جمعه 27 شهريور 1405 - Fri 18 Sep 2026
  • «دهن‌کجی» اروپا و کانادا به ترامپ؛ آمریکا تنهاتر می‌شود

  • لاله مرزبان و یک اتفاق خوب در فضای مجازی

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • آیا آب سخت واقعاً موجب تخریب بافت مو می‌شود؟

  • هر گونه اشتباه محاسباتی دشمن با قدرت پاسخ داده می‌شود

  • دشمن مانع ورود واکسن به کشور است

  • هرمز در مشت ایران، باب‌المندب در دست یمن؛ چگونه ایران نظم جدید را از مسیر گلوگاه‌های راهبردی شکل می‌دهد؟

  • سقوط ۴۱ درصدی تولید نفت خلیج فارس

  • اهتزاز پرچم ایران در دهکده بازی‌های آسیایی / فیلم

  • انهدام ۳ هسته عملیاتی گروهک تروریستی تکفیری

  • جدایی ۱۰ بازیکن ستاره از پرسپولیس!

  • قیمت جدید خودروهای داخلی در بازار

  • ادعای تازه ترامپ، تلاش چین برای میانجی‌گری و فشارهای تازه آمریکا + عکس

  • عراق: مرز چذابه از فردا باز می‌شود

  • قیمت سکه و طلا امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • چرا خلبان آ‌مریکایی از تلویزیون ایران می‌ترسید؟ + عکس

  • تماس تلفنی وزرای امور خارجه ایران و ترکیه

  • از لایه ازون چه خبر؟

  • فیل کوچکی بدون خرطوم و دم / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 375446
    تاریخ انتشار: 13/تير/1403 - 11:25

    ماجرای چشم‌های خسته شهید زین‌الدین در جبهه

    نگاهش که کردم، حسابی حالم گرفته شد. از بس خسته بود و بی خوابی کشیده بود، از چشم هایش اشک می آمد.

    ماجرای چشم‌های خسته شهید زین‌الدین در جبهه

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    من از لشکر هفده به غرب منتقل شده بودم، اما برای بعضی از عملیات ها آقا مهدی تماس می گرفت و می گفت: «بلند شو بیا، عملیات است.»

    از جمله عملیات خیبر که به اتفاق «حسین ایرانی» فرمانده سپاه قم با هاورکرافت رفتیم.


    وقتی به جزیره شمالی و جنوبی  در یک سنگر عراقی مستقر بود. آقا مهدی در منطقه ای بین جزیره شمالی و جنوبی در یک سنگر عراقی مستقر بود.

    چند وقتی می شد ایشان را ندیده بودم. روبوسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم.

    نگاهش که کردم، حسابی حالم گرفته شد. از بس خسته بود و بی خوابی کشیده بود، از چشم هایش اشک می آمد.

    گفت: «بیا برویم.» ترک موتور تریل ۲۵۰ نشستم و حرکت کردیم. به جایی رفتیم که حجم آتش دشمن سنگین بود. روی موتور وضعیت منطقه را برایم شرح داد و نسبت به منطقه توجیه ام کرد. نیروهای در حال تردد را معرفی کرد که جمعی کدام یگان هستند. بعضی چاها نگه می داشت با کسانی که من نمی شناختم شان، سلام و علیک می کرد.

    ما از روی دژ می رفتیم و رزمنده ها توی کانال بودند. بعد از توجیه من، به سنگر فرماندهی برگشتیم. آن جا از او خواهش کردم که: «شما دیگر جلو نیا، برو کمی استراحت کن، من می روم.

    خیالت راحت باشد؛ تا زنده هستم، آن جا می ایستم.» باور نداشت و نمی توانست در آن شرایط برود با خیال راحت بخوابد.

    دیدم راضی نمی شود، رفتم سراغ آقای ایرانی و با کلی قسم و آیه به او گفتم: «شما بیا برو به آقا مهدی تکلیف کن که برود یکی، دو ساعت بخوابد؛ وگرنه از بین میرود!»

    رفت گفت. آقا مهدی با نارضایتی قبول کرد، من هم به جلو رفتم.

     

    در طول تمام مدتی که با مهدی هم نشین بودم، از فرط فعالیت زیاد، همیشه او را با بدنی خسته و چشمانی قرمز می دیدم.

    مخصوصا وقتی یک هفته، ده روز به عملیات مانده بود. بین فعالیت و استراحت مهدی هیچ تناسبی وجود نداشت. از بس بی خوابی می کشید، همیشه کمبود خواب داشت.

    خیلی مواقع در جلسات چند نفره ای که داشتیم، وسط صحبت، می دیدم مهدی چرت می زند، بعد هم سرش می افتاد یا خوابش می برد.

    برگرفته از کتاب «برف تا برف» مجموعه خاطراتی از شهید مهدی شیخ زین الدین
    راوی: قاسم رضایی

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما