شنبه 13 تير 1405 - Sat 04 Jul 2026
  • مراسم وداع با معلم شهید خانم زهرا حداد عادل / عکس

  • دچار تفسیر به رای ولی فقیه نشوید

  • ادای دین به رهبر شهیدمان چه معنایی دارد؟

  • مهمانانی از یکصد کشور در تشییع رهبر شهید حضور می‌یابند

  • علیرضا افتخاری برای رهبر شهید خواند /فیلم

  • ستاد برگزاری مراسم وداع و تشییع در تهران

  • تیم ۵ نفره گروهک منحله دمکرات به صورت کامل متلاشی شد

  • ایران در موضع قدرت است پیام ضعف به دشمن ندهیم

  • توافق پایان همکاری اوسمار با پرسپولیس

  • مهدی رسولی/ مشت گره کرده

  • حضور یک مقام ارشد چین در مراسم تشییع رهبر شهید

  • روایتی از زندگی ۲ شهید کشتی‌گیر تهرانی

  • حمله پهپادی به سفارت روسیه در سوئد

  • جلوه‌ای از هنر با موبایل / عکس

  • گل دوم آمریکا به بوسنی، عجب گلی! / فیلم

  • ستاره خارجی پرسپولیس در آستانه جدایی

  • قیمت جدید تخم‌مرغ اعلام شد

  • جزئیات تلاش‌های دیپلماتیک برای تحقق بندهای تفاهم نامه و آزادسازی دارایی‌های ایران

  • وداع با شهیده زهرا حدادعادل عروس رهبرشهید

  • معاون نخست وزیر طالبان عازم تهران شد

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 261921
    تاریخ انتشار: 23/شهريور/1400 - 11:31

    این خاطره نه شیرین نیست نه جالب، اما بخوانید

    این خاطره نه شیرین نیست نه جالب، اما بخوانید

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»خانم فاطمه حاتمی، از عوامل برنامه ملازمان حرم به بهانه ایام شهادت دردانه امام حسین(ع)، حضرت رقیه(س) خاطره جانسوزی را از دختر شهید مدافع حرم سعید انصاری تعریف کرده است که خواندن آن توصیه می شود:

    پشت صحنه برنامه ملازمان حرم شهید انصاری داشتیم نور میچیدیم برای ضبط، معمولا بچه ها وقتی متوجه فرزند شهید بودنم میشن راحت تر باهام گرم میگیرن، منو فاطمه زهرا دوتایی باهم مشغول صحبت کردن بودیم!

    متن زیر بخش کوچکی از مکالمه من و فاطمه زهراست؛

    -خاله فاطمه...!
    -جان دلم خاله جونم
    -تو چن سالت بود که بابات شهید شد؟
    -من...خاله..۱۹سالم بود
    احساس میکنم میخواد چیزی بگه اما زبون میگزه….
    -امممم خاله ینی بابات مدرسه رفتنتو دید؟
    -اره خب خاله جان...چطور؟
    -اخههه بابا سعید،مدرسه رفتن زهرا (خواهرش) رو دید ولی منو هیچ وقت با روپوش مقنعه ندید! من دوست داشتم که منم با این لباسا ببینه…..
    دلم هری میریزه…چون خودم کشیدم، هیچ وقت برام عادی نمیشه شنیدن درد های دخترا و بچه های شهدا…
    خودمو از تنگ و تا نمیندازم گلو صاف میکنمو میگم؛
    -خاله بابا زنده ست… مطمئن باش که خیلی بهتر از قبل میبینه عزیز دلم
    بحثو میام عوض کنمو راجب مدرسه و معلما صحبت کنیم که...
    -خاله یه سوالی…!
    -بگو قربونت بشم…
    -خاله ادم چی بشه استخوناش سیاه میشه؟؟
    تعجب میکنم و کمی هم ترس…سریع به چشماش نگاه میکنم تا سعی کنم بفهمم چی میخواد بگه
    -ینی چی سیاه قشنگم؟، خب…بستگی داره!
    -خالههه....راز میمونه بین مون؟ به مامانمو زهرا نمیگی؟
    -معلومه که نمیگم خاله جون
    -خاله تو باباتو اوردن دیدیش؟
    بغض گلومو فشار میده، دوست دارم بحثو عوض کنم ...
    -اره خاله؟ دیدیش….؟
    نگاهمو فورا ازش میدزدم
    خیره میشم به دورترین نقطه ی ممکن
    نمیخوام متوجه چشمای تر شده م بشه!!
    -فقط نصف صورتشو دیدم خاله ... توی معراج شهدا...
    -میدونی خاله منم مامانم نمیذاشت ببینم ولی من یواشکی دیدم بابا سعیدو…! خاله اخه ما توی علوم مون خوندیم استخون سفیده!مگه نه؟
    -چی بشه استخون ادم سیاه میشه؟
    -چرا استخونای بابا سعید سیاه شده بود...؟
    -چرا خاله فاطمه....؟
    ومن دوباره برای چندصدمین هزار بار در خودم فرو میریزم از باباهای شهید و نازدانه هاشون
    دوباره روضه ها برام تکرار میشه…
    چیه این احساسات عمیق بین ما دخترا و پدرهامون
    واقعا نمیدونم!فقط میدونم من ١٩ساله، وقتى پیکر بى جانِ بابا رو دیدم، تا چند روز تبم پایین نمیومد
    فاطمه زهراى ٧ ساله، بعداز دیدن بابا دیگه خواب راحت به چشمانش نیومد…
    سربسته میگم اگر دختربچه سه ساله اى تنها سر بى بدن بابارا ببیند چه برسرش میاید…!؟
    حالا بماند که این سر چوب خیزران خورده بود..
    زخم هاى بیشمار داشت…

    بفداى دل سوخته ت یا ریحانه الحسین

    پ.ن: پیکرشهیدانصاری کامل برنگشته بودو توی خان طومان داعش پیکرهاشونو سوزانده بود،برای همین نمیشد که فاطمه زهرا بابارو ببینه
    همسر شهید رو هیدن کردم تا قولم سرجاش بمونه


    ** خانم حاتمی، فرزند دانشمند شهید احمد حاتمی است. شهید حاتمی سال 94 در جریان سقوط جرثقیل در محدوده بیت الله الحرام به شهادت رسید.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما