چهارشنبه 14 مرداد 1405 - Wed 05 Aug 2026
  • سلام کربلا ؛ حسین ستوده

  • لحظه اصابت هواپیمای هندی به زمین / فیلم

  • عالیشاه در یک قدمی گل‌گهر

  • ۲ سوتفاهم بزرگ در مورد رویکرد ترامپ به ایران

  • جنگل‌های یونان؛ نقاشیِ سوخته‌ی زمین / عکس

  • رسانه آمریکایی به ترامپ: از ایران شکست خوردی

  • جایتان خالی نبود آقای شهید!/ فیلم

  • شرط سنی معافیت سربازی برای دارندگان ۳ و ۴ فرزند

  • انتخاب نامزد سنای دموکرات‌ها در میشیگان / عکس

  • هلاکت دو نظامی صهیونیست بر اثر انفجار در جنوب لبنان

  • ایران چگونه آمریکا را به امتیازدهی وادار می‌کند؟

  • چرا موشک‌های ایران تمام نمی‌شود؟+ فیلم

  • وقتی آیت‌الله خامنه‌ای امام جماعت زندان ساواک شد

  • شهرت در فضای مجازی، ذلت در فضای حقیقی+ فیلم

  • عاقبت کشتی مورد حمایت آمریکا در هرمز

  • زمان شارژ اعتبار کالابرگ تغییر کرد

  • زائران اربعین شهید بی‌بدن فتح «مهران» را یاد کنند+ عکس

  • پشت پرده پخش هدفمند شایعه استعفای رئیس‌جمهور + عکس و فیلم

  • کاخ سفید وپنتاگون به تحریف تورات پناه برده‌اند

  • بازار اجاره در بن‌بست؛ سقف‌گذاری جواب نداد

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 308656
    تاریخ انتشار: 21/مرداد/1401 - 00:01

    آیدین آغداشلو: من دیگر سایه‌ای ندارم

    آیدین آغداشلو ـ نقاش و گرافیست ایرانی ـ در پی درگذشت هوشنگ ابتهاج با یادآوری خاطره ای از این شاعر فقید در دهه ۷۰، یادش را گرامی داشت.

     آیدین آغداشلو: من دیگر سایه‌ای ندارم

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از ایسنا، آغداشلو در بخشی از روایت این خاطره چنین نوشت: «سال ۷۶ بود که صورت سایه را برای جلد کتاب «در زلال شعر» نقاشی کردم؛ با آبرنگ. چند سال بعد محمدرضا لطفی عزیزم برای حضور در کنسرتش دعوتم کرد و رفتم. در فرصت تنفس به اطاقی دعوت شدم و وارد که شدم سایه را دیدم که پشت میزی نشسته؛ تنومند و باابهت، مانند شیری بر کوهی. باوقار بود و باحشمت. ساکت بود و داشت متنی را می‌خواند. گفتم نقاشی صورتتان را دوست داشتید؟ سری به تأیید تکان داد. حضوری سنگین و وهمناک داشت، که آن را در هیچ پادشاهی ندیدم تا به امروز.  

    از من مکدر بود؟ شخصاً که نه... با تحسین تماشایش می‌کردم و می‌پرسیدم چه‌طور می‌شود که آدمی در حیاتش بدل به اسطوره‌ای زنده می‌شود؟ و چه‌طور طاقت و تاب می‌آورد بی‌خطا ادامه دادن را؟ کاش می‌پرسیدم چون هنوز هم پاسخش را نمی‌دانم.

    سال‌ها گذشت. بابک خضرایی زنگ زد که سایه دعوتم کرده به شام باقالاقاتق در منزلش. جا خوردم، اما کیف کردم.

    وارد که شدیم سایه را دیدم جلوس کرده روی مبل پهناورش. با همان ابهت همیشگی؛ شیر بر فراز کوه… گیرم شیری کمی لاغرتر، گیرم کوهی کمی‌تراشیده‌تر. از همه‌چیز سخن گفتیم... هیبت او و بی‌رغبتی من مجال کاوش در گذشته‌های کهنه را نمی‌داد؛ گذشته‌های سپری‌شده‌ی بی‌اعتبارِ در اکنون بی‌اعتنا.

    چند قطعه خط قدیمی نشانم داد و نظرم را پرسید. من هم از «حافظ به‌سعی سایه»اش تجلیل کردم و درباره‌ی بیتی از حافظ پرسیدم که مایه‌ی بحث‌وجدل میان من و محمدعلی سپانلو شده بود: «در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری وان پرده‌نشین باشد». حق را به سپانلو داد که اعتقاد داشت در این بیت صنعت لف و نشر منظور شده. بعد از رشت و غذاهایش و از یاران آشنا یاد کردیم و چه قصه‌گوی خوبی بود. سر شام با دست خودش برایم باقالاقاتق کشید و دلم می‌خواست شب تمام نشود؛ که شد. 

    دیدارمان مدتی بعد تجدید شد ـ با همان مهر و لطف ـ و دیری نگذشت که دیگر باید دنبال می‌کردیم تا بدانیم کداممان در سفر است و کدام در حضر. 

    از آخرین روزهایش که پرسیدم گفتند چند روزی را در خوابی عمیق و طولانی گذرانده، تا از خواب کوتاه، به آن خواب بزرگ بپیوندد. آسوده شدم که خواب عمیق نگذاشت تا هیبت مرگ را دریابد. در پاسخ دوستی که برایم نوشته بود «سایه‌ی شما از سرمان کم نشود» نوشتم «من دیگر سایه‌ای ندارم»

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما