به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
«غروب امروز که نخستین روزهای جنگ است رنگ دیگری دارد، گویی رگ خورشید را زدهاند. احساس میکنم دنیا روی سرم خراب شده!» این را حمید طیبی یکی از شاهدان عینی اولین لحظات آغاز جنگ تحمیلی در شهر اندیمشک، میگوید. جنگی که روز اولش صدام در بوق و کرنا کرد که «تهِ تهش یه هفته دیگه تهرانیم!» راستش کلیشهای است که بگویم مردم ما آن روزها اصلأ خودشان را نباختند و با توپ پر رفتند تا بعثیها را تارومار کنند. تا چند روز مردم نمیدانستند از کجا خوردیم و اصلاً چرا خوردیم؟ ساکنان غرب تهران هم در جریان نبودند صدای تیروترقهای که از فرودگاه مهرآباد آمد برای چه بود. خیلیها ترسیده بودند؛ مخصوصاً آنها که زن و بچهای هم داشتند و نگران تنها دلنگرانیشان زنده ماندن یا نماندن خودشان نبود.
.jpg)
کتاب «آتش سرد» به قلم شیرعلی جعفرنیا و محمدجواد اکبرپور، حال روز آن روزهای یکی از اهالی نفتشهر را این طور توصیف میکند: «درگیریها روز به روز شدیدتر میشد. آنقدر بر مردم گلوله خمپاره ریختند و مزرعهها را آتش زدند که بیشتر مردم مهاجرت کردند. ما دیگر احساس میکردیم تنها و غریبیم.»البته بعضی از مردم که آن روزها تازه شاخ غول پهلویها را شکسته بودند، به جای ترس و ناامیدی، عصبانی بودند که: «اصلاً صدام سگِ کی باشه بخواد به ما حمله کنه؟»
.jpg)
اوضاع کشور از آنچه مردم میدانستند و میدیدند، خرابتر بود. آخر بیشتر آنها سر در نمیآوردند بیشتر از ۸۰ کشور پشت بعثیها هستند و حتی نمیدانستند بنیصدر چه آشی برایشان پخته. آنها فکر میکردند تنها مشکل این جمهوری اسلامی نوپا، اعضای سازمان منافقین است که چپ و راست مردم کوچه و خیابان را به رگبار میبندند. آنها حتی زیاد در جریان اوضاع اقتصادی «شاهزده» کشور هم نبودند. آخر هنوز آنقدر از انقلاب نگذشته بود که بتوانند بریز و بپاشهای پهلوی دوم را جبران کنند.سازمان مجاهدین که الآن بدون اغراق میتوان گفت به خاک سیاه نشستهاند، اوایل انقلاب و حتی اوایل جنگ مثل حالا فلکزده نبودند. آنها هم اسلحه داشتند هم تعدادشان آنقدر بود که هر کاری دلشان میخواست میکردند و بدون ترس مردم کوچه و خیابان را به جرم ریش داشتن یا چادر سر کردن به رگبار میبستند.

حسین علایی از فرماندهان سپاه در دوره جنگ، در کتاب «تاریخ تحلیلی جنگ ایران و عراق» مینویسد: «روزهای اول جنگ تحمیلی ایران درگیر و مشغول ایجاد بسترهای قانونی برای تشکیل نظام جمهوری اسلامی پس از فروپاشی رژیم شاهنشاهی بود. در نتیجه دچار اختلافنظرها و چالشهای سیاسی بسیاری بود. از سوی دیگر دچار تروریسم و گروههایی مثل فرقان و درگیریهای مسلحانه گروههایی همچون حزب دموکرات کردستان ایران و حزب خلق عرب وابسته به عراق در برخی از استانهای مرزی بود. روابط خارجی ایران اساساً متحول و بسیاری از کشورهای دوست ایران تبدیل به دولتهای متخاصم یا دولتهای غیردوست شده بودند. امنیت داخلی در اولویت برنامههای دولت ایران قرار داشت و ایجاد یک دولت باثبات و نهادهای قانونیم مردمی مهمترین دغدغه مسئولان کشور بود. چالشهای شدیدی بین افراد و گروههای رقیب در صدر حاکمیت وجود داشت.»رئیس جمهور و فرمانده کل قوا که آخرش هم با روسری فرار کرد، میخواست کیلو کیلو خاک ایران را به صدام بدهد تا به قول خودش وقت بخرد و بعداً بفهمد باید چه گلی به سر مملکت بگیرد. به مردم هم میگفت: «کی به شما گفت پاشید برید منطقه جنگی؟ شماها مگه از سیاست چیزی میفهمید که سرخود باروبندیل بستید؟»

اما مگر این حرفها به گوش مردم میرفت؟ آنها که میدیدند نه به ارتش پر از نیروی نفوذی و تحت فرمان بنیصدر امیدی هست و نه سپاه سروسامان گرفته، به کسی اعتماد نمیکردند تا مرزها را دستش بسپارند. پایشان را کردند در یک کفش که «به ما اسلحه بدید.»آخرش هم اسلحهها را گرفتند و به دل دشمن زدند. هر چقدر هم از آنها شهید میشد، کم نمیآوردند و بیخیال نمیشدند. به طوری که شهید حسن باقری میگفت: «کجا سابقه داشته یک امتی، یک شهری مثل تبریز، اصفهان و ...، ۲۰۰ شهید را یک روزه تشییع جنازه کنند، ۳۰ کیلومتر هم طول تشییع کنندهها باشد؛ بعد هم در همان جلسه تشییع، هزار نفر را دوباره سوار اتوبوس کنند و بگویند «شما بروید جای اینها!»

آخرش هم وجب به وجب خاکهایی که بعثیها گرفته بودند را از آنها پس گرفتیم. با تصویب قطعنامه ۵۹۸، سازمان ملل دولت بعث را به عنوان آغازگر جنگ و نقض کننده حقوق بشر معرفی کرد. پس صدام رسوای دو عالم شد.سالها بعد از پایان صدام، دولت اسلامی عراق و شام، یعنی همان «داعش»، با تجهیزات و قدرتی وارد سوریه و حتی عراق شدند که به نظر میرسید به زودی همه کشورهای خاورمیانه را خواهند گرفت و سر تا سر منطقه جوی خون راه خواهد افتاد. اما نیروهای جبهه مقاومت از جمله سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی کار آنها را به جایی رساندند که حالا سالها است داعش را هیچ کس جدی نمیگیرد.




