توپخانه تشخیص ندهد به درد جرز لای دیوار که نمی‌خورد هیچ، حتی به اندازه پالان یک الاغ هم ارزش ندارد.» در آشپزخانه‌ها را یکی یکی باز کردم. برنج و بقیه خوراکی‌ها را نشانش دادم و جلوی آن همه آدم به ریشش خندیدم.بنی‌صدر نتوانست چیزی بگوید فقط در حالی که می‌لرزید و صورتش عین انار سرخ شده بود، مثل بچه‌ها قهر کرد و رفت.»

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما