پنجشنبه 01 مرداد 1405 - Thu 23 Jul 2026
  • جاده‌ای میان دو اقلیم / عکس

  • مشاهده یک خرس غول‌پیکر بر فراز تیر برق! / فیلم

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۱ مرداد

  • اولتیماتوم ترامپ به عون: یا جولانی، یا نتانیاهو! + عکس

  • هلاکت متجاوزان در درگیری مرزبانان با گروهک تروریستی

  • روایت خبرنگار بی‌بی‌سی از دقت موشک‌های ایرانی

  • پاسخ قالیباف به ترامپ: امنیت برای همه یا هیچکس!

  • ایران با سریع‌ترین رشد سالمندی روبه‌رو است

  • ترامپ در باتلاق جنگ ایران گرفتار شده است

  • هشدار ستاد اربعین درباره پول همراه زائران

  • خسارت سنگین به سوله پهپادهای MQ۹، انهدام ۸فروند پهپاد

  • خسارت سنگین به سوله پهپادهای MQ۹، انهدام ۸فروند پهپاد

  • حمله سنگین سپاه به پایگاه‌های آمریکا در اردن/فیلم

  • افزایش حملات متقابل ایران و آمریکا و نگرانی از گسترش جنگ/مذاکرات پشت‌پرده با ایران در جریان است /توانمندی موشکی ایران همچنان پابرجاست+عکس

  • ادعای دوباره آمریکا علیه تنگه هرمز و ایران

  • سفر اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس به استان‌های جنوبی

  • دوراهی ستاره آبی پوش بین استقلال و پرسپولیس

  • تصویر ماهواره‌ای از انهدام رادار هشدار اولیه آمریکا در کویت

  • فیلم / کارگاه بمب‌سازی عامل فعال کودتای دی‌ماه ۱۴۰۴

  • توطئه تل‌آویو علیه باب المندب با دو مزدور منطقه‌ای

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 389902
    تاریخ انتشار: 29/آذر/1403 - 12:21

    آدلا هنوز شام نخورده!

    اسم گل روی پتو را گذاشته بودند «آدلا». آدلا هر شب باید شام می‌خورد، شامش یکی از رزمندگان جبهه بود.

     آدلا هنوز شام نخورده!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    «آدلا» نام گلی در یکی از فیلم‌های سینمایی سال ۱۹۷۷ میلادی در کشور چک است. این گل گوشت می‌خورد و موجودات زنده را می‌بلعد. محمد قاسمی یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، تعریف می‌کند: «بچه‌های شوخ و شرور گردان برای خودشان گروهی درست کرده بودند به نام شعبون استخونی.
    یکی از کارهایی که آن‌ها انجام می‌دادند عملیات «پتو فنگ» بود.
    یک پتو داشتند که یک گل سرخ بزرگ وسطش بود. اسم گل را گذاشته بودند «آدلا»!+ «حمید !»ـ «جانم.»+ «آدلا هنوز شام نخورده!»ـ «باشه برادر محسن! الان می‌رم و یه مهمون دعوت می‌کنم.»+ «ها، برو. مهمون حبیب خداست.»یکی از ته چادر زد زیر آواز: «خونه بی‌مهمووون صفا نداره، نداااره، نداااره ....»هر روز یک نفر مهمان آدلا بود.
    از حاج حمید شفیعی گرفته تا همه و همه. ردخور نداشت. شاید تنها کسی که صابون گروه شعبون استخونی با تنش نخورده بود، حاج قاسم سلیمانی بود.حمید از چادر بیرون زد.
    دمپایی ها را سر پا انداخت و کلش کلش این ور و آن ور رفت. یک رزمنده نوجوان از دور پیدایش شد. حمید جلو رفت. دست روی سینه گذاشت، کمی خم شد، به زمین چشم دوخت و گفت: «سلام علیکم برادر.»
    + «سلام علیکم.»ـ «برادر معلومه که شما هنوز شام نخوردین.»+ «نه. دارم می‌رم بخورم.»ـ «اگه ممکنه به ما افتخار بدین شام در خدمتتون باشیم.»+ «والله ...»حمید دستش را گرفت و به طرف چادر کشید: «والله نداره. بیا با ما شام بخور خوشحال می‌شیم. دعوت برادر مسلمان رو رد نکن.»
    مصطفی از لای پرده چادر بیرون را دید می‌زد: «مسعود! مهمون اومد. آدلا رو آماده کن.»مسعود پتو را برداشت و گوشه چادر پشت پرده ایستاد. یک سر پتو را توی دو تا مشتش گرفت و دست‌ها را بالای سر برد.- «بفرما برادر. بفرما!»+ :خیلی ممنون ! یا الله.»ـ «بیا تو برادر.
    حجاب‌ها همه رعایته.»رزمنده جوان سرش را خم کرد و وارد چادر شد. مسعود پتو را روی سر رزمنده انداخت و دور او پیچید. همه ریختند روی پتو و بنا کردند به مشت و لگد زدن. از زیر پتو صدا می آمد: «چه خبره؟ یعنی چی؟ ا...»

    یک نفر داد زد: «بسه!»همه از مشت زدن دست کشیدند. به ته چادر دویدند و روی زمین نشستند و زانوها را به بغل گرفتند. حمید با قیافه حق به جانب گفت: «برادرا این چه طرز رفتار با مهمون بود؟ این برادر مهمون ماست. مهمون حبیب خداست.»مسعود کف دست‌ها را رو به آسمان گرفت و گفت:

    «من که نبودم!»+ «منم نبودم!»ـ «منم همین طور.»+ «پس کی بود؟»حمید رو به رزمنده جوان گفت: «ببخش برادر! اینا شما رو نزدن. ما نمی‌دونیم کی بوده!»رزمنده جوان از جا بلند شد. پرده چادر را به ضرب کنار زد. دمپایی‌هایش را سرپا انداخت تا برود.صدایی از توی چادر بلند شد: «دفعه بعد هم شام خواستی در خدمتیم!»

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما