به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
«چشمم افتاد به جانبازی که روی ویلچر نشسته بود. هر دو دستش قطع بود. یکی از نیروهای آل سعود را دیدم که باتوم به دست، به سمت او میدوید. من هم شروع کردم به دویدن. او زودتر از من رسید و باتوم را بالا آورد. دلم ریخت. بنده خدا دست نداشت که روبروی صورتش بگیرد و از خود محافظت کند. تندوتند فقط سرش را به چپ و راست میچرخاند.
میدویدم و فریاد میزدم: نزن! نزن نامرد! آن پلیس سعودی، ناجوانمردانه تمام قدرتش را ریخت توی بازوهایش و باتوم را روی صورت جانباز پایین آورد.
چشمانم را بستم که آن صحنه آخر را نبینم و بالاخره رسیدم اما چه رسیدنی. از روی ویلچر افتاده بود روی زمین و دیگر سر و صورتی مشخص نبود. چندثانیهای هم بیشتر طول نکشید که چند نفس بریدهبریده کشید و از نفس افتاد.»اینها روایت «حاج محمدعلی بهرامی» است؛
پدر شهید «حمید بهرامی» از شهدای اتوبوس آسمانی گردان بلال در عملیات والفجر ۸. او سال ۱۳۶۶ راهی سفر حج میشود و علاوه بر اینکه شاهد عینی شهادت جانباز ویلچر نشین قطع دست میشود، تنها کسی است که شهادت «شهید حاج عبدالحمید بادروج» مسئول ستاد لشکر ۷ ولیعصر(عج) دزفول را توسط پلیس سعودی دید و امروز راوی این حادثه تلخ است.
.png)
او درباره شهید بادروج میگوید: «بادروج آدم زرنگ و از فرماندهان پرکار و تیزهوش جنگ بود. از اوضاع و احوالی که رصد میکردیم، احتمال این بود که جمعه [۹ مرداد ۱۳۶۶] اتفاقاتی بیفتد. برای همین چندین شب من، بادروج و تعدادی دیگر، نقشه خیابانها و مسیرها را بررسی میکردیم تا احیاناً در صورت وقوع اتفاقاتی، سردرگم نمانیم.»برای عصر روز نهم مرداد ۶۶، تعدادی از حجاج بهعنوان انتظامات مراسم برائت از مشرکین انتخاب شده بودند.
برخی بازوبند سبز بسته بودند و برخی بازوبند قرمز. هر کدام از این رنگها نشانه خاصی داشت. کسانی که بازوبند سبز داشتند، باید هم انتظامات حوالی خیابان اصلی و هم سایر خیابانهای فرعی را عهدهدار میشدند و کسانی که بازوبند قرمز داشتند، فقط باید مراقب اوضاع خیابان اصلی بودند. طبق برنامهریزی قبلی، بهرامی و بادروج بازوبند سبز داشتند.روز نهم مرداد، اواخر سخنرانی نماینده حضرت امام بود.
با پایان سخنرانی، مردم صلوات فرستادند و راهپیمایی شروع شد. حوالی ۴ و نیم عصر بود. شور عجیبی بین حجاج بود و طنین فریادها در فضا میپیچید. هنوز چنددقیقهای از شروع راهپیمایی نگذشته بود که جمعیت متوقف شد. سروصداها بالا گرفت.
.png)
بهرامی درباره شروع حمله به حجاج میگوید: «در این شرایط خواستم سریعتر خودم را به جلو جمعیت برسانم تا ببینم چه اتفاقی رخداده است که ناگهان دیدم از بالای برخی ساختمانهای اطراف سطلها و کیسههای پر از شِن میاندازند روی سر مردم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. سر و روی حجاج پر از خون شده بود و هر چند قدمی یک نفربا سر روی خونین افتاده بود روی زمین.
هر کس به سویی میدوید و سعی داشت خودش را به نقطه امنی برساند.جلوتر که رسیدم، دیدم که نیروهای آل سعودد با باتوم و میلگرد و چوب افتادهاند به جان مردم. پیر و جوان هم حالیشان نمیشد. تعداد زیادی ماشین آتشنشانی در اطراف خیابانها قرار داشت. در چشم بهم زدنی از بالای ماشینها، آب را با فشار بسیار شدیدی به سمت مردم گرفتند. آبی که به سمت مردم پاشیده میشد، میسوزاند.»
.png)
یکی از دلخراشترین صحنههایی که بهرامی در حج خونین سال ۶۶ دید، شهادت رفیقش بود. رفیق پهلوانی که تا آخرین لحظات که سعودیها به او حمله کردند، مقاومت کرد و در آخر او را با گلوله از پا درآوردند.بهرامی میگوید: «از چندنفری سراغ بادروج را گرفتم. یکی از دوستان همینطور که به سمت من میدوید فریاد زد: بادروج! را روی پُل حُجون محاصره کردن! تا پل حجون فاصلهای نداشتم. دویدم به سمت پل. بادورج یک میله دستش بود و با نیروهای سعودی میجنگید.
تعداد زیادی از پلیسها عین کفتار دورهاش کرده بودند. به سمتش رفتم. تا مرا دید، گفت: وِرگَرد حجی؛ مَبیو. کاری از دستِ من که حتی تکه چوبی هم نداشتم بر نمیآمد. سعودیها در برابر پهلوانی بادروج کم آورده بودند.یک نفر از نیروهای آل سعود که معلوم بود فرمانده آنهاست، نیروهایش را صدا کرد و به عربی چیزی گفت.
در کمتر از چند ثانیه نیروهایش کنار رفتند و خودش چشم در چشم بادروج ماند. او اسلحه کمریاش را بیرون آورد و بلافاصله شلیک کرد. متحیر مانده بودم. فقط چشمم به بادروج بود که آرام زانوهایش خم شد و افتاد روی زمین.بعد پیکر او را چندنفری بلند کردند و انداختند پشت کمپرسی. دستش بیرون مانده بود. در کمپرسی را بستند و انگشتانش لای در ماند. روزی که پیکر بادروج را تحویل گرفتیم، دیدم که انگشتانش خرد شده بود.»



