یکشنبه 11 مرداد 1405 - Sun 02 Aug 2026
  • قیمت نقره امروز شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵

  • وحشی‌گری صهیونیست‌ها در غزه در میان آتش‌بس‌

  • ۳ حادثه ترافیکی در نجف ۵۶ ایرانی را مجروح کرد

  • جزئیات حادثه انفجار در کمربندی اسلام‌آباد غرب

  • همتی ترمز سود دلاری یک بانک دولتی را کشید

  • حاشیه‌های تمام‌نشدنی نادره رضایی!+عکس

  • معرفی مدیرعامل بعدی استقلال

  • آتش‌سوزی مهیب در اربیل عراق / فیلم

  • کف‌گیر پنتاگون و ته‌دیگ زرادخانه‌ی آمریکا+ عکس و فیلم

  • ترامپ :ایرانیها سرسخت هستند

  • جنگ را پیروز شده‌ایم ولی باید پیروزی را تثبیت و ثبت کنیم/ شرط ایران قوی وحدت حول محور ولایت است+فیلم

  • اعتراف خوک زرد که ایرانی‌ها اهل تسلیم نیستن…

  • هرکس خود را سپر آمریکا کند در آتش جنگ می‌سوزد

  • تهدیدهای تازه آمریکا تا تحولات باب‌المندب + فیلم و عکس

  • خشکسالی بی‌سابقه اروپا رازهای مدفون تاریخ را آشکار کرد / فیلم

  • نقل انتقالات سرخ پوشان /حضور مدافع پرسپولیس در هاله‌ای از ابهام +عکس

  • قیمت دینار عراق امروز شنبه ۱۰ مرداد

  • پست خداحافظی میلاد محمدی از پرسپولیس

  • واکنش ارتش کویت به ورود پهپادهای متخاصم

  • قیمت دلار امروز شنبه ۱۰ مرداد

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 351103
    تاریخ انتشار: 06/شهريور/1402 - 15:45

    رساندن خبر فوت فرزند یک رزمنده در آستانه عملیات

    یکی از همرزمان شهید مهدی زندی تعریف می‌کند: می‌خواستم خبر فوت پسرش را به او بدهم. وقتی دیدمش خودش فهمیده بود پسرش مرده، اما خوشحال بود و می‌خندید. می‌گفت بچه امانت خدا بوده، حالا هم خدا او را از من پس گرفته.

    رساندن خبر فوت فرزند یک رزمنده در آستانه عملیات

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    در زندگی هر یک از شهدا که کندوکاو کنید متوجه یک خصوصیت مشترک بین همه آن‌ها می‌شوید و آن هم دل بریدن از تعلقات دنیوی است؛ با این حال در زندگی بعضی از آن‌ها، گاهی با دل کندن از متعلقاتی روبرو می‌شویم که حتی یک لحظه هم نمی‌توانیم زندگی بدون آن را تصور کنیم.

    خاطره‌ای که می‌خوانید روایتی از یکی از همرزمان شهید مهدی زندی‌نیاست که در کتاب «آن مرد پایان ندارد» به قلم سیدعلی بنی‌لوحی آمده و شما متن تلخیص شده آن را می‌خوانید:

    «مهدی مهندس مکانیک بود و مسئول ادوات ما. در بحبوحه عملیات والفجر ۸ به گوش من رسید که پسر مهدی روز قبل تصادف کرده و کشته شده.

    این بچه را نگه داشته بودند و دفن نکرده بودند تا پدرش از جبهه برگردد و هم برای راننده‌ای که به او زده تعیین تکلیف کند هم بچه را دفن کنند.

    قرار شد من کاری کنم تا برگردد شهرشان. فکر کردم چطوری قانعش کنم تا بدون این که متوجه شود برگردد. بالاخره کم چیزی نبود، خبر مصیبت فرزند بود.

    داشتم فکر می‌کردم چه جوری قانعش کنم که آمد. وقتی رسید دیدم خیلی شاداب و خندان است. جنگ خیلی مشکلات و تنگنا و سختی داشت.

    با این حال خندان و شاداب آمد. دیدم خیلی سرحال است، حیفم آمد حتی نگرانش کنم؛ چه برسد به اینکه خبر فوت فرزندش را به او بدهم. 

    دل را به دریا زدم و شروع کردم: آقا مهدی! 

    گفت: بله؟

    گفتم: این جنگ طولانیه. دشمنا هم پشت سر هم پاتک می‌زنند. تو بیا برو عقب منزل. جانشینت هم میاد جات.

    این‌ جمله‌ها را که پشت سر هم قطار کردم، نگاهی به من کرد و خندید. گفتم: چرا می‌خندی؟

    جواب داد: می‌دونی چی داری می‌گی؟

    گیج شده بودم. آرام گفتم: آره.

    دوباره گفت: تو به من می‌گی وسط پاتک دشمن پاشم برم مرخصی؟

    به اطراف نگاهی کرد و ادامه داد: من می‌دونم تو برا چی این حرفا رو به من می‌زنی. به خاطر بچم می‌گی. 

    نفسم بالا نمی‌آمد! زل زده بودم به صورتش تا ببینم چه واکنشی می‌خواهد نشان دهد.

    نگاهی به من کرد و گفت: پسرم یک امانت بود که خدا به من داد. پیغام فرستادم بچه رو دفن کنید، راننده رو هم آزاد کنید بره دنبال زندگیش.

    آنچه می‌گفت را باور نمی‌کردم. این را گفت و پا شد و رفت دنبال کارهای عملیات. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.»

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما