جمعه 27 شهريور 1405 - Fri 18 Sep 2026
  • «دهن‌کجی» اروپا و کانادا به ترامپ؛ آمریکا تنهاتر می‌شود

  • لاله مرزبان و یک اتفاق خوب در فضای مجازی

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • آیا آب سخت واقعاً موجب تخریب بافت مو می‌شود؟

  • هر گونه اشتباه محاسباتی دشمن با قدرت پاسخ داده می‌شود

  • دشمن مانع ورود واکسن به کشور است

  • هرمز در مشت ایران، باب‌المندب در دست یمن؛ چگونه ایران نظم جدید را از مسیر گلوگاه‌های راهبردی شکل می‌دهد؟

  • سقوط ۴۱ درصدی تولید نفت خلیج فارس

  • اهتزاز پرچم ایران در دهکده بازی‌های آسیایی / فیلم

  • انهدام ۳ هسته عملیاتی گروهک تروریستی تکفیری

  • جدایی ۱۰ بازیکن ستاره از پرسپولیس!

  • قیمت جدید خودروهای داخلی در بازار

  • ادعای تازه ترامپ، تلاش چین برای میانجی‌گری و فشارهای تازه آمریکا + عکس

  • عراق: مرز چذابه از فردا باز می‌شود

  • قیمت سکه و طلا امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • چرا خلبان آ‌مریکایی از تلویزیون ایران می‌ترسید؟ + عکس

  • تماس تلفنی وزرای امور خارجه ایران و ترکیه

  • از لایه ازون چه خبر؟

  • فیل کوچکی بدون خرطوم و دم / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 324657
    تاریخ انتشار: 01/دي/1401 - 10:16
    محسن برآسود

    قدرت نفوذ کلام آقا مهدی باکری این طوری بود

    آقا مهدی با چند تا سخنرانی که در تبریز انجام می داد، کاری می کرد که مادرها، خودشان بچه هایشان را راهی جبهه می کردند.

    قدرت نفوذ کلام آقا مهدی باکری این طوری بود

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ،گاهی وقت ها می شد که لشکر با کمبود نیرو مواجه می شد.

    در این مواقع، آقا مهدی با چند تا سخنرانی که در تبریز انجام می داد، کاری می کرد که مادرها، خودشان بچه هایشان را راهی جبهه می کردند. حالا این قدرت نفوذ کلام آقا مهدی چه بود، نمی دانم. این مسئله برای خود من هم پیش آمد و شخصا شاهد قدرت کلام آقا مهدی بودم.

    مادرم از دختری در تبریز برایم خواستگاری کرده بود و قرار و مدارهای خودش را هم با خانواده دختر گذاشته بود.

    موعد خواستگاری که شد، من یک کت و شلوار قهوه ای تهیه کردم و آماده رفتن شدیم.

    خیلی خوشحال بودم. در همین حین تلفن به صدا در آمد. آقا مهدی بود.


    گوشی را که برداشتم، گفت: «هیچ معلوم هست تو کجایی؟» گفتم: «با اجازه شما، دارم می رم خواستگاری!» گفت: «الان وقت این کارها نیست، بلند شو بیا کار داریم.» گفتم: «آقا مهدی! مادرم وقت گرفته، زشته اگه ما الان نریم. تازه شم، بر فرض که من بخوام بیام، جواب مادرم رو چی بدم؟»

    گفت: «گوشی رو بده به مادرت.» خدا را گواه می گیرم، نمی دانم چه چیزی به مادرم گفت که بعد از این که تلفن قطع شد، رفت وسایلم را آورد و گفت: «نمی خوای بری؟ آقا مهدی منتظرته!» از تعجب خشکم زده بود. این همان مادری بود که به زحمت مرا راضی کرده بود که زن بگیرم. حالا خودش می گفت برو، آقا مهدی منتظرت است.

    برگرفته از کتاب نمی توانست زنده بماند/ خاطراتی از شهید مهدی باکری
    راوی: مصطفی الموسوی

    نظرات بینندگان
    نظرات شما