دوشنبه 15 تير 1405 - Mon 06 Jul 2026
  • سرویس دهی مترو به حالت عادی بازگشت

  • قیمت طلا امروز یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵

  • سرمربی جدید پرسپولیس انتخاب شد؟

  • مبلغ اعتبار و آخرین جزئیات کالابرگ تیر ۱۴۰۵

  • دیپلماسی تهاجمی

  • اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان با حضور گسترده مردم، فرزندان امام شهید و مسئولان کشوری و لشکری +عکس و فیلم

  • تمام خطوط اتوبوس تندرو تهران فعال هستند

  • باد کلاه پاپ لئو چهاردهم را به دریا برد / فیلم

  • تمساح لاشه پلیکان را تکه‌تکه کرد / فیلم

  • شلیک موشک‌ کروز راهبردی توسط کره شمالی

  • قیمت محصولات سایپا امروز یکشنبه 14 تیر

  • قیمت لحظه ای دلار امروز یکشنبه 14 تیر

  • افزایش سهمیه بنزین برای برخی استان ها

  • طرفداری رئیس فیفا از یک تیم لو رفت

  • عطوان: این تشییع نماد یک کشور پیروز است

  • فرمانده جدید نیروی دریایی سپاه معرفی شد

  • فیلم/ همخوانی دعای وحدت در مصلی تهران

  • دستگیری ۶ نفر از عناصر مرتبط با شبکه‌های معاند و ضد انقلاب

  • واکنش اسکوچیچ به مذاکره با پرسپولیس

  • دستگیری ۶ نفر از عناصر مرتبط با شبکه‌های معاند و ضد انقلاب

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 361814
    تاریخ انتشار: 10/دي/1402 - 10:28

    ماجرای حساسیت و قاطعیت خاص شهید مهدی باکری

    کمی سرم را تکان دادم، که دوباره گفت: تو اخلاق منو نمی دونستی؟ میدونی که نسبت به این مسائل چقدر حساسم.

    ماجرای حساسیت و قاطعیت خاص شهید مهدی باکری

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل ازجهان نیوز ،

    مرتضی یاغچیان که شهید شد، آقا مهدی برای مراسمش نبود. یک نفر که از فرماندهان تبریز بود و تازه با گردانهای قدس آمده بود، فرماندهی قرارگاه را به عهده داشت و قرارگاه را به دست ایشان سپرده بودند.

    همان موقع یک آمبولانس نو هم به لشکر داده بودند. من رفتم از فرمانده قرارگاه حکم گرفتم و برای شرکت در مراسم شهید یاغچیان با آمبولانس به سمت تبریز حرکت کردم.

    وقتی رسیدم تبریز، یک لحظه هم نتوانستم به منزل بروم، خودم و آمبولانس ۲۴ ساعته در اختیار مردم و مراسم بودیم.

    پس از برگزاری مراسم، برگشتم منطقه. آقا مهدی تا مرا دید، صدایم کرد و گفت: «کی گفته بود شما با این ماشین برید؟» گفتم: «اجازه گرفتم.» گفت: «خوبه، خیلی خوبه! تو مگه نمی‌ ‌دونستی که من مخالف اینم که ماشین نو بره توی جاده، مگه بارها این مطلب رو بهتون گوشزد نکرده بودم؟ برای چی با اتوبوس نرفتی؟»

    کمی سرم را تکان دادم، که دوباره گفت: «تو اخلاق منو نمی دونستی؟ میدونی که نسبت به این مسائل چقدر حساسم، چشم منو دور دیدین رفتین از یکی دیگه اجازه گرفتین؟ چرا تعدی کردین؟» یادم هست که دستور داد تمام ماشین هایی که در مخابرات داشتیم، ازمان گرفتند، حتی جیپ زیر پایمان را هم گرفت.

    ۴۸ ساعت که گذشت، دیدیم توی مخابرات بدون وسیله نمی شود کار کرد. رفتیم و التماس کردیم و قول دادیم که دیگر تکرار نکنیم تا بالاخره یک ماشین بهمان دادند.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما