" />
چهارشنبه 24 تير 1405 - Wed 15 Jul 2026
  • مهم‌ترین رویدادها و لحظه‌های ثبت‌شده در جهان / عکس

  • آهوهای خارک از ترس انفجار به خیابان‌ها پناه بردند / فیلم

  • جدایی ستاره آبی پوش از باشگاه استقلال

  • نامه ایران به گوترش در پی ادعای آمریکا علیه روابط تهران-صنعا

  • بی‌قراری داریوش فرضیایی هنگام وداع با مادرش / فیلم

  • محکومیت پرسپولیس در پرونده بیرانوند تایید شد

  • راهزن ناکام هرمز

  • پیروزی های ناتمام ترامپ

  • بیانات رهبر شهید انقلاب درباره شهادت خودشان‌

  • آمریکا تفاهم را زیر پا گذاشت وقت بازگشت از مسیر «غیراصولی» است

  • خروج دوباره پول حقیقی از بازار سهام

  • سرزمین بی حسین یعنی یه ویرونه جواد مقدم

  • آب تهران جیره‌بندی نمی‌شود، اگر مصرف بهینه باشد

  • معلوم شد که زمام امور در تنگه هرمز دست ایران است

  • دور باطل سنتکام برای خر‌وج آبرومندانه از تنگه هرمز

  • قیمت موبایل‌ امروز چهارشنبه ۲۴ تیر

  • محکومیت پرسپولیس در پرونده بیرانوند تایید شد

  • نمی‌گذاریم کشور فلسطین تشکیل شود

  • رد دست شکارچیان تا روایت رنج‌های طبیعت / عکس

  • بندر فجیره خاموش شد / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 10207
    تاریخ انتشار: 17/شهريور/1394 - 11:00

    شهیدی که بی سر به دیدار مادر رفت

    پایگاه خبری حامیان ولایت/ایثار و شهادت

    آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم، داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش، گفتم برید کنار، چادرم را انداختم، گفتم من خودم پسرم را می شویم. طاقتش را هم دارم.

    19429 707

     شهیدی که بی سر به دیدار مادر رفت

    روایت خاطراتی از سال‌های دفاع مقدس به خصوص از لحظاتی که یک مادر با فرزندش وداع می‌کند، از جمله لحظات داغدار تاریخ ایران اسلامی است. خاطره که در زیر می‌آید لحظه‌ای است که پیکر شهید مصطفی عربی نوده را برای مادرش می‌آورند:

    مصطفی را به هنرستان بردم که ثبت نام کنم. آنجا مرکزی بود، مثل یک دارالتدریس، شبانه روزی. به مدیرش گفتم: آقای مدیر باید هفته ای یک بار مصطفی به خانه بیاید. چون بهم خیلی وابستگی دارد.

    مدیر گفت: مادر مصطفی ما نمی توانم این کار را بکنیم، مصطفی باید عادت کند. یاد بگیرد بزرگ که شد، مرد که شد، تنهائی و سختی و مشقت او را از پا در نیاورد.

    گفتم: آقای مدیر یکی از دوستان مصطفی به من گفت که مصطفی شب ها یواشکی و مخفی گریه می کند. گریه اش برای این بود که دلش برایم تنگ می شد.

    اما نمی دانم چرا حالا دیگه دلش برای من تنگ نمی شود، یادم نمی کند، به خوابم نمی آید. همیشه موقع خوابیدن سرش را روی زانوی من می گذاشت و من هم موهای او را دست می کشیدم و او آرام می گرفت. اما موقعی که بالای سرش رسیدم نه صورت داشت که ببوسم نه سر داشت که دست به موهایش بکشم.

    upload 1421406386 0

    صبح بود که در زدند، رفتم در را که باز کنم، به دلم افتاد که از طرف مصطفی هستند. در را که باز کردم، پاهایم لرزید.

    گفتند: مصطفی زخمی شده، دو نفر با لباس سبز پاسداری بودند. سوارم کردند، گفتم اگر مصطفی شهید شده بگوئید، من طاقتش را دارم، ولی انکار کردند. ماشین که به طرف امامزاده عبدالله پیچید، یک مرتبه دلم برای مصطفی تنگ شد. دلم هوری ریخت، ته دلم خالی شد. یاد زینب کربلا افتادم. وقتی به داخل امامزاده رسیدیم، وارد مزار شهدا که شدیم. پشت سر آمبولانس، دیدم دو تا خواهرش، خواهرهای مصطفی از حال رفته اند، اما من طاقت داشتم.

    آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم، داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش، گفتم برید کنار، چادرم را انداختم، گفتم من خودم پسرم را می شویم. طاقتش را هم دارم. مگر زینب طاقت نداشت، من مگر زینب نیستم. من هم زینب هستم. من پسرم را می شویم. بروید کنار، همه رفتند من ایستادم. اما بدنم می لرزید. گفتم هیچ کسی حق ندارد به پسر من دست بزند. دستام را بالا بردم، گفتم: خدایا همانطور که به حضرت زینب (س) قدرت دادی به من هم قدرت بده. وقتی پلاستیک را کنار زدم دیدم مصطفی سر ندارد، دست در بدن ندارد، پاهایش نیست، دیگر چیزی نفهمیدم.

    upload 1421406386 1

    منبع: حامیان ولایت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما