دوشنبه 19 مرداد 1405 - Mon 10 Aug 2026
  • بقائی:کشورهای منطقه نمی‌توانند به تامین امنیت از سوی آمریکا متکی باشند

  • قیمت جدید محصولات ایران‌خودرو و سایپا

  • دنیای صورتی مراد ویسی از دوره پهلوی

  • چرا سرلشکر رضایی برای مدیریت شورای عالی امنیت ملی انتخاب شد؟+ عکس

  • تیر غیب بر قلب سیاه عربستان

  • قیمت گوشت قرمز امروز ۱۹ مرداد ۱۴۰۵

  • مصرف انواع دخانیات عامل اصلی سرطان‌هاست

  • قیمت سکه و طلا امروز دوشنبه ۱۹ مرداد

  • پیام رئیس قوه قضائیه به دبیر شورای عالی امنیت ملی

  • فیلم/ بریتیش کلمبیا در آتش و دود

  • پرداخت معوقات بازنشستگان تامین اجتماعی

  • نکونام مافیا را سربه‌نیست کرد

  • ترامپ یک مشاور ارشد خود را برکنار کرد

  • مقاومت یمن؛ دو خیز اساسی

  • خشم مادرانه فیل برای نجات بچه‌اش / فیلم

  • بسترهای خشک رودخانه‌ها و زمین‌های سوخته اروپا / عکس

  • اعلام ورشکستگی سایپا توسط قطعه‌سازان بخش خصوصی

  • دادستان کل آمریکا شریک فساد ترامپ است

  • اولین شهید خبرنگار صداوسیما از دل حماسه و خون

  • وحشت پهلوی از روی کار آمدن دموکرات‌ها در آمریکا

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 374267
    تاریخ انتشار: 26/خرداد/1403 - 12:17

    سگ دخلمان را بیاورد یا بعثی‌ها؟

    تا یک قدمی بعثی‌ها رسیده بودند و با ذوق اطلاعات جمع آوری می‌کردند؛ اما سر که بلند کردند دیدند سگی با قد و قواره گرگ بهشان خیره شده و آب از دهانش آویزان است.

    سگ دخلمان را بیاورد یا بعثی‌ها؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    حسین یکتا یکی از نیروهای اطلاعات عملیات و راویان دوران دفاع مقدس، تعریف می‌کند: «با چند تا از بچه‌ها یک شب در پناه درخت‌ها و تاریکی، تا جایی که جا داشت جلو رفتیم. اطلاعات عملیات یعنی همین؛ هی جلو بروی، هی ذوق کنی، دست آخر هم یا سرت را به باد می‌دهی یا سرشان را! آن شب نزدیک بود سرمان را به باد بدهیم.
    یک قدمی عراقی‌ها، خوشحال از زرنگی‌مان، دوربین می‌کشیدیم و تند تند یادداشت می‌کردیم. باز هم می‌خواستیم جلوتر برویم که سر بلند کردیم، دیدیم سگی به قد و قواره گرگ، چند متری‌مان ایستاده. خشکمان زد. با تعجب نگاهمان می‌کرد که چرا فرار نمی‌کنیم. زبانش در دهانش جا نشده بود.
    چشم‌هایش در تاریکی برق می‌زد و عصبانی خرناس می‌کشید. نفری دو پا قرض کردیم و الفرار. بلد نبودیم از هم جدا شویم که گیج شود. اسلحه روی شانه‌مان سنگینی می‌کرد؛ ولی چون بغل گوش بعثی‌ها بودیم نمی‌توانستیم لااقل با یک تیر فراری‌اش بدهیم. این طوری به جای سگ، دشمن دخلمان را می‌آورد. همه با هم می‌دویدیم، سگ هم پر سر و صدا دنبالمان.
    از یک طرف می‌ترسیدیم بگیرد تکه پاره‌مان کند، از یک طرف اگر عراقی‌ها به سرو صدایش شک می‌کردند، زمین و آسمان را به رگبار می‌بستند و سوراخ سوراخ می‌شدیم. در این گیر و دار پایم یادش افتاده بود چلاق است! پیچ خورد. حس کردم جریان برق از مچ تا گلویم بالا آمد. ۲ متر با صورت شیرجه رفتم و در ثانیه‌ای باز راست شدم و دویدم.
    نفس‌های وحشی سگ جایی برای آه و ناله نگذاشت. در شرایط سخت استعدادهایت را کشف می‌کنی. دوی سرعت استعدادی بود که آن شب در ما کشف و شکوفا شد. پایمان به خط خودمان که رسید، روی زمین ولو شدیم. سگ را غال گذاشته بودیم. نای حرف زدن نداشتیم. فقط یکدیگر را نگاه می‌کردیم و لبخند می‌زدیم.»

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما