به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
سردار شهید حاج سید جمال طباطبایی، از فرماندهان لشکر قمر بنیهاشم(ع)، از همان روزهای جوانی راه جهاد را انتخاب کرد؛ رزمندهای که پس از مجروحیت شدید و از دست دادن توان حرکتی نیمی از بدنش، بار دیگر با عصا راهی جبهه شد و سرانجام در خط پدافندی شلمچه به شهادت رسید.
سید جمال طباطبایی فرزند حاج سید علی، دوم آذرماه سال ۱۳۳۹ در خانوادهای مذهبی و سرشار از ایمان و اعتقاد در شهرستان شهرضا متولد شد. از همان دوران کودکی تحت تربیت اسلامی و آموزشهای مکتبی و عقیدتی والدین قرار گرفت و همزمان با اوجگیری مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی، در حد توان در این مبارزات نقشآفرینی کرد.با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز رژیم بعث عراق به خاک ایران، زمستان سال ۱۳۵۹ به عنوان بسیجی داوطلب راهی جبهه شد. توانمندی و استعدادش خیلی زود او را در جایگاههای مختلف فرماندهی قرار داد و از فرماندهی دسته و گروهان تا گردان، مسئولیتهای گوناگونی را بر عهده گرفت.
«کار ما شخصی است، حق نداریم از بیتالمال استفاده کنیم»
سید علی طباطبایی، پدر شهید، از روزهایی میگوید که جمال تصمیم گرفت راهی جبهه شود.او میگوید: «تصمیم گرفت به جبهه برود. به من گفت: شما هم شرعاً و عرفاً لازمه به جبهه بیایی. همین حرف باعث شد خلع سلاح شوم و دیگر مخالفتی با رفتنش نکنم.»مدتی بعد، زمانی که محاصره آبادان شکسته شده بود، فرزند دیگر خانواده، سیدمحمد، نیز برای خدمت سربازی راهی جبهه شد. پدر و جمال تصمیم گرفتند برای دیدار او به منطقه انرژی اتمی در جاده اهواز ـ آبادان بروند.
به گفته پدر شهید، برای این سفر خودرویی در اختیار جمال قرار داده بودند تا سریعتر به مقصد برسند، اما او قبول نکرد و گفت: «چون کار ما شخصیه، با ماشین بیتالمال نمیریم.»آنها با دشواری خود را به محل استقرار سیدمحمد رساندند و پس از دیدار، پدر پیشنهاد کرد از غذای پادگان استفاده کنند، اما جمال بار دیگر مخالفت کرد و گفت: «کار ما شخصیه، حق نداریم از غذای بیتالمال استفاده کنیم.»در نهایت چند نان از یک نانوایی تهیه کردند و همان را خوردند.
مجروحیتی که مانع بازگشتش به جبهه نشد
سال ۱۳۶۱، در خط پدافندی زید، ترکش به سر جمال اصابت کرد و او به شدت مجروح شد. پس از ۱۱ روز بیهوشی به هوش آمد؛ اما نیمه راست بدنش فلج شده بود و دست و پای راستش توان حرکت نداشت. با این حال، این مجروحیت پایان حضور او در جبهه نبود.روحیه جهادی و عزم حضور در میدان مبارزه باعث شد بار دیگر خود را به جبهه برساند. او با وجود محدودیت جسمی، روحیهبخش رزمندگان بود و به دلیل استعداد و خلاقیت در ارائه طرحها و برنامههای جنگی، از نیروهای اثرگذار و از ستونهای اصلی لشکر قمر بنیهاشم(ع) به شمار میرفت.
وقتی مجروح جنگی در بیمارستان «السلام علیک یا صاحبالزمان» گفت
پس از مجروحیت شدید، جمال را به بیمارستان امام خمینی(ره) مشهد منتقل کردند. پدر و عمویش برای دیدار او به بیمارستان رفتند. وضعیت جسمیاش بسیار وخیم بود؛ ترکش به سرش اصابت کرده و صورت و سرش غرق خون بود.پدرش میگوید: «برادرم با صدای بلند و عصبانیت با کادر بیمارستان درگیر شد که چرا او را پانسمان نکردهاید و چرا صورتش را نشستهاید.»
.png)
پرستار توضیح داده بود که جمال چند روز است بیهوش است و وضعیتش مشخص نیست. او تنها یک بار برای لحظاتی به هوش آمده و با خودکاری که در دست سالمش گذاشته بودند، شماره تلفن منزل را نوشته بود.پدر چهار روز کنار تخت فرزندش ماند و برای به هوش آمدنش دعا کرد. روز چهارم، در حالی که همچنان به او نگاه میکرد، جمال ناگهان از حالت بیهوشی بلند شد و نشست. به نقطهای خیره شد، با احترام سرش را خم کرد و به سختی گفت:«السلام علیک یا صاحبالزمان.»دیدن پدر و مادر، لبخند را بر لبانش نشاند و با سختی به آنان سلام کرد.
سفر به حرم امام رضا(ع) با ویلچر
جمال حدود ۱۵ روز در بیمارستان بستری بود و پدر و مادرش در این مدت از او پرستاری میکردند. به دلیل آسیب مغزی، به سختی میتوانست کلمات را ادا کند و ناتوانی جسمی برای رزمندهای که سالها در میدان جنگ حضور داشت، بسیار دشوار بود.خانواده تصمیم گرفتند او را برای زیارت حرم مطهر امام رضا(ع) ببرند، اما پزشکان به دلیل وخامت وضعیت جسمی با این کار مخالفت کردند.
سرانجام با اصرار خانواده، موافقت شد و جمال را روی ویلچر نشاندند و پتویی روی او انداختند.وقتی به نزدیکی پنجره فولاد رسیدند، خانواده قصد داشتند او را با طناب به پنجره فولاد ببندند؛ اما جمال مخالفت کرد و با همان توان اندک گفت: «بابا، من حرفام با امام رضا(ع) زدم. اگر آقا بخواهد و مصلحت باشد من را شفا میدهند. مکان و زمان خیلی مهم نیست؛ چه اینجا، چه بیمارستان و چه در شهرضا، اگر مصلحتی در کار باشد، آن اتفاق میافتد. امام رضا(ع) همه جا حضور دارد.»پس از مدتی، حالش اندکی بهتر شد و به شهرضا بازگشت. مدتی در خانه استراحت کرد و زمانی که توانست عصا به دست بگیرد، بار دیگر راهی جبهه جنوب شد.

۲۲ ماه زندگی مشترک و تنها ۷۵ روز کنار هم
همسر شهید طباطبایی از جمال به عنوان انسانی متفاوت یاد میکند؛ مردی که حتی در مرخصیهای کوتاه، دغدغه مردم را فراموش نمیکرد.او میگوید: «جمال انسان عجیبی بود. وقتی از جبهه به مرخصی میآمد، در ظاهر دغدغه جنگ در سر نداشت؛ اما دغدغه مردم آرام و قرار را از او میگرفت. وجود او با درد مردم عجین بود. دلش برای همه میتپید.»این زوج تنها ۲۲ ماه زندگی مشترک داشتند و در تمام این مدت، مجموعاً ۷۵ روز را در کنار یکدیگر سپری کردند.همسر شهید میگوید: «در زندگی مشترکمان، نمونه یک مرد واقعی بود؛ مردی که با تمام وجود عاشق زن و بچهاش بود. در این ۲۲ ماه، رابطه ما بهراستی عاشقانه بود؛ اما فقط ۷۵ روز کنار هم بودیم.»
«دیگه برنمیگردم»
همسر شهید از آخرین خداحافظیشان نیز روایت میکند؛ خداحافظیای که با دفعات قبل تفاوت داشت.ساعت ۸ صبح بود که جمال آماده رفتن شد. همسرش تا دم در بدرقهاش کرد. او چند قدم میرفت و دوباره برمیگشت و به همسر و دخترش زهرا نگاه میکرد.جمال در جبهه چند بار تلفنی احوال خانواده را پرسید. نوزدهمین روز بهار سال ۱۳۶۶ نیز با همسرش تماس گرفت و درباره خانه نیمهتمامشان پرسید.همسرش به شوخی گفت: «کار خونه تموم شده، فقط تمیز کردن شیشههاش باقی مونده؛ کی برمیگردی تمیزشون کنی؟»جمال خندید و گفت: «دیگه برنمیگردم.»چند روز بعد دوباره تماس گرفت. وقتی متوجه شد همسرش در خانه تنهاست، نگران شد؛ اما جملهای گفت که بعدها معنای دیگری برای همسرش پیدا کرد: «باید به تنهایی عادت کنی.»
«خبر آوردند حاج آقاجمال مجروح شده»
همسر شهید در حالی که در مراسم هفتمین روز درگذشت پدربزرگش حضور داشت، متوجه شد اطرافیان با نگاههای معنادار درباره جمال سکوت میکنند.او میگوید: «هر کس سراغ جمال را از من میگرفت، میگفتم تازه تلفنی باهاش صحبت کردم و حالش خوبه.»اما خواهرش خبر دیگری داشت؛ خبری که تلاش میکردند از پدر و مادر جمال پنهان بماند: «خبر آوردند حاج آقاجمال مجروح شده.»اضطراب تمام وجود همسر شهید را فرا گرفت. وقتی به خانه رسید، ناخودآگاه وارد آشپزخانه شد و نگاهش به مادر جمال افتاد.میگوید: «دلم هری فرو ریخت. یک دستی زدم و به مادرم گفتم: مادر، کی تشییع جنازه است؟»مادرش که تصور میکرد دخترش از ماجرا بیخبر است، پاسخ داد: «نمیدونم، شاید بعدازظهر.»
آخرین دیدار؛ گلوی شکافته یک رزمنده
همسر شهید درباره لحظه دیدار با پیکر جمال میگوید: «به سردخانه رفتم. به تابوت که رسیدم، نفهمیدم چه کردم و چه