پنجشنبه 18 تير 1405 - Thu 09 Jul 2026
  • آخرین وداع به مشهد الرضا (ع ) رسید / رهبر محبوب دل های مسلمین جهان همنیشن ضامن آهو شد +فیلم

  • آقایان عراقچی ، قالیباف و پزشکیان یک کلام با شما و تمام

  • تنها زبانی که ترامپ آن را می‌فهمد

  • برای پرتاب از پایگاه چابهار آماده‌ایم

  • تصاویری از حملات ناجوانمردانهٔ آمریکا به حسینیهٔ امام خمینی(ره)

  • جزئیات مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب در کربلا

  • تصاویر پهپاد سرنگون‌شده آمریکا در بوشهر

  • تازه‌ترین تحولات و صحنه‌های دیدنی در نقاط مختلف جهان / عکس

  • واکنش یاسمین انصاری به گزارش سی.ان.ان درباره میناب

  • شعار "هیهات منا الذله" در آستان مقدس علوی / فیلم

  • ‌برق کویت از مدار خارج شد

  • نسل بعدی کجاست آقای قلعه‌نویی؟

  • فرمانده اسکادران نیروی دریایی آمریکا کشته شد

  • سواحل ایران جهنم بی بازگشت برای نیروهای خارجی است

  • هدف از «متناسب‌سازی حقوق بازنشستگان» چه بود؟

  • طواف پیکر شهدای خانواده رهبر شهید در جوار ضریح امام علی (ع) / عکس

  • ستاره استقلالی در آستانه پیوستن به پرسپولیس

  • عراقی‌ها برای رهبر شهید ایران سنگ تمام گذاشتند / فیلم

  • شهید خامنه‌ای آبروی تاریخ ماست

  • واکنش چین به حملات آمریکا و پاسخ ایران

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 390998
    تاریخ انتشار: 12/دي/1403 - 10:01

    ماجرای پیر شدن مهدی باکری در وسط عملیات

    چهره آقا مهدی در آن روزها هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی رود. احساس می‌کردم پیرتر شده و قدش خمیده شده است. سر و صورتش آن قدر خاکی بود که اگر انگشت می‌کشیدی، دستت سیاه می‌شد.

    ماجرای پیر شدن مهدی باکری در وسط عملیات

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    روز اول عملیات مسلم بن عقیل (علیه السلام) یک گردان از لشکر ۲۷ و یک گردان تیپ عاشورا، موفق شدند منطقه ی سلمان کشته را تصرف کنند.

    بعدازظهر بود که عراق پاتک خود را آغاز کرد. جنگ عجیبی در گرفته بود، بچه ها تا پای جان مقاومت کردند، اما حجم آتش به حدی بالا بود که هر دو گردان مجبور به عقب نشینی شدند.

    برای تصرف آنجا دو شب دیگر هم حمله کردیم، اما توفیقی حاصل نشد. فضای خاصی به وجود آمده بود. 

    از یک طرف عدم الفتح و از طرف دیگر جنازه های بچه ها، که اکثراً هم نوجوانانی کم سن و سال بودند، در منطقه باقی مانده بود.

    چهره آقا مهدی در آن روزها هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی رود. احساس می‌کردم پیرتر شده و قدش خمیده شده است. سر و صورتش آن قدر خاکی بود که اگر انگشت می‌کشیدی، دستت سیاه می‌شد.

    در همین احوال، خبر رسید یکی از بچه بسیجی ها توانسته خود را از محاصره عراقی ها نجات دهد و به خط خودی برساند.

    آقا مهدی گفت: «بیاریدش پیش من.» سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت. وقتی او را پیش آقا مهدی آوردند، بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. آقا مهدی گفت: «خب، بگو ببینم اون جلو چه خبره؟» نوجوان گفت: «اون جا جنازه ها همین طور روی هم افتادن. یه سری هم مجروح هستن و تشنه، هیچ کس نیست که به فریاد اونا برسه، غوغاییه.»

    همین طور که آن بسیجی تعریف می کرد، اشک از چشمان آقا مهدی جاری شده بود. نوجوان ادامه داد: «یه پیرمردی ترکش خورده و هر دو چشمش رو از دست داده و چون نمی بینه، به سیم خاردارها گیر کرده و فقط ناله میکنه.»

    این را که گفت، صدای گریه آقا مهدی بلند شد. همزمان با او بقیه بچه ها هم گریه می‌کردند. پس از این ماجرا هیچ وقت ندیدم که آقا مهدی این طوری گریه کند، حتی در شهادت برادرش حمید.

    بعد از این که نوجوان آرام گرفت، آقا مهدی گفت: «هر طوری شده امشب میریم و بچه ها رو برمیگردونیم، عقب حتی اگه خودمون هم کشته بشیم. من نمیتونم ببینم جنازه های بچه ها بمونه دست دشمن. شب حدود هفتاد نفر از بچه ها جمع شدیم و بعد از غروب آفتاب رفتیم و حدود پنجاه، شصت جنازه را به همراه دو نفر مجروح، به عقب آوردیم. دو سه ساعتی طول کشید، اما این کار را انجام دادیم ولی چهره آقا مهدی هم چنان شکسته و غمگین بود.

    راوی: کاظم میرولد

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما