پنجشنبه 07 آبان 1405 - Thu 29 Oct 2026
  • جنگ علیه ایران عامل اعتراضات فرانسه است

  • داش‌کسن؛ معبد اژدهایان سنگی / عکس

  • افزایش قیمت نفت متوقف شد

  • ادعای حزب نتانیاهو: دخالت طرف‌های خارجی به نفع احزاب عربی در انتخابات اسرائیل، برای وادار کردن ارتش اسرائیل به عقب‌نشینی در جبهه ایران است/ سپاه: انفجار ۳ نفتکش متخلف هنگام عبور از مسیر غیر مجاز تنگه/

  • رسوائی اپستین دست از سر ترامپ بر نمی‌دارد + فیلم

  • قیمت نفت امروز پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • انفجار ۳ نفتکش متخلف هنگام عبور از مسیر غیر مجاز+ فیلم

  • قتل بی‌رحمانه زن جوان در بندرعباس

  • آتش‌سوزی در سایت هسته‌ای آمریکا

  • واکنش الناز شاکردوست به شایعه مهاجرت

  • شوک به کشتی ایران؛ حسن یزدانی شکست خورد

  • چه آرزوهایی با هم داشتیم علیرضا شریفی /فاطمیه

  • شروع بی‌رحمانه رحمان عموزاد با ضربه فنی +فیلم

  • لحظه منفجر کردن خانه یک زندانی / فیلم

  • قیمت طلا ۱۸ عیار امروز پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • آخرین نتایج انتخابات اسرائیل؛ دولت وحدت یا انتخابات مجدد؟

  • قیمت گوشت قرمز امروز پنج‌شنبه ۷ آبان ۱۴۰۵

  • فلج تنفسی و مرگ با خوردن این غذاها

  • شروع طوفانی حسن یزدانی +فیلم

  • چرا سلطنت‌طلبان از کرامت انسانی خود عبور کرده‌اند؟+ عکس

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 350428
    تاریخ انتشار: 30/مرداد/1402 - 12:44

    رزمنده نوجوانی که کرایه ماشین نداشت برود جبهه

    یکی از رزمندگان دفاع مقدس که امروز در شمار چهره‌های فرهنگی تکاب است، می‌گوید: من حتی کرایه ماشین نداشتم تا از روستا، خودم را به مقر اعزام به جبهه در تکاب برسانم. مادرم دستکشی را که بافته بود، فروخت و برای هزینه کرایه به من داد.

    رزمنده نوجوانی که کرایه ماشین نداشت برود جبهه

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    یکی از رزمندگان دانش‌آموز دوران دفاع مقدس، «پرویز حیدری» است. رزمنده‌ ۱۵ ساله‌ای که پدرش کشاورز بود و خودش هم درآمدی نداشت تا بتواند هزینه کرایه ماشین را از روستا تا مقر اعزام به جبهه تأمین کند. اما این نوجوان دست به دامان مادر می‌شود تا از گروه اعزامی به جبهه جا نماند. روایت این رزمنده را در ادامه می‌خوانیم.

    من در آبان ماه ۶۴ می‌خواستم عازم جبهه شوم. یک ماه قبل از اعزام، پدر و مادرم مطلع شدند. چون پسر بزرگ خانواده بودم، پدرم می‌گفت: «بمان کمکم کن و من را دست‌تنها نگذار» اما حضور در جبهه از همه مسائل برایم مهم‌تر بود. حتی گریه‌های مادرم هم نمی‌توانست مانع از رفتن من به جبهه شود. بالاخره آبان ماه آماده اعزام به جبهه شدم که پدرم دنبالم آمد و من را از مینی‌بوس پیاده کرد. بعد از کلی چانه‌زنی پدر و مادرم را راضی کردم تا در آذرماه به جبهه بروم.

    یکی از خاطرات جالبی که از اعزام به جبهه دارم، این است که من حتی کرایه ماشین نداشتم تا از روستا، خودم را به مقر اعزام به جبهه در تکاب برسانم. مادرم دستکشی که بافته بود را فروخت و برای هزینه کرایه به من داد. من در اعزام‌هایم چهره پر از غصه و اشک‌های مادرم را می‌دیدم. حتی نمی‌خواستم برای بدرقه من تا کنار ماشین بیاید.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما