به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
احمد محمدی از رزمندگان دوران دفاع مقدس تعریف میکند: «با قطار از جبهه بر میگشتیم. جوانی خجالتی با ما همکوپه شده بود. یک چایی دادم دستش و با لبخند گفتم: «بفرمایید چای دبش.» با شرم و زیر لب آرام تشکر کرد و همان طور با سرپایین انداخته لیوان را از دستم گرفت. جوان سادهای به نظر میرسید.
خجالت از صورتش شره میکرد و پیش ما کمی معذب بود. حرف انداختم و از خودمان برایش گفتم. کمی که گذشت چهرهاش آرام شده بود و یخش داشت آب میشد. دیدم که توی قطار دارد گردن میکشد و نگاهش مثل ورقههای امتحانی مدرسه پر از سؤال بود. پرسیدم: «چی شده؟ چیزی میخوای؟»سرش را تکان داد و گفت: «نه. اون دسته قرمزه بالای در برای چیه؟» و با دستش ترمز اضطراری قطار را نشان داد که رویش هیچ نوشته یا علامتی نبود.
فکر کردم شوخی میکند. نمیدانستم اولین بارش هست که سوار قطار میشود و هیچی از آن نمیداند. لب ورچیدم و به شوخی گفتم: «اون برا پردهس دیگه. باهاش پرده رو میکشند.» نگاه کردم به صورت متحیرش که با اخم ریزی سعی داشت از رابطه بین ترمز دستی و پرده سر در بیاورد.
اما انگار موفق نشد و با گیجی سری تکان داد و حرفی نزد. مثل همیشه تا نزدیکیهای ۱۲ شب بیدار ماندیم و از هر دری حرف زدیم. پلکهایمان که سنگینی کرد، چراغها را خاموش کردیم و بساط خواب را چیدیم. من روی یکی از تختهای پایینی خوابیده بودم. نور از پشت پنجره میافتاد روی چشمم و خوابم را به هم میزد. به همان سرباز که درست بالای سر من و کنار پرده خوابیده بود، گفتم: «بیزحمت اون پرده رو بکش. نور نمیذاره بخوابم.»
این را گفتم و سرم را گذاشتم روی بالش. همین طور آرنجم را گذاشته بودم روی صورتم و دراز کشیده بودم که یک دفعه قطار قیر بلندی کرد، تلوتلو خورد و همه تن و بدنم را لرزاند.
با ترس چشمهایم را باز کردم.خواب از چشمهمهمان پریده بود و هنوز کسی نمیدانست چه خبر شده است. قطار که از حرکت ایستاد صدای مأموران قطار را شنیدیم که با عجله آمدند توی واگن، با سروصدا در کوپهها را یکی یکی باز میکردند و بعد از بررسی ترمزهای دستی میرفتند سراغ آن یکی. به کوپه ما که آمدند. یکی از مأمورها دست برد به ترمز اضطراری؛ شل شده بود و لق لق می کرد. رو کرد به ما و با همان اخم روی صورتش گفت: «چرا ترمز دستی رو کشیدید؟»نگاهش روی صورت تک تک ما لیز خورد. من که خیلی تعجب کرده بودم، گفتم: «حتماً اشتباهی شده. ما همهمون خوابیده بودیم. ما نکشیدیم.» و به دنبالم بقیه بچهها حرفم را تأیید کردند.
اما مأمور قطار قبول نکرد. ما هم که از همه جا بیخبر هی دلیل و برهان میآوردیم که کار ما نبود.
یکهو همان سرباز غریبه دستش را بلند کرد و گفت: «ببخشید، من کشیدم!» و با گیجی به ما و مأمورها نگاه کرد. ما که از تعجب یک شاخ سبز و قلمبه روی سرمان رشد کرده بود، نگاهش کردیم و گفتیم: «برای چی ترمز رو کشیدی؟»سرباز که دیگر ترس توی چشمهایش موج میزد، آب دهانش را قورت داد و رو به من گفت: «مگه نگفته بودی مال پردهست؟»دو دستی زدم به سرم. دلم میخواست سرم را بکوبم به دیواره کوپه. سرباز بیچاره را با همان زیرشلواری راه راهش بردند.
تندی رفتم دنبالش تا ببینم چه بلایی قرار است سرش بیاورند. به مأمور گفتم: «حالا چی میشه؟ جریمهش چقدره؟»با غیظ و عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «چی فکر کردی؟ غیر از جریمه باید تنبیه هم بشه. مگه الکیه؟»
پوفی کشیدم و گفتم: «مرد حسابی! دیگه آخرش جریمهس که باید بدیم. نمیخواین که بکشیدش. نه خودتون رو علاف کنید، نه ما رو. چقدر میشه من پرداخت کنم؟ این بنده خدا تقصیری نداره.»خلاصه هزار تومان از جیب مبارک تقبل کردم و به خاطر یک شوخی خرکی و بی موقع هر دو توی دردسر افتادیم. آن سرباز بیچاره هم خیلی از من دلخور بود.
اتفاقاً کل پولی که همراهش بود دقیق هزار تومان بود و اگر میخواست جریمه را پرداخت کند، دیگر چیزی برایش باقی نمیماند.»



