جمعه 27 شهريور 1405 - Fri 18 Sep 2026
  • «دهن‌کجی» اروپا و کانادا به ترامپ؛ آمریکا تنهاتر می‌شود

  • لاله مرزبان و یک اتفاق خوب در فضای مجازی

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • آیا آب سخت واقعاً موجب تخریب بافت مو می‌شود؟

  • هر گونه اشتباه محاسباتی دشمن با قدرت پاسخ داده می‌شود

  • دشمن مانع ورود واکسن به کشور است

  • هرمز در مشت ایران، باب‌المندب در دست یمن؛ چگونه ایران نظم جدید را از مسیر گلوگاه‌های راهبردی شکل می‌دهد؟

  • سقوط ۴۱ درصدی تولید نفت خلیج فارس

  • اهتزاز پرچم ایران در دهکده بازی‌های آسیایی / فیلم

  • انهدام ۳ هسته عملیاتی گروهک تروریستی تکفیری

  • جدایی ۱۰ بازیکن ستاره از پرسپولیس!

  • قیمت جدید خودروهای داخلی در بازار

  • ادعای تازه ترامپ، تلاش چین برای میانجی‌گری و فشارهای تازه آمریکا + عکس

  • عراق: مرز چذابه از فردا باز می‌شود

  • قیمت سکه و طلا امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • چرا خلبان آ‌مریکایی از تلویزیون ایران می‌ترسید؟ + عکس

  • تماس تلفنی وزرای امور خارجه ایران و ترکیه

  • از لایه ازون چه خبر؟

  • فیل کوچکی بدون خرطوم و دم / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 371417
    تاریخ انتشار: 19/ارديبهشت/1403 - 10:45

    نوجوانی که به صورت شهید زین الدین کشیده زد!

    آقا مهدی به او تذکر داد و گفت: «برادر من! اسلحه برای جنگیدن است. تو باید با هر تیر یک نیروی دشمن را بزنی!» نوجوان که ظاهراً به او برخورده بود، با پررویی جواب داد: «به توچه مربوط است؟»

    نوجوانی که به صورت شهید زین الدین کشیده زد!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    بعد از ظهر روز هجدهم یا بیستم عملیات خیبر، نزدیک غروب همراه با آقا مهدی و حسین انصاری لب رودخانه نشسته بودیم.

    پاها را تا زانو داخل آب فرو کرده و صحبت می کردیم. در حین صحبت، صدای شلیک کلاش ما را از جا پراند.
    یک رزمنده نوجوان که در چند متری ما بود، به قصد تفنن، می خواست با کلاش ماهی بگیرد و این شلیک به همین دلیل بود. سن و سالی هم نداشت. نوجوانی پانزده، شانزده ساله، قد کوتاه با صورتی که هنوز کامل ریش در نیاورده بود.

    آقا مهدی به او تذکر داد و گفت: «برادر من! اسلحه برای جنگیدن است. تو باید با هر تیر یک نیروی دشمن را بزنی!» نوجوان که ظاهراً به او برخورده بود، با پررویی جواب داد: «به توچه مربوط است؟»

    آقا مهدی گفت: «این که نشد حرف!» نوجوان گفت: «همینی که هست!» چند جمله ای بین او و آقا مهدی رد و بدل شد که ناگهان او آمد طرف ما و محکم زیر گوش آقا مهدی خواباند.

    حسین انصاری با آن هیکل قوی ای که داشت، یقه آن نوجوان را گرفت. او در مقابل حسین مثل جوجه می ماند.

    آقا مهدی دست حسین را گرفت و گفت: «من را زده، به توچه کار دارد؟ تو دخالت نکن حسین!» بعد رو کرد به نوجوان و گفت: «تو مگر فرمانده نداری؟ فرمانده ات کیست؟ مگر نباید حرف فرمانده ات را گوش کنی؟» گفت: «مگر تو فضولی؟» حسین انصاری طاقت نیاورد و گفت: «تو میدانی این کیست؟» بسیجی گفت: «هرکه می خواهد باشد!»

    حسین گفت: «این، زین الدین فرمانده لشکر است!» تا این را گفت، بسیجی اسلحه اش را انداخت و گفت: «ببخشید، اشتباه کردم!» آقا مهدی او را بغل کرد و صورتش را بوسید و نگذاشت قضیه کش پیدا کند. بسیجی از خجالت، سریع خودش را از جلوی چشم ما ناپدید کرد و رفت.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما