دوشنبه 06 مهر 1405 - Mon 28 Sep 2026
  • ایران به دورانی که دشمن آرزویش را دارد بازنخواهد گشت/جناب سید حسن نصرالله؛ امیر قهرمان عرب و نهاد بزرگ جبهه مقاومت

  • استانداردهای هالیوودی بلای جان ازدواج

  • فارن‌پالیسی| کشورهای عربی از آمریکا فاصله می‌گیرند

  • عالی‌پور با رکورد شکنی طلایی شد/ فیلم

  • دستگیری باند آدم‌ربایی با پوشش مأمور پلیس در تهران

  • ایران پیگیر حل پروازها و برقراری عمره

  • فلسطینی‌ها به زندگی در غارها پناه بردند / عکس

  • خبر تاج از انتخاب سرمربی جدید تیم ملی امید

  • خواهد دید چه خواهد شد!

  • بارش رحمت الهی در مسجدالحرام / فیلم

  • اتحادیه اروپا خواستار ارائه موشک به اوکراین شد

  • ورود پرسپولیس به لیگ والیبال

  • زباله‌های سرگردان در جنگل‌های شمال / عکس

  • سوپرگل جادویی لیونل مسی / فیلم

  • پیوستن ستاره هافبک ازبکستانی به استقلال

  • احتمال مجازی شدن مدارس هست؟ وزیر پاسخ داد

  • ترامپ و بحران بزرگ! / رقیب راهبردی واشنگتن

  • قیمت دینار عراق امروز دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵

  • گستاخی‌های ترامپ خلاف منشور ملل متحد است

  • قیمت گوشت قرمز امروز دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 388841
    تاریخ انتشار: 14/آذر/1403 - 10:46
    کاری از مجسن برآسود:

    تاثیر لقمه حلال در تغییر رفتار شاهرخ ضرغام، «حُر انقلاب اسلامی»

    پدرش به لقمه حلال بسیار اهمیت می داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. اینها بی تاثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود.

    تاثیر لقمه حلال در تغییر رفتار شاهرخ ضرغام، «حُر انقلاب اسلامی»

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوت وجود داشت که او را از بسیاری از همردیفانش جدا می ساخت.

    هیچگاه ندیدم که در محرم و صفر لب به نجاست‌های کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می گرفت و نماز می خواند.
    یکی از دوستانش می گفت پدر و مادرش بسیار انسان‌های با ایمانی بودند.

    پدرش به لقمه حلال بسیار اهمیت می داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود.

    اینها بی تاثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود.

    به سادات و روحانیون بسیار احترام می گذاشت. قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت. هرچه پول داشت خرج دیگران می‌کرد. هر جایی که می رفتیم، هزینه همه را او می‌پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی کرد.

    فراموش نمی کنم یکبار زمستان بسیار سردی بود. با هم در حال بازگشت به خانه بودیم.

    پیرمرد درشت اندامی مشغول گدائی بود و از سرما می لرزید.

    شاهرخ کاپشن گران قیمت خودش را در آورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته ای اسکناس از جیبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد.

    پیرمرد که از خوشحالی نمی دانشت چه بگوید، مرتب می گفت: جوون، خدا عاقبت به خیرت کنه!

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما