به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
خانه ساده است، اما پر از عکسهایی که همه در یک چیز مشترکاند؛ لبخندی آرام روی چهره جوانی بلندبالا، مادر شهید محمدحسین قلعهنویی کنار همان عکسها مینشیند و آرام از پسری میگوید که به گفته خودش "اول نذرش کردم، بعد خدا به من داد"میگوید: "من سه تا دختر داشتم. قبل از تولد محمدحسین نذر کردم اگر خدا پسری به من بدهد، هیکلش مثل حضرت ابوالفضل باشد، سیمای صورتش مثل حضرت یوسف و شجاعتش مثل امیرالمؤمنین؛ و در رکاب امامزمان(عج) شهید شود."مادر لحظهای سکوت میکند، انگار دوباره سالها به عقب برگشته است.
ادامه میدهد: "وقتی به دنیا آمد، با وضو به او شیر میدادم. قرآن را در گهوارهاش گذاشتم و خودم چند دور بالای سرش قرآن خواندم. نه ماه هم از خانه کسی غذا نخوردم که مبادا لقمهای شبههدار وارد زندگیاش شود"
از همان کودکی نشانههایی میدید که هنوز هم وقتی تعریف میکند، صدایش آرام میلرزد: "محمدحسین هشت یا نهماهه بود داشتم شیرش میدادم که یک نور خیلی سفید و زیبا از بالا آمد و به صورتش خورد نوری که مثل نورهای معمولی نبود؛ سفیدی خاصی داشت"محمدحسین بزرگ شد؛ نوجوانی پرنشاط و خندان مادر میگوید: "همیشه بشاش بود یکبار هم ندیدم اخم کند وقتی در میزد و وارد خانه میشد، من از این طرف خانه میدویدم تا خودم را به آغوشش برسانم قدش نزدیک دو متر بود نمیتوانستم راحت صورتش را ببوسم؛ زیر گلویش را میبوسیدم یا میگفتم دولا شو تا صورتت را ببوسم"از نظر علمی هم درخشان بود از دبستان تا دانشگاه همیشه جزو بهترینها بود به چند زبان مسلط بود؛ انگلیسی و عربی را کامل میدانست و زبان روسی را هم دنبال میکرد رشته تحصیلیاش «زیستشناسی سلولی و مولکولی» با گرایش ژنتیک در دانشگاه علوم پزشکی قم بود که برای ارشد آزمون داد و قبولیاش شهادت شد"
نخبه علمی که خادم حرم هم بود
اما محمدحسین فقط نخبه علمی نبود خادم حرم حضرت معصومه(س) هم بود و گلآرایی حرم را انجام میداد ورزشکار بود؛ کوهنوردی، دوچرخهسواری و فعالیتهای بدنی را جدی دنبال میکرد و حتی در محل خدمتش برای نیروها کلاسهای ورزشی راه انداخته بود.
مادر میگوید: "آنقدر فعال بود که لازم نبود به او بگوییم دنبال علم برو. خودش همیشه جلوتر از همه میدوید."او در ۲۱ سالگی ازدواج کرد؛ اما زندگی مشترکش فقط سه سال طول کشید محمدحسین در ۲۴ سالگی به شهادت رسید.مادر شهید محمدحسین قلعهنوعی وقتی از خاطرات پسرش میگوید، صدایش گاهی میلرزد اما کلماتش محکم و استوار است میگوید:" مادرم و طبیعی است که دلتنگ شوم؛ جوانی ازدستداده که برایم همه زندگیام بوده است"صدایش گاهی میلرزد، اما کلماتش استوار است مادر شهید محمدحسین قلعهنوعی وقتی از پسرش میگوید، میان دلتنگی و افتخار ایستاده است؛ دلتنگی مادری که جوانش را ازدستداده و افتخار مادری که میداند فرزندش راهی را رفته که آرزویش بوده است.او از روحیه حساس محمدحسین نسبت به حقالناس میگوید؛ از ماجرایی که هنوز برایش مثالزدنی است: "یکبار تصادف کرده بود و خسارت ماشین طرف مقابل را کامل پرداخت کرده بود اما باز هم دلش آرام نگرفت زنگزده بود دفتر آیتالله سیستانی، مرجع تقلیدش، و پرسیده بود آیا لازم است باز هم پولی بدهد یا نه گفته بودند نه، همان مقدار کافی است محمدحسین خیلی مراقب بود حقی به گردنش نماند."وقتی صحبت به دلتنگیهای روزانه میرسد، نگاهش کمی خیس میشود میگوید: "بالاخره من مادرم جوان از دست دادهام محمدحسین هیکل پهلوانی داشت؛ قدش نزدیک دو متر بود وقتی یاد خاطراتش میافتم ناراحت میشوم، گریه میکنم؛ اما باز هم استوارم."
کرامات شهید
در میان روایتهایش گاهی از اتفاقهایی میگوید که آنها را نشانهای از لطف خدا میداند لبخند کمرنگی میزند و خاطرهای تعریف میکند: "یک روز دخترم گفت عسل داریم؟ گفتم نه، فردا میخریم فردای همان روز مادر شهید مالامیری بدون خبر قبلی آمد خانه ما و برایمان عسل آورد آدم بعضی وقتها میبیند انگار معجزه است."روز تشییع پیکر محمدحسین هم برای این خانواده روزی فراموشنشدنی بوده است؛ روزی که میان اندوه و شلوغی، حتی فرصت فکرکردن هم نداشتند خانم غلامی مادر شهید میگوید: "از بس ناراحت بودیم یادمان رفته بود گل بخریم دخترم گفت مامان همه گل آوردهاند همان موقع دیدیم خادمان حرم حضرت معصومه(س) دستهدسته گل آوردند که به دست تمامی تشییعکنندگان رسید."
اربعین رسم هر ساله این خانواده
اربعین برای این خانواده رسم دیرینهای است؛ سفری که سالهاست ادامه دارد مادر شهید میگوید: "حدود هفده سال است برای اربعین به کربلا میرویم محمدحسین همیشه میگفت اول باید بروم به پدر سلام بدهم، بعد بروم پیش پسر" او از نجف تا کربلا را پیاده طی میکرد و در این مسیر دوستان زیادی در عراق پیدا کرده بود «چون عربی را خیلی خوب بلد بود، با خیلیها دوست شده بود.
آنها هم به ما محبت داشتند."وقتی خبر شهادت محمدحسین به عراق رسید، دوستانش آنجا هم برایش عزاداری کرده بودند. مادر میگوید: "شنیدیم وقتی خبر شهادتش را شنیدند، گوسفند قربانی کردند و افطاری دادندچون محمدحسین پانزدهم ماه رمضان شهید شده بود."مادر آخرین روزهای حضور پسرش را اینگونه به یاد میآورد: «دوازده روز مرخصی آمده بود قم بیشتر افطارها و سحرها را پیش ما بود خیلی به من سر میزد.
وقتی میخواست برگردد گفت مامان باید زودتر بروم تا با خواهرها خداحافظی کنم.»آن روز تنها چیزی که مادر را نگران کرده بود، یک سردرد ساده بود. «به دامادم زنگ زدم گفتم برایش اسفند دود کنید. میترسم چشم خورده باشد. چند دقیقه بعد گفتند مامان خیالت راحت، اسفند دود کردیم.»محمدحسین اما حتی بعد از خداحافظی هم برگشته بود تا با خواهر دیگرش هم خداحافظی کند؛ گویی دلش نمیآمد کسی را بگذارد.یک روز پیش از شهادتش به مادر زنگ زد.
«گفت مامان شیرت را حلالم کن گفتم حلالت باشد پسرم؛ تو برای من پسر بدی نبودی من به تو افتخار میکنم.»محمدحسین همراه چند تن از همرزمانش در مأموریتی در جنوب کشور، در بندر عباس در منطقه بسیم با حملات موشکی اسرائیل به شهادت رسید"
و در پایان، دوباره به همان نذر اول برمیگردد؛ نذری که سالها پیش کرده بود: «من از خدا خواستم پسری بدهد که در رکاب امام زمان شهید شود… خدا هم دعایم را مستجاب کرد.»همسر شهید بعدها گفته بود که سه روز پیش از شهادت، محمدحسین، از او خواسته بود گلسر بخرد و در حرم میان دختران کوچک پخش کند؛ به نیت شهادتش حتی گفت در همان روزها زمزمهای عجیب در گوشش تکرار میشد که محمدحسین میخواهد شهید شود چند روز بعد خبر رسید؛ خبری که آن زمزمهها را به حقیقت تبدیل کرد.
حالا مادر شهید با همه داغی که بر دل دارد، سرش را بالا میگیرد و با اطمینان میگوید: "محمدحسین راهش را پیدا کرد من دلم برایش تنگ میشود، گریه هم میکنم؛ اما میدانم عاقبتش خیر شد پسرم همنشین جوانان کربلا شده است"او در پایان جملهای میگوید که انگار خلاصه همه شناختش از فرزندش است: "محمدحسین از همه نظر خاص بود هم اخلاق داشت، هم مهربان بود، هم علم داشت… به نظرم زمینی نبود؛ آسمانی بود و چون مرید امیرالمومنین علی علیهالسلام بود در روز شهادتش به خاک سپرده شد ."
حالا مادر شهید با همه داغی که بر دل دارد، سرش را بالا میگیرد و با اطمینان میگوید: «محمدحسین راهش را پیدا کرد من دلم برایش تنگ میشود، گریه هم میکنم؛ اما میدانم عاقبتش خیر شد پسرم همنشین جوانان کربلا شده است.




