دوشنبه 27 مهر 1405 - Mon 19 Oct 2026
  • لاوروف امروز در تهران + فیلم

  • تدریج جواب داد؛ واردات بنزین متوقف شد

  • مهرداد اخلاقی با حکم رئیس جمهور رسما وزیر دفاع شد

  • بن‌گویر خطاب به یهودیان فرانسه: به خانه‌تان بازگردید

  • خاطره‌ای از شهید نیل فروشان

  • محله‌ای در ترکیه زیر آب رفت / فیلم

  • از دره درخشان تا قبرستان آمریکایی‌ها در ارومیه / عکس

  • پیام تبریک سرلشکر وحیدی در پی قهرمانی جهان

  • ماجرای شهید مظلوم با لباس‌های‌ عجیب

  • ما برای تصمیم‌های احمقانه آمریکا و اسرائیل لحظه‌شماری می‌کنیم

  • ماجرای حمله منافقین به نهادهای حاکمیتی چه بود؟+ فیلم

  • قیمت تخم‌مرغ امروز دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵

  • پیام تبریک رهبر انقلاب در پی قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد زیر ۲۳ سال

  • قیمت گوشت قرمز امروز دوشنبه 27 مهر ۱۴۰۵

  • انتشار فیلم و عکس از حملات یمن مجازات دارد

  • فوری /احتمال پیک آنفلوآنزا در آبان‌ماه

  • فرار اینشتین، مرگ ادیسون و فتح زهره / عکس

  • کیفیت دوران پیری زنان با قهوه

  • قیمت دلار امروز دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵

  • هشدار درباره افزایش ابتلا به HPV

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 394865
    تاریخ انتشار: 29/بهمن/1403 - 10:14

    فرمانده اینطوری پدرمان را درمی‌آورد +عکس

    ماجرای پیرزنی که تخم‌مرغ‌ به جبهه می‌فرستاد را برخی از ما شنیده‌ایم، ماجرایی که شهید رفیعی در تمام جلسات به آن اشاره می‌کرد تا اینکه یکی از نیروهایش به شوخی حرفی به او می‌زند.

    فرمانده اینطوری پدرمان را درمی‌آورد +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    رضا هاشمی از نیروهای اطلاعات عملیات لشکر ۱۷ علی‌ابن ابیطالب(ع) روایت‌های طنزآمیزی از دوران دفاع مقدس دارد که یکی از این خاطرات مربوط به فرمانده‌ای بود که در جلسات متعدد به رزمنده‌ها تبعات اسراف در جبهه را گوشزد می‌کرد.
    در این روزها که سالگرد شهادت شهید خسرو رفیعی است، خاطره‌ای از رضا هاشمی در این باره را می‌خوانیم.
     
     

    شهید خسرو رفیعیخسرو رفیعی مسئول دسته‌مان در عملیات بدر بود که در عملیات والفجر هشت شهید شد. او هر موقع نیروهای دسته را جمع می‌کرد، از اسراف کردن و تبعات آن برای ما صحبت می‌کرد و در ادامه درباره پیرزنی می‌گفت که یک مرغ داشت و تخم‌مرغ‌هایش را به جبهه می‌فرستاد.

    آقاخسرو از بس ماجرای پیرزن را گفته بود که همه کلمه کلمه‌اش را حفظ بودم. طوری که پیش خودم می‌گفتم: آقا خسرو پدرمان را درآورده! من نمی‌دانم در آن بیابان برهوت چه چیزی را می‌خواستیم اسراف کنیم که نیاز به تکرار مکررات داشت؟!!با آقا خسرو صمیمی بودم.

    یک روز می‌خواستم به مرخصی بیایم، رفتم پیشش و به او گفتم: «میشه آدرس این پیرزنه رو به من بدی، چند تا مرغ و چندتا شونه تخم‌مرغ براش ببرم که دیگه دست از سر ما برداری؟» آقا خسرو خیلی خندید و دیگر هم از اسراف برایمان چیزی نگفت.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما