شنبه 20 تير 1405 - Sat 11 Jul 2026
  • پایان اعضای باند دالتون‌های تهران

  • تصویری بر مهم‌ترین رویدادها و لحظه‌های ثبت‌شده

  • زمان امتحانات نهایی تغییر نکرده است

  • عراقچی وارد «مسقط» شد

  • لیست مازاد پرسپولیس مشخص شد

  • حمله بزرگترین ارتش جهان به قایق‌های صیادی ایران! / فیلم

  • جنایتکاران جنگی باید به تناسب جنایتی که مرتکب شده‌اند هم مجازات شوند و هم خسارت پرداخت کنند

  • دیدار عراقچی با همتای عمانی

  • فراخوان پهلوی هم‌زمان با تشییع، با شکست روبه‌رو شد + فیلم

  • فدوی: شهادت امام شهید مسیر انقلاب را روشن‌تر کرد + فیلم

  • حمله ۹۰۰ مار به ساکنان مردم چین / فیلم

  • دنیا چقدر منو عوضم کرد یا اباصالح / پویانفر

  • تهدید جدید ترامپ علیه ایران با ادعای تلاش برای ترورش

  • آیا ایران و آمریکا هفته آینده مذاکره می‌کنند؟ / تلاش‌ پاکستان و قطر برای بازگشت به توافق‌نامه +فیلم

  • قیمت موبایل‌ امروز شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۵

  • نمای متفاوت از محل تدفین امام خامنه‌ای شهید / فیلم

  • بعثی‌ها به اسرا آمپول زدند تا عزاداری نکنند+عکس

  • چرا دلار دوباره گران شد؟

  • پیام مهم رهبر انقلاب تا دقایقی دیگر

  • کیهان: «پل ملک فهد» عربستان را با موشک بزنید

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 402991
    تاریخ انتشار: 19/خرداد/1404 - 13:00

    شهیدی که با قرآن مأنوس بود و با شهادت ماندگار شد +عکس

    فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم بسیار پایبند نماز و روزه بود. همیشه قرآن می‌خواند و دستانش برای دعا رو به آسمان بلند می‌شد. تا جایی که سنم اجازه می‌دهد و پدر را به خاطر دارم، همیشه او را مردی باایمان و مهربان شناخته‌ام.

    شهیدی که با قرآن مأنوس بود و با شهادت ماندگار شد +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    شهید «خانعلی ملایی سیروئی» دهم بهمن ماه 1326، در روستای سیروئیه از توابع شهرستان حاجی‌آباد چشم به جهان گشود. پدرش رجبعلی، کشاورز بود و مادرش قدم‌خیر نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر شرکت ملی گاز بود. سال 1346 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و سه دختر شد. دوم اسفند ماه 1365، در بندرعباس توسط گروه‌های ضدانقلاب بر اثر انفجار بمب جاسازی شده در کپسول گاز به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش واقع است.

    ظط

    شهیدی که با قرآن مأنوس بود و با شهادت ماندگار شد

    پدرم بسیار پایبند نماز و روزه بود. همیشه قرآن می‌خواند و دستانش برای دعا رو به آسمان بلند می‌شد. به من، مادر، خواهر و برادرهایم علاقه زیادی داشت و بیشتر وقتش را با ما می‌گذراند. برای دیدار دوستان و آشنایان زمان مشخصی تعیین می‌کرد و بیشتر اوقات به دیدن اقوام می‌رفت. خوب یادم هست که حتی دو روز قبل از شهادتش، همراه مادر و خواهر کوچکم به دیدن عمو و خاله‌ام رفت و از آنها دلجویی کرد. پدرم مردی بسیار مهربان و مردم‌دوست بود.

    تا جایی که سنم اجازه می‌دهد و پدر را به خاطر دارم، همیشه او را مردی باایمان و مهربان شناخته‌ام. آن روز، طبق معمول از مدرسه به خانه برمی‌گشتم که دیدم جمعیت زیادی مقابل درِ خانه‌مان تجمع کرده‌اند. تمام مسیر کوچه تا خانه را یک‌ نفس دویدم.

    از داخل خانه صدای گریه و زاری می‌آمد. یکی از همسایه‌ها مرا به گوشه‌ای برد و گفت: «حمید، پدرت زخمی شده و در بیمارستان بستری است، نگران نباش، حالش خوب می‌شود.» اما حرف‌هایش با صدای شیون و گریه‌ای که از خانه می‌آمد، هم‌خوانی نداشت. مطمئن شدم اتفاق بدی افتاده است.

    به خانه عمویم رفتم. ساعت ۸ شب، پیکر پدرم را آوردند و ما همگی به روستای سیروئیه، خانه پدربزرگم رفتیم. ساعت ۱۱ شب، پدر را غسل دادیم و به خاک سپردیم. در آن لحظات، مات و مبهوت فقط نظاره‌گر رفتنش بودم... روحش شاد و یادش گرامی باد.

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما