سه شنبه 28 مهر 1405 - Tue 20 Oct 2026
  • لاوروف امروز در تهران + فیلم

  • تدریج جواب داد؛ واردات بنزین متوقف شد

  • مهرداد اخلاقی با حکم رئیس جمهور رسما وزیر دفاع شد

  • بن‌گویر خطاب به یهودیان فرانسه: به خانه‌تان بازگردید

  • خاطره‌ای از شهید نیل فروشان

  • محله‌ای در ترکیه زیر آب رفت / فیلم

  • از دره درخشان تا قبرستان آمریکایی‌ها در ارومیه / عکس

  • پیام تبریک سرلشکر وحیدی در پی قهرمانی جهان

  • ماجرای شهید مظلوم با لباس‌های‌ عجیب

  • ما برای تصمیم‌های احمقانه آمریکا و اسرائیل لحظه‌شماری می‌کنیم

  • ماجرای حمله منافقین به نهادهای حاکمیتی چه بود؟+ فیلم

  • قیمت تخم‌مرغ امروز دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵

  • پیام تبریک رهبر انقلاب در پی قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد زیر ۲۳ سال

  • قیمت گوشت قرمز امروز دوشنبه 27 مهر ۱۴۰۵

  • انتشار فیلم و عکس از حملات یمن مجازات دارد

  • فوری /احتمال پیک آنفلوآنزا در آبان‌ماه

  • فرار اینشتین، مرگ ادیسون و فتح زهره / عکس

  • کیفیت دوران پیری زنان با قهوه

  • قیمت دلار امروز دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵

  • هشدار درباره افزایش ابتلا به HPV

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 390202
    تاریخ انتشار: 03/دي/1403 - 10:08

    پسر پانزده ساله که همیشه همراه شهید ضرغام بود

    تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم.

     پسر پانزده ساله که همیشه همراه شهید ضرغام بود

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم. پسر کی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است.

    تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم.
    عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

    خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم: مادرش دیگه کیه؟!

    گفت: مهین، همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا!

    ماجرای مهین را می دانستم. برای همین دیگر حرفی نزدم. چند نفری از رفقا آمدند و کنار ما نشستند. صحبت از گذشته و قبل از انقلاب شد.

    شاهرخ خیلی تو فکر رفته بود. بعد هم با آرامی گفت: مهربونی اوستا کریم رو می‌بینید!

    من یه زمانی آخرای شب با رفقا می‌رفتم میدون شوش. جلوی کامیون‌ها رو می گرفتیم. اونها رو تهدید می‌کردیم. ازشون باج سبیل و حق حساب می‌گرفتیم. بعد می‌رفتیم با اون پولها زهرماری می‌خریدیم و می‌خوردیم.

    زندگی ما توی لجن بود. اما خدا دست ما رو گرفت. امام خمینی رو فرستاد تا ما رو آدم کنه. البته بعداً هر چی پول در آوردم به جای اون پولها صدقه دادم. بعد حرف از کمیته و روزهای اول انقلاب شد.

    شاهرخ گفت: گذشته من اینقدر خراب بود که روزهای اول، توی کمیته برای من مامور گذاشته بودند فکر می کردند که من نفوذی ساواکی ها هستم!

    همه ساکت بودند و به حرفهای شاهرخ گوش می کردند. بعد با هم حرکت کردیم و رفتیم برای نماز جماعت.

     

    شاهرخ به یکی از بچه ها گفت: برو نگهبان سنگر خواهرها رو عوض کن.

    با تعجب پرسیدم: مگه شما رزمنده زن هم دارید؟! گفت: آره چند تا خانم از اهالی خرمشهر هستند که با ما به آبادان آمدند. برای اینکه مشکلی پیش نیاد برای سنگر آنها نگهبان گذاشتیم.

    کمی جلوتر یک مخزن بزرگ آب بود. بچه‌ها می‌گفتند: شاهرخ هر دو روز یک بار اینجا می آید و با لباس زیر آب می‌رود و غسل شهادت می کند.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما