شنبه 28 شهريور 1405 - Sat 19 Sep 2026
  • «دهن‌کجی» اروپا و کانادا به ترامپ؛ آمریکا تنهاتر می‌شود

  • لاله مرزبان و یک اتفاق خوب در فضای مجازی

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • آیا آب سخت واقعاً موجب تخریب بافت مو می‌شود؟

  • هر گونه اشتباه محاسباتی دشمن با قدرت پاسخ داده می‌شود

  • دشمن مانع ورود واکسن به کشور است

  • هرمز در مشت ایران، باب‌المندب در دست یمن؛ چگونه ایران نظم جدید را از مسیر گلوگاه‌های راهبردی شکل می‌دهد؟

  • سقوط ۴۱ درصدی تولید نفت خلیج فارس

  • اهتزاز پرچم ایران در دهکده بازی‌های آسیایی / فیلم

  • انهدام ۳ هسته عملیاتی گروهک تروریستی تکفیری

  • جدایی ۱۰ بازیکن ستاره از پرسپولیس!

  • قیمت جدید خودروهای داخلی در بازار

  • ادعای تازه ترامپ، تلاش چین برای میانجی‌گری و فشارهای تازه آمریکا + عکس

  • عراق: مرز چذابه از فردا باز می‌شود

  • قیمت سکه و طلا امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۲۶ شهریور

  • چرا خلبان آ‌مریکایی از تلویزیون ایران می‌ترسید؟ + عکس

  • تماس تلفنی وزرای امور خارجه ایران و ترکیه

  • از لایه ازون چه خبر؟

  • فیل کوچکی بدون خرطوم و دم / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 402991
    تاریخ انتشار: 19/خرداد/1404 - 13:00

    شهیدی که با قرآن مأنوس بود و با شهادت ماندگار شد +عکس

    فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم بسیار پایبند نماز و روزه بود. همیشه قرآن می‌خواند و دستانش برای دعا رو به آسمان بلند می‌شد. تا جایی که سنم اجازه می‌دهد و پدر را به خاطر دارم، همیشه او را مردی باایمان و مهربان شناخته‌ام.

    شهیدی که با قرآن مأنوس بود و با شهادت ماندگار شد +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    شهید «خانعلی ملایی سیروئی» دهم بهمن ماه 1326، در روستای سیروئیه از توابع شهرستان حاجی‌آباد چشم به جهان گشود. پدرش رجبعلی، کشاورز بود و مادرش قدم‌خیر نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر شرکت ملی گاز بود. سال 1346 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و سه دختر شد. دوم اسفند ماه 1365، در بندرعباس توسط گروه‌های ضدانقلاب بر اثر انفجار بمب جاسازی شده در کپسول گاز به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش واقع است.

    ظط

    شهیدی که با قرآن مأنوس بود و با شهادت ماندگار شد

    پدرم بسیار پایبند نماز و روزه بود. همیشه قرآن می‌خواند و دستانش برای دعا رو به آسمان بلند می‌شد. به من، مادر، خواهر و برادرهایم علاقه زیادی داشت و بیشتر وقتش را با ما می‌گذراند. برای دیدار دوستان و آشنایان زمان مشخصی تعیین می‌کرد و بیشتر اوقات به دیدن اقوام می‌رفت. خوب یادم هست که حتی دو روز قبل از شهادتش، همراه مادر و خواهر کوچکم به دیدن عمو و خاله‌ام رفت و از آنها دلجویی کرد. پدرم مردی بسیار مهربان و مردم‌دوست بود.

    تا جایی که سنم اجازه می‌دهد و پدر را به خاطر دارم، همیشه او را مردی باایمان و مهربان شناخته‌ام. آن روز، طبق معمول از مدرسه به خانه برمی‌گشتم که دیدم جمعیت زیادی مقابل درِ خانه‌مان تجمع کرده‌اند. تمام مسیر کوچه تا خانه را یک‌ نفس دویدم.

    از داخل خانه صدای گریه و زاری می‌آمد. یکی از همسایه‌ها مرا به گوشه‌ای برد و گفت: «حمید، پدرت زخمی شده و در بیمارستان بستری است، نگران نباش، حالش خوب می‌شود.» اما حرف‌هایش با صدای شیون و گریه‌ای که از خانه می‌آمد، هم‌خوانی نداشت. مطمئن شدم اتفاق بدی افتاده است.

    به خانه عمویم رفتم. ساعت ۸ شب، پیکر پدرم را آوردند و ما همگی به روستای سیروئیه، خانه پدربزرگم رفتیم. ساعت ۱۱ شب، پدر را غسل دادیم و به خاک سپردیم. در آن لحظات، مات و مبهوت فقط نظاره‌گر رفتنش بودم... روحش شاد و یادش گرامی باد.

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما