به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
«بعد از اشکانیان و ساسانیان، هیچ دورهای در ایران چنین اقتدار و امپراتوریِ بینظیری به خود ندیده بود؛ صد سال دیگر در تاریخ، او را بینظیرترین فرمانروای مقتدر ایران خواهند نامید.» این جملات، روایت مردی است که فرسنگها راه را از اصفهان تا تهران کوبیده تا در شلوغیِ بیپایان مصلای تهران، بخشی از حماسهای باشد که خودش آن را «معجزه مدیریت مردمی» میخواند. هوا دمکرده و سنگین است؛ از آن روزهای داغ تیرماه که حتی نفس کشیدن هم در آن سخت میشود، اما این گرما حریف عزم جمعیتی که مصلای تهران را قرق کردهاند، نیست.
دریایی از آدمها شانه به شانه هم در این هوای دمکرده ایستادهاند. در میان این موج خروشان، آقای نورمحمدی با خانواده ۵ نفرهاش دیده میشود؛ زائری که برای آخرین وداع با پیکر رهبر شهید، سید علی خامنهای، خود را به پایتخت رسانده است؛ نماز صبح رسیده و نماز مغرب عازم اصفهان است.
.png)
شرمنده آقامیگوید شرمنده است؛ شرمنده حقی که آنطور که باید و شاید ادا نشده: «من شرمندهام. خدمتی که ایشان به ایران و اسلام کرد، در هزار سال گذشته بیسابقه بود.» نورمحمدی دختربچهای را که بیشتر از یک سال ندارد، در بغل فشرده است. دلم نمیآید آنها را زیر این آفتاب سوزان نگه دارم، اما این زائر اصفهانی عین خیالش نیست. خانوادهاش هم مانند خودش، لبخند غمگین روی لبشان نشان میدهد، گلهای ندارند. او که ابتدا برای مصاحبه روی خوش نشان نداده بود، حالا انگار سد بغضش شکسته باشد، بدون سوال من سفره دلش را باز میکند: «در تمام این ۱۳۰ و خوردهای شب گذشته، یک سوال بزرگ مغزم را رها نمیکرد؛ اینهمه موکب، اینهمه آدم، بدون فرمانِ بالا چطور در گرما و سرما و باد و باران سرپا ایستادهاند؟»
خودش بیدرنگ جواب خودش را میدهد: «یک شب، حدود ساعت دوازده، وقتی دیدم بچههای ۷، ۸ ساله، خسته و عرقکرده اما با چشمهای مشتاق، صندلیها و میزهای موکب را جمع میکنند، فهمیدم این کارها با پول و بودجههای دولتی شدنی نیست. این همان معجزهای است که آقا میگفت؛ همتِ مردمی که انگار برای این روزها مبعوث شدهاند.»
رفتن رهبر شهید هیچ فرقی با واقعه عاشورا نداردنورمحمدی کمی سکوت میکند، انگار دارد کلماتِ آخرین سخنرانیهای رهبر شهید را در ذهن مرور میکند؛ همانجایی که آقا از سقوط فرعونیان زمانه و فروپاشی طبلهای توخالی ایالات متحده میگفت.
ناگهان لحنش حماسیتر میشود: «ایشان در همان روزهای آخر، صریح و بیپرده، انگار که بداند چه خطری در پیش است، منطق اباعبدالله را تکرار کرد که «مِثْلِی لَا یُبَایِعُ لِمِثْلِهِ»؛ یعنی کسی مثل من با ظالم و یزید زمان بیعت نمیکند. این همان حرف امام حسین (ع) بود، بدون تکلف و شاخوبرگ. و دیدیم که درست سه روز بعد، چطور خودش و اهلبیتش به شهادت رسیدند. این رفتن، هیچ تفاوتی با واقعه عاشورا نداشت. »
.png)
«خسته نباشی خلف صالح…» از نظر این زائر اصفهانی، میراثی که اکنون روی دست ملت مانده، یک دکترین جامع و دقیق است که سیاست و دفاع را همزمان جلو میبرد: «مذاکره و جنگ، هر دو مثل دو لبه یک قیچی هستند. هم به دیپلماسی نیاز داریم و هم به اقتدار نظامی؛ هر دو باید از این به بعد هم زیر سایه نگاه رهبر شهید و آقا سید مجتبی پیش بروند تا کشور آسیب نبیند.» سختترین سؤالم را از این پدر خانواده میپرسم؛ از همان سحرگاه منحوسی که خبر مثل آوار بر سر ایران خراب شد و همه ما در یک لحظه شدیم فرزند شهید…منتظرم چشمانش ابری شود و لحنش به سوگواریِ مرسوم برود، اما او با زاویه دید متفاوتی غافلگیرم میکند.
در نگاهش انگار جایی برای ناامیدی نیست: «آن روز صبح زیاد ناراحت نشدم! چون آقا بالاخره به چیزی که یک عمر برایش دوید و شبزندهداری کرد، رسید. این زیباترین و باشکوهترین پایانی بود که میشد برای یک عمر مجاهدت نوشت. من مطمئنم وقتی در آخرت با ائمه و پیامبر (ص) روبرو شود، به او خواهند گفت: خسته نباشی خلف صالح…» مصاحبه را تمام میکنم. شلوغی جمعیت او و خانوادهاش را با خود میبرد. رو به جایگاه پیکر رهبر شهید میایستم و در دل زمزمه میکنم: «آقاجان… خسته نباشی بعد از یک عمر دویدن برای اسلام و ایران. حالا دیگر با خیال آسوده استراحت کن؛ بقیش با ما…»



