به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ،
شهید مدافع حرم مصطفی زالنژاد ۲۲ آبان سال ۱۳۶۱ در آمل متولد شد و ۲۶ بهمن سال ۱۳۹۵ در حومه درعا در سوریه به شهادت رسید. از وی دو فرزند به یادگار مانده است. مزار وی در امامزاده ابراهیم آمل است. شهید مدافع حرم مصطفی زالنژاد در وصیتنامهاش نوشته است: از شما مردم مسلمان و دوستان تقاضا میکنم که با انقلاب به حالت سستی برخورد نکنید.
خبر شهادتش را در بیستوششم بهمنماه در یک روز سرد زمستانی شنیدیم و آوای نوای مداحی" از شام بلا، شهید آوردند، با شور و نوا، شهید آوردند، سوی شهر ما، شهیدی آوردند" را بر لبهای مردم دیار علویان و شهر دارالمومنین آورد.
حال و هوای دیگری برای مردم آمل آورد تا از پنجمین شهید مدافع حرمالله این شهرستان استقبال پرشوری به عمل آورند.
میگفتند طولانیترین مدافعی بود که سالهای سال در سوریه حضور بهم رساند زیرا خود نخواسته بود کسی از حضورش آگاهی داشته باشند حتی بر فعال بودنش کسی آگاهی نداشت تا زمانی که خبر شهادتش به گوش مردم آمل رسید و فهمیدند که فعالیت مفیدی در قرارگاه مخابراتی سوریه داشت.
زهرا خانم 9 سالهاش و محمدطاهای 3 سالهاش را گذاشت تا به فریادهای کودکان سوریه پاسخ دهد و مظلومیت آنها را با مبارزهاش علیه داعش و تکفیریها به گوش جهانیان برسان

«خدیجه صفرپور» از همسر شهیدش میگوید:

من یک سپاهی هستم
مصطفی از رزمندگان نیروی قدس بود که اگر بخواهم از سفرهایش بگویم واقعیت این است که تعداد مأموریت هایش از دستمان در رفته بود. البته این نبودن ها در کار آقا مصطفی طبیعی بود و در مراسم خواستگاری کاملا برایم شرح داد. من زمان ازدواج با آگهی کامل او را انتخاب کردم و می دانستم شغلش چگونه است. مصطفی گفت: من سپاهی هستم و لازم است برای سکونت به تهران برویم. گفت که مأموریت زیاد می رود و آدمی نیست که پشت میز نشین باشد. من خودم هم در بسیج و هیئت فعالیت داشتم و اعتقادات آقا مصطفی اعتقادات من هم بود. انقلاب در قلبم جا داشت اما چون زن بودم نمی توانستم مانند او فعالیت کنم و برای کشورم خدمت کنم. مهرشان هم به دلم نشسته بود. با خودم گفتم حالا که نمی توام بجنگم حداقل می توانم کنار یک سپاهی زندگی کنم و به او خدمت کنم.
نوع آشنایی من با همسر شهیدم بسیار جالب بود. بنده از دوران نوجوانی فعالیتهای زیادی در زمینههای فرهنگی و مذهبی داشتم و از همان کودکی دوست داشتم چادر سر کنم. آن دوران را در بسیج دانش آموزی سپری کردم و به مرور با هیأت مذهبی آل طاها آشنا شدم و علاقهام به کارهای مذهبی نسبت به قبل چند برابر شد. بنده قبل از آقا مصطفی در این هیأت جذب شدم.
باتوجه به اینکه هر دختری در برحهای از زمان دوست دارد از تنهایی بیرون بیاید و همنشینی برای خودش داشته باشد، من هم در یک مقطع زمانی (سال 1384) دلم میخواست مردی به زندگیم بیاید و مرا درک کند. بنده در آن زمان در امامزاده ابراهیم علمشاهی آمل به تدریس قرآن میپرداختم. نذر کرده بودم خداوند متعال همسری پاک و مؤمن نصیبم کند.
پس از چندی از آن روزها، جلسهای از سوی رئیس هیأت در منزل یکی از دوستان گذاشته شد و در آن جلسه هم آقا مصطفی بههمراه رئیس هیأت آمده بودند. در طی مسیری او من را دیدند و در جلسه که بنده سخنان کوتاهی داشتم را شنید و پس از آن بیان داشت: «که از نوع رفتار و کردار و حجابتان خرسند شدم» و همان صحبت کوتاه فیمابینمان باعث شد تا وی علاقهمند شود و موضوع را جدی با خانواده خودش مطرح کند. نهایتاً پس از گفتوگوها و رفتوآمدهای خانوادهها، در سال 1384 روز بعثت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به عقد هم درآمدیم. پس از ازدواج سه سال تهران زندگی کردیم که از ثمره این ازدواج یک دختر 9 ساله و پسر 3 ساله به نامهای فاطمه زهرا و محمدطاها است.

طی این سالها زندگی زناشویی اگر چه شاید اختلافنظرهایی بین دو فرد وجود دارد؛ اما این اختلافنظرها بر زندگی زناشویی ما تاثیری منفی نمیگذاشت. همسر شهیدم فردی مهربان، صبور و دلگرم بودند و من به آرزوی خودم رسیده بودم. آرزوی یک مرد مؤمن، پاک و همسر دوست که باید بگویم در این مدت بدی از او ندیدم و همیشه هوای من را داشت. اگر دلخوری بینمان پیش میآمد هیچگاه قهر نمیکردیم و آقا مصطفی با مدیریت خود رابطه این دلخوریها را برطرف میکرد.
این زندگی با آرامش در کنار آقا مصطفی ادامه داشت تا اینکه ایشان در بهمنماه سال 1388 اولین حضورش در سوریه رقم خورد. در آن سال که هنوز جنگ سوریه آغاز نشده بود، بنده بههمراه دخترم در آن سفر ماموریتی، او را همراهی کردیم. آقا مصطفی برای ماموریتهای امنیتی زیاد به سوریه میرفت و حتی زمانی که به آمل منتقل شدیم این ماموریتها ادامه داشت. چهارسال از ماه مبارک رمضان را بدون همسرم گذراندم. در روزهای پایانی ماه مبارک رمضان 96 با گلایه و ناراحتی از او خواستم که از سوریه برگردد. به دلم مانده بود تا یک افطاری و سحری را با مصطفی باشم که خوشبختانه آرزویم برآورده شد و شهید عزیز سه روز مانده بود به عیدفطر به خانه آمد. بیشتر ایام را شهید بدلیل ماموریتهای متداول در کنارم نبود. اما باید صادقانه عرض کنم که قلباً و روحاً کنار هم بودیم و هردویمان علاقه شدیدی به هم داشتیم.

آقا مصطفی هر دفعه که به سوریه میرفت، شکوفاتر میشد و این ماموریتهایش موجب پیشرفت کاری برایش بود. از مرگ خوفی نداشت و همیشه بر سرزبانش عاقبت بخیری از نوع شهادتش بود. تصاویری از حضورش در سوریه برای ما نشان میداد که در فاصله نزدیک آنها، داعشیها بودند. به من میگفت: «کاش قابل باشم و سرم را در راه حضرت زینب سلام الله علیها بدهم…»
آقا مصطفی با پدرم الفت خاصی داشتند. پدرم بر اثر سانحه رانندگی فوت شدند و بیتابیهای من از فوت پدرم باعث شد تا همسر شهیدم از ماموریت برگردند. 2 هفته مرخصی گرفته بودند؛ اما مدام از سوریه با مصطفی تماس برقرار میکردند و میگفتند که به حضورش در مناطق عملیاتی نیاز است. میدیدم که جسمش اینجا بود؛ ولی واقعیت امر چیز دیگری بود. من هم وقتی نگرانیهایش را میدیدم به او گفتم بهتر است به سوریه بروی و به کارهای آنجا برسی. نگران من و بچهها نباش.
نزدیک به دوماه در سوریه ماند تا اینکه حلب آزاد شد و به مدت سه هفته به مرخصی آمد. پس از اتمام مرخصی و اینکه باید باز به مناطق عملیاتی بر میگشت، این بار دلم آشوب بود و نمیتوانستم بگذارم که برود. هر دفعه که برای ماموریت به سوریه میرفت خیالم برای برگشتش راحت بود و احساس نگرانی نمیکردم؛ اما در این سفر پایانی دریای دلم طوفانی شد و انگار کسی در گوشم میخواند که مصطفی برگشتی ندارد …

آن زمزمه واقعیت پیدا کرد و من عزیزترینم را از دست دادم. اگرچه خبر شهادت مصطفی برای ما مایه سربلندی و افتخار است و تا به امروز هم بر این افتخارخودمان میبالیم؛ ولی تمام زندگیام را از دست دادم و من ماندم و 2 فرزند خردسال که باید به نبود پدرشان عادت کنند. حتم دارم که آقا مصطفی در کنار ماست و برای ما دعا میکند. باور کنید حضور او را در خانه کاملاً حس میکنم و میدانم که همیشه به یاد ما است. امیدوارم روز قیامت من و بچههایم را شفاعت کند.
