پنجشنبه 22 مرداد 1405 - Thu 13 Aug 2026
|ف |
| | | |
کد خبر: 395222
تاریخ انتشار: 02/اسفند/1403 - 11:01

به خدا من اسرائیلی نیستم!

استخوان‌های شکسته‌اش زیر مشت و لگدها خرد و خردتر می‌شد؛ اما چیزی عجیب‌تر آزارش می‌داد. او که برای دفاع از ایرانش پرواز کرده بود، حالا در میان فریادهای پر از خشم اسیرکنندگانش، اسرائیلی خطاب می‌شد.

به خدا من اسرائیلی نیستم!

به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

«به زمین که افتادم، علاوه بر بازویم که بر اثر فشار هوا موقع خروج از هواپیما شکسته بود، استخوان‌های دست و پای چپم از ۱۱ جا قطع شده بود؛ یعنی کلاً از هم جدا شده و فقط به پوست بند بود.» این را محمدصدیق قادری جانباز خلبان و آزاده ایرانی در دوران دفاع مقدس می‌گوید.
خلبانی که وقتی می‌خواست سربازان صدام را از خاک کشورمان دور نگه دارد، هواپیمایش هدف قرار گرفت و سقوط کرد؛ اما تقدیرش شهادت که نه، اسارت بود.
او ماجرای اسارت خود را این طور تعریف می‌کند: «به پاهایم که نگاه کردم فهمیدم کف یکی از چکمه‌ها از آتش انفجار سوخته و پایم از پوتین بیرون است.
در ذهنم دو دوتا چهارتا می‌کردم که در چه شرایطی قرار دارم و باید چه کنم که فهمیدم چندصد نفر از عراقی‌ها به سمتم حمله‌ کرده‌اند. سربازهای بعث نه‌ها؛ مردم عادی. نه وقت داشتم از دستشان فرار کنم و نه با آن اوضاع استخوان‌هایم توان داشتم از جایم تکان بخورم.
اولین نفرشان که به من رسید، با چیزی محکم به سرم کوبید که کلاه پروازم روی سرم شکست و خون راهش را به دهانم باز کرد. حتی وقت نکردم ببینم بیل بود یا چماق. نفر دوم بلافاصله از راه رسید و بدون یک لحظه تردید قنداق اسلحه‌اش را طوری به بازوی شکسته‌ام زد که فکر کنم همان یک ذره استخوان باقی‌مانده هم از هم پاشید.
نفر سوم هم چماقش را طوری به ساق پای چپم کوبید که در آن بلبشو صدای شکستن استخوانم را شنیدم؛ یعنی همان‌پایی که استخوانش چند لحظه پیش قطع شده بود.
بقیه هم یکی یکی از راه رسیدند و با هر چه دستشان بود مرا مورد عنایت قرار می‌دادند. دست و پاهایم با استخوان‌های قطع شده و شکسته و گوشت شل و پل شده را می‌گرفتند و به هر طرف که می‌خواستند می‌کشیدند.
 
با این حال اوضاع استخوان‌هایم آن قدر خراب بود که دیگر با این چیزها دردی حس نمی‌کردم. آن وسط صدای شلیک گلوله را شنیدم. نیروهای نظامی این کار را کرده بودند تا مردم مرا نکشند؛ مرا زنده می‌خواستند. آخر نظامی‌ها طناب آورده بودند تا مرا پشت ماشین ببندند و راه ببرند.
با این کار آن قدر تکه تکه گوشت و استخوانم کنده می‌شد که تمام می‌شدم!آن وسط شخصی خودش را روی من انداخت و محکم بغلم کرد؛ طوری که هیچ کس دیگر نتواند به من آسیب برساند.
نمی‌دانم که بود اما بقیه او را «استاد احمد» صدا می‌زدند و ازش حساب می‌بردند. این را از آن جا فهمیدم که وقتی سرشان داد می‌زدن تا مرا نزنند و فحش ندهند و تف نکنند، به حرفش گوش می‌کردند و کم‌تر به من حمله می‌کردند.
آن وسط‌ها احساس می‌کردم چند نفر دیگر هم بین جمیت سعی می‌کنند مردم را از من دور کنند اما از ترس جانشان نزدیکم نمی‌شوند.او نگذاشت مرا اعدام کنند.
از قبل می‌دانستم عراقی‌ها سر خلبان‌ها چنین بلایی می‌آورند. قبلاً دوتا از دوستانم طرف‌های بصره سقوط کرده بودند. عراقی‌ها آن‌ها را با چتر نجات خودشان به عقب ماشینی بسته و آن قدر روی زمین کشیدند که به طور دردناکی به شهادت رسیدند. آخر هم قرار شد مرا عقب همان ماشین بیاندازند و ببرند.
آن وسط‌ها متوجه دیالوگی که بین مردم رد‌وبدل می‌شد؛ شدم.+ «اون خلبان سوریه.»ـ «نه. اسرائیلیه.»به هر سختی بود دهان باز کردم و گفتم: «من ایرانی‌ام! کرد ایرانم!»اما کسی باور نکرد. همین طور از زیر دست و پای استاد احمد مرا می‌زدند و رویم تف می‌انداختند.
آن قدر با شدت و غلظت این کار را می‌کردند که از صورتم تف می‌چکید!
حتی یک نفر هم احتمال نمی‌داد من ایرانی باشم! آن موقع نفهمیدم چرا، اما بعداً‌ تو اردوگاه اسارت فهمیدم صدام با تبلیغاتش در مغز عراقی‌ها کرده بود که نیروی هوایی ایران را نابود کرده‌اند و گفته بود: «خلبان‌هایی که به بغداد حمله می‌کنند یا مزدورای سوری‌اند یا اسرائیلی.»خلاصه ماشین راه افتاد و مرا به پاسگاه بردند. بعد از آن هم راهی زندان ابوغریب شدم و روزها و سال‌های اسارتم شروع شد.»

نظرات بینندگان
نظرات شما