پنجشنبه 18 تير 1405 - Thu 09 Jul 2026
  • برای پرتاب از پایگاه چابهار آماده‌ایم

  • تصاویری از حملات ناجوانمردانهٔ آمریکا به حسینیهٔ امام خمینی(ره)

  • جزئیات مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب در کربلا

  • تصاویر پهپاد سرنگون‌شده آمریکا در بوشهر

  • تازه‌ترین تحولات و صحنه‌های دیدنی در نقاط مختلف جهان / عکس

  • واکنش یاسمین انصاری به گزارش سی.ان.ان درباره میناب

  • شعار "هیهات منا الذله" در آستان مقدس علوی / فیلم

  • ‌برق کویت از مدار خارج شد

  • نسل بعدی کجاست آقای قلعه‌نویی؟

  • فرمانده اسکادران نیروی دریایی آمریکا کشته شد

  • سواحل ایران جهنم بی بازگشت برای نیروهای خارجی است

  • هدف از «متناسب‌سازی حقوق بازنشستگان» چه بود؟

  • طواف پیکر شهدای خانواده رهبر شهید در جوار ضریح امام علی (ع) / عکس

  • ستاره استقلالی در آستانه پیوستن به پرسپولیس

  • عراقی‌ها برای رهبر شهید ایران سنگ تمام گذاشتند / فیلم

  • شهید خامنه‌ای آبروی تاریخ ماست

  • واکنش چین به حملات آمریکا و پاسخ ایران

  • آماده سازی حرم رضوی برای مراسم وداع با رهبر شهید

  • غزه هم عزادار رهبر شهید است‌

  • پسر در آغوش مادر پهلو شکسته/فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 350428
    تاریخ انتشار: 30/مرداد/1402 - 12:44

    رزمنده نوجوانی که کرایه ماشین نداشت برود جبهه

    یکی از رزمندگان دفاع مقدس که امروز در شمار چهره‌های فرهنگی تکاب است، می‌گوید: من حتی کرایه ماشین نداشتم تا از روستا، خودم را به مقر اعزام به جبهه در تکاب برسانم. مادرم دستکشی را که بافته بود، فروخت و برای هزینه کرایه به من داد.

    رزمنده نوجوانی که کرایه ماشین نداشت برود جبهه

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    یکی از رزمندگان دانش‌آموز دوران دفاع مقدس، «پرویز حیدری» است. رزمنده‌ ۱۵ ساله‌ای که پدرش کشاورز بود و خودش هم درآمدی نداشت تا بتواند هزینه کرایه ماشین را از روستا تا مقر اعزام به جبهه تأمین کند. اما این نوجوان دست به دامان مادر می‌شود تا از گروه اعزامی به جبهه جا نماند. روایت این رزمنده را در ادامه می‌خوانیم.

    من در آبان ماه ۶۴ می‌خواستم عازم جبهه شوم. یک ماه قبل از اعزام، پدر و مادرم مطلع شدند. چون پسر بزرگ خانواده بودم، پدرم می‌گفت: «بمان کمکم کن و من را دست‌تنها نگذار» اما حضور در جبهه از همه مسائل برایم مهم‌تر بود. حتی گریه‌های مادرم هم نمی‌توانست مانع از رفتن من به جبهه شود. بالاخره آبان ماه آماده اعزام به جبهه شدم که پدرم دنبالم آمد و من را از مینی‌بوس پیاده کرد. بعد از کلی چانه‌زنی پدر و مادرم را راضی کردم تا در آذرماه به جبهه بروم.

    یکی از خاطرات جالبی که از اعزام به جبهه دارم، این است که من حتی کرایه ماشین نداشتم تا از روستا، خودم را به مقر اعزام به جبهه در تکاب برسانم. مادرم دستکشی که بافته بود را فروخت و برای هزینه کرایه به من داد. من در اعزام‌هایم چهره پر از غصه و اشک‌های مادرم را می‌دیدم. حتی نمی‌خواستم برای بدرقه من تا کنار ماشین بیاید.

    نظرات بینندگان
    نظرات شما