وصیت نامه
اللهم اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و مَماتی مَماتَ مُحمَّدٍ و آلِ محمد
پروردگارا قرار ده زندگیم را [زندگی] محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد.
اینجانب مصطفی زال نژاد فرزند کوچکی از امت حزب الله ایران با شهادت به وحدانی و رسالت پیامبران و با علم به اینکه شهادت فوزی عظیم است، پای در این واده نهاده به عشق خداوند و با توفیقی که خداوند بزرگ نسبت به بنده خود کرده است به خدمت اسلام مشغول و با بصیرت و آگاهی کامل وصیت خود را مینویسم. سلام بر رهبر عزیز انقلاب حضرت آیت الله خامنهای، سلام بر شهیدانی که با نثار خون خود درخت پربرکت اسلام را آبیاری کردند. درود بر شهیدان و بر روحانیت و مردم مبارز. سلام بر آنها که رهبر خود را در تمام مدت تنها نگذاشته و همواره پیرو خط ولایت فقیه بودند و سلام به همهی دوستان هیئتی و مذهبی که عمریست در مکتب سیدالشهدا عرض ادب میکنند. امیدوارم که تا عمر باقیست، دست از این مسیر برندارید انشالله.
خدایا! من آن بنده توام که روزی قابل ذکر نبودم و تو با عنایت خودت مرا به وجود آوردی و با ایمانی که به من دادی بر من بزرگواری کردی، با نعمتهای بیشمار بر من تفضل کردی. خدا را صد هزار مرتبه شکر اعتراف میکنم هر چیزی که در این دنیا دارم (عزت، آبرو، همسر، فرزند، کارم و ...) همه از در خانه اهل بیت و سیدالشهداست. گاهی در مراسمات هیئت در روضه سیدالشهدا در حال گریه از خدا عاقبت به خیری طلب میکردم که شهادت خود نیز عاقبت به خیری است. چه بگویم ای خدا واقعاً رویم سیاه است. چقدر در حرم سیدالشهدا که چهار بار توفیق زیارت را پیدا کردم و همین طور در حرم امام رضا (ع) از تو طلب عفو و بخشش کردم و با خود گفتم دیگر مرتکب گناه نمیشود اما به قول خود پایبند نبودم و باز مرتکب اعمال ناشایست میشدم. ای خدا اگر گناهی از من سرزده از روی جهالت من است نه اینکه از درگاه تو خارج شوم هرگز، هر چه به خودم نگاه میکنم میبینم همهی کارهایی که در زندگیم انجام دادهام برای رضای خدا نبوده بلکه برای خودنمایی و نشان دادن بوده است. خدایا! خودت دستگیری کن به حق خانم حضرت زهرا (س)
ای ملت بدانید امروز مسئولیتتنان بزرگ و بارتان سنگین است از شما مردم مسلمان و دوستان تقاضا میکنم که با انقلاب به حالت سستی برخورد نکنید. انقلاب هدف بزرگی را دنبال کرده است. باید کار جهادی صورت گیرد و آن هم احیای ارزشهای اسلامی است. میخواهم بگویم که زمانی در اوایل انقلاب جنگ ما در مرزهای سرزمین ایران بوده است ولی الان فراتر رفته است و تا مرزهای فلسطین، لبنان، سوریه حتی خود آمریکا رسیده است. بزرگترین دشمن ما آمریکاست که شیطان بزرگ است. مردم عزیز بدانید بزرگترین نعمت امنیت است برای خانوادهها. ما حاضریم گرسنگی بکشیم و سختی و تحریم را تحمل کنیم ولی زیر بار زور نمیرویم. این درس را از سیدالشهدا آموختیم. در آخرین لحظات عمر سیدالشهدا دشمن وقتی به خیمهها حمله کرد، ابیعبدالله تمام توان خود را گذاشت و بلند شد و گفت: تا زمانی که من زنده هستم، به حرم من حمله نکنید. آری؛ حسین غیرت الله است. نامرد دستور داد اول کار حسین را تمام کنید، بعد به خیمهها حمله کنید. این یک درس است برای همهی مسلمانان.
امروز بزرگترین جنگ ما مقابله با تهاجمات فرهنگی است. روز مصیبت ما آن زمانی است که چادر از سر زنان و دختران ما کنار برود و ماهواره بر سر در همهی خانهها علم شود. وای بر آن روز که موجب بیحیایی در خانوادهها میشود. در این مدت وقتی خبر شهادت چند تن از دوستان همکارم را شنیدم، فهمیدم که همچنان در باغ شهادت باز است.
صحبتی با پدر و مادر عزیزم:
پدر و مادر مهربانم از شما خواهش دارم که فرزند حقیر خویش را حلال کنید. پدر و مادر گرامی میدانم که چه زحمتهایی برای من کشیدهاید و اگر تا آخر عمر خواسته باشم زحمات شما را جبران کنم نمیتوانم. پدر و مادر عزیزم از شما خواهش دارم و آن این است که برای فرزند گنهکار خویش حلالیت طلبید و هر کس طلبی از من دارد به او بپردازید و به تمام فامیل و دوستان بگویید که هیچگونه ناراحت نباشند و از آنها بخواهید من گنهکار را حلال کنند. پدر، مادر، خواهر و برادرم وظیفهی خود را در حد واجب کفایی انجام دادهاید ولی این را فراموش نکنید که هنوز دین خود را به اسلام ادا نکردهایم. مواظب باشید با افرادی که جنگ را تحریم میکنند و لاف حمایت از اسلام را میزننند، تماس نداشته باشید که به خدا سوگند اینها همه دروغگویند و خائن به اسلام هستند. پدر و مادرم از خداوند منان میخواهم که صبری جمیل به شما عطا بفرماید و مواظب همسر و فرزندانم باشید. نگذارید به آنها بعد از من سخت بگذرد.
صحبتی با همسر عزیزم
همسر خوبم باید علاوه بر تقویت ایمان خود با تجهیز بیشتر علم مبارزه را فرابگیرید و با اتکال به قدرت عظیم خداوند خود را برای نبردی طولانی آماده سازید. این مبارزه مستقیماً با دشمن است. خواه در آنجا با افراد کجاندیش و کوتهنظر، خواه با افراد نادان و جاهل، خواه با کسانیکه میخواهند انقلاب را تضعیف کنند، خواه در فامیل و خانواده باشند. به هر صورت فرقی نمیکند زیرا اسلام اقتضا میکند که چنین باشد و هر کجا اسلام در خطر است، شما هم باید در صحنه باشید. همسرم میدانی دوست دارم همیشه نزد تو باشم و زندگی خوبی که در توان دارم، برایت فراهم کنم ولی چه کار کنم قبل از اینکه همسر تو باشم، بندهی خدا هستم و باید خدا را راضی کنم که رضایت او انشالله رضایت بندهاش است. تشکر میکنم از همسر عزیزم که طی این چند سال زندگی مشترک، دوری من و سختیها را تحمل کرده است. میدانم بعد از من زندگی برایت سخت میشود. امیدوارم که مزدت را از خانم حضرت زهرا (س) دریافت کنی. امیدوارم در این راه صبر زینبی پیشه کنی و مانند زینب (س) پیام رسان باشی و همیشه ذاکر خدا باشی.
خدیجه جان!
در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان دادن در راه خدا و عبادت باقی میماند. تا میتوانی به مردم کمک کن. مواظب دختر و پسرمون باش.
چند نکته به همسر عزیزم خدیجه!
1. میدانم در حق شما مدام ظلم کردهام، بداخلاقی کردهام و وظیفهام را به جا نیاوردهام ولی یقین بدان که خود را بندهای قاصر و کمکار میدانم و امیدوارم که حلالم کنید.
2. دختر و پسرمون امانتهایی هستند در دست تو و مدام باید در تربیت اسلامی آنها همت گماری.
3. فرزندان ما را با قرآن بیشتر آشنا کن و همواره دست آنها را بگیر و در مراسمات سیدالشهدا حضور داشته باشید که عاقبت به خیری در این مراسمات است.
4. بعد از شهادت من گریه نکن و لبخند بزن و بگو مثل خانم حضرت زینب (س) در طی این دوره من هر چه دیدم زیبایی بود و این سختیهای تو بالاتر از خود شهادت است.
صحبتی با دختر و پسر عزیزم
1. انشاءالله وقتی به سنی رسیدید که تواستید این وصایا را درک نمایید هر چند روز یک بار این وصیتنامه را بخوانید.
2. شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمایید. در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمایید و تفکر زیاد نمایید تا به اصول اعتقادی یقین کامل داشته باشید.
3. احکام اسلامی را با تعبد کامل و به طور دقیق و با معنی به جا آورید.
4. قرآن بخوانید و زیاد تفکر کنید در معنای قرآن.
5. از راحتطلبی و به دست آوردن روزی به طور ساده دوری نمایید. دائم باید فردی پرتلاش و خستگیناپذیر باشید.
6. قدر این انقلاب اسلامی را بدانید و زندگی خود را صرف تحکیم پایههای این جمهوری قرار دهید.
7. دست از مراسمات هیئت و اهل بیت (ع) برندارید زیرا هر چه بخواهید در درِ خانهی اهلبیت و سیدالشهداست.
8. پسر عزیزم باید در خانه جای خالی پدر را پر کنی و همواره مواظب مادر و خواهرت باشی.
9. بر حذر باشید از وسوسههای نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید.
10. حرف آخر وصیتی از مرحوم حضرت آیت الله خوشوقت که در زندگیم خیلی کمک حال من بوده. ایشان بیشتر مواقع میفرمودند تقوا را رعایت کنید یعنی ترک محرمات و انجام واجبات. اگر رعایت شود به مقامات عالیه میرسید. دیگر احتیاج به چلهنشینی و ... نیست.
صحبتی با دوستان
از شما دوستان عزیز میخواهم که حلال کنید. از برادرانی که به هر دلیل از هیئت جدا شدن میخواهم که برگردن به قبل خود و تنها این را میخواهم بگویم که عمر کوتاه است. معلوم نیست که سرنوشت ما چه خواهد شد. مرگ ما کی فرامیرسد. نکند که در آن دنیا شرمندهی سیدالشهدا شویم.
و از دوستان هیئتی میخواهم که الان باید در زمینهی هیئت و سیدالشهدا کار جهادی کرد. فقط حرف زدن نیست. باید عمل باشد. خیلیها به علت کار و زندگی از ابی عبدالله جدا شدند و فقط در محرم عرض ادب میکنند بلکه سیدالشهدا برای تمام فصول سال است. از برادران مداح هیئت میخواهم در زمینهی مداحی باید کار حرفهای کرد. مطالعه انجام شود، شعر حفظ کنید. حتماً باید از محضر استاد استفاده کرد. بنده خیلی شعر حفظ کردمو در تهران که بودم از محضر اساتید زیادی بهره بردم مثل حضرت آیت الله خوشوقت. کلاس حاج سعید حدادیان در دانشگاه تهران، حاج مهدی سماواتی و استاد سازگار ولی به دلیل شغلم و نبودن من در هیئت نتوانستم خوب کار کنم زیرا لازمهی یک مداح خواندن زیاد در مراسمات مذهبی است.
دوستان در خواندن زیارت عاشورا شهدا را فراموش نکنید.
در پایان از خداوند میخواهم که ما را مشمول کرامت خود گرداند. از همه میخواهم که این نهضت را حفظ کنید و همیشه به یاد شهدا باشید. قدر رهبر انقلاب را بدانید و خالصانه پیروش باشدی. این انقلاب اسلامی امانت الهی است. وظیفهی همهی ما پاسداری از انقلاب و دستاوردهای آن است. صلاح دنیا و آخرت ما در پیروزی از ولایت فقیه میباشد. انشاءالله که خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار این بندهی خطاکار را ببخشد.
اَلّلهُمَّ ارزُقنی شَفاعَة الحُسین یَومَ الورودِ و ثَبِّت لی قَدَمَ صِدقٍ عِندک مَعَ الحُسینِ.
پروردگارا شفاعت حسین را روزی که برتو وارد میشوم، نصیبم بگردان و مرا نزد خود ثابت قدم بدار سیدی و مولا یا حسین
مصطفی زالنژاد مصادف با میلاد امام زمان (عج الله)
سال 1392




