به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
از لای در، رفتنشان را تماشا میکرد. وقتی همه رفتند، در را بست و آمد تو. بین درگاهی هال ایستاد. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. نفس عمیقی کشید و با لبخندی آرام، مشغول مرتب کردن خانه شد.
جمعههای هر هفته، بچههایش، ناهار را پیش او بودند. تا همین چند دقیقه پیش، سر و صدای نوه و نتیجههای قد و نیم قدش، گوش هفت محله را پر کرده بود.
اما حالا که رفته بودند دوباره از تنهایی و دلتنگی، دلش گرفت. از شدت سکوت، گوشهایش سوت میزد. عادت کرده بود به این حال. دلش خوش بود به اتاق بالای پاگرد پلهها. جایی که سالها کسی را به آن راه نداده بود. دستش را به نردهها گرفت و پلهها را به سختی بالا رفت. کلید را توی قفل انداخت و دستگیره در را پائین کشید.
چراغ را روشن کرد و اتاق را با نگاهش دور زد. جمعه به جمعه غروب، وضو میگرفت میآمد اینجا تا بار دلش را کنار بایرامعلی و وسائلش سبک کند. درست همان روز و ساعتی که بایرامعلی آسمانی شده بود. سجادهاش را میآورد کنار صندوقچه قدیمی که لباسهای پاسداری بایرامعلی در آن بود پهن میکرد و همانجا نمازش را میخواند.

همیشه دلتنگ بایرامعلی بود
دستمال نمداری برمیداشت و برای هزارمین بار، خاک را از روی وسایل بایرامعلی و از قفسههایی که خودش آنها را ساخته بود، پاک میکرد. خاکی که هرگز وجود نداشت تا دستمال را کثیف کند. چرا که قبل از آن با نم اشک، غبار از آنها زدوده بود. چهار زانو مینشست روبروی صندوقچه. صندوقچهای که بیشتر به جعبه TNTخالی میمانست که بعد از شهادت بایرامعلی، همرزمانش آن را برایش سوغاتی آورده بودند.
با همه وسائل بایرامعلی. در آن را باز میکرد، پیراهن سبز پاسداریاش را برمیداشت، به چشمانش میچسباند تا بوی بایرامعلی بپیچد لابلای چین و چروکهای دست و صورتش و موهای حناییاش را نوازش کند. بعد هم عکسها و دفترهای یادداشت و پلاک و ...از روی چه حسابی، کشورخانم همیشه دلتنگ بایرامعلی بود، خودش هم نمیدانست! حتی وقتی که هنوز شهید نشده بود، دلتنگی او امانش را میبرید.

ساعتها پشت پنجره اتاق مینشست و به پیچ ته کوچه خیره میشد تا شاید بایرامعلی را ببیند که دارد به او میخندد و برایش دست تکان میدهد و سرعتش را برای رسیدن به آغوش مهربانترین مادر دنیا، بیشتر میکند. اما این اتفاق هرگز نیفتاد. بایرامعلی فقط وقتی برمیگشت که زخمی میشد.
آن وقتها دل کشورخانم از شنیدن این خبر، چندین بار هرّی ریخته بود پایین. اما، ته دلش خوشحال میشد که قرار است بالاخره بعد از ماهها، جگرگوشهاش را ببیند.آن روز هم وقتی شنید زخمی شده و منتقلش کردهاند تهران، با اولین اتوبوس از سلماس راه افتاد. تا برسند به خیابان فردوسی و پایانه اتوبوس، چند بار نزدیک بود زمین بخورد. اگر برادرش آقا جبرئیل همراهش نبود تا دستش را بگیرد، حتما بلایی سرش آمده بود.

کشور خانم ایستاده بود بالای تخت بایرامعلی. پتو را تا زیر گلویش بالا کشید تا سردش نشود. باور نمیکرد چه به روز عزیزدلش آورده باشند. اولش که او را دید، اصلا نشناخت.
آنقدر که خون از بدنش رفته بود، رنگ گچ دیوار بود. بایرامعلی خواب بود. نفهمیده بود مادرش برای رسیدن به او چطور خودش به آب و آتش زده و از خواب و خوراک انداخته است. کشور خانم هم خبر نداشت پسرش ترکشهای زیادی خورده و سه روز در منطقه، مجروح و زخمی، روی زمین افتاده، کلی خون از بدنش رفته، و بعد از چند ساعت عمل طاقتفرسا در بیمارستان طالقانی، در کمال ناباوری دکترها، به طرزی معجزهآسا دوباره به زندگی بازگشته است.او فقط بایرامعلی را میدید که دارد نفس میکشد. و این برایش کافی بود. آخر، برای آمدنش خیلی دعا کرده بود. خبر نداشت وقتی بایرامعلی مجروح و زخمی روی زمین داغ افتاده،
مولایش حضرت صاحبالزمان به بالینش آمده و به او مژده داده که تو به آغوش مادرت بازخواهی گشت.
آنقدر کنار بایرامعلی نشست و تماشایش کرد، تا همانجا سرش را گذاشت روی تخت و کنار دست زخمی او خوابش برد.

آدم برای مرگ بچهاش دعا میکند؟
یک ماه بعد، بایرامعلی از بیمارستان ترخیص شد و به خانه آمد تا استراحت کند. کشور خانم جایش را توی اتاق او، کمی آنطرفتر از بایرامعلی انداخته بود، تا دائما کنارش باشد. آنشب با صدای گریه بایرامعلی بیدار شد. سراسیمه خودش را بالای سر او رساند. دستش را روی صورتش کشید. پیشانیاش را بوسید و گفت: «دردت به سرم، چی شده؟ درد داری مادر؟! مسکّنت رو بدم دوباره بخوری؟» یک لیوان آب دستش داد.

بایرامعلی دست مادرش را گرفت و بوسید. نگاهی به او انداخت و با صدای بریده بریده گفت:
«مادر! برای شهادتم دعا میکنی؟!»
کشور خانم نگاهی از سر التماس به بایرامعلی انداخت و گفت:
«پسرم تو بمان و خدمت کن. اجر شهید داری، آدم که برای مرگ بچهاش دعا نمیکند!»
بایرامعلی با همان هقهق و صورت خیسش گفت: «نه، شهادت مرگ نیست مادر، شهادت لباسی است در دنیا که اندازه هرکسی نمیشود. دعا کن خدا مرا لایق این لباس کند. تو هروقت برایم دعا کردی مستجاب شد. این بار هم دعا کن.»
کشور خانم تا آمد حرفی بزند بایرامعلی دوباره دستانش را بوسید و گفت: «مادر! اما و اگر نیاور، تو فقط دعا کن.»

کشور خانم پیراهن سبز بایرامعلی را روی چشمانش گذاشت. باور نمیکرد دعایش بایرامعلی را آنقدر زود از آغوش او دور کرده باشد. پیراهن را به قلبش چسباند و گفت:
«شیرم حلالت مادر، لباس شهادت مبارکت باشد پسرم.
چه زود برازنده قد و بالای رعنایت شد. با شهادتِ تو عددی از انسانهای روی زمین کم نشد. تو هستی و هنوز هم سرباز آقا امام زمانی.»
دیروز حاجیه خانم کشور ایمانی آغ اسماعیلی مادر بزرگوار شهیدان بایرامعلی و عبدالله ورمزیار، پس از سالها صبر، بردباری و تحمل فراق فرزندان شهیدش، دعوت حق را لبیک گفت و به آنان پیوست.

شهید بایرامعلی ورمزیار در سال ۱۳۶۲ و در عملیات خیبر و شهید عبدالله ورمزیار نیز در سال ۱۳۶۶ و در عملیات نصر ۷ به درجه رفیع شهادت نائل آمده بودند.

پیکر مطهر مادر شهیدان ورمزیار با حضور پرشور آحاد مردم شریف شهرستان،خانوادههای معظم شهدا، ایثارگران و جمعی از مسئولان استان و شهرستان سلماس تشییع شد.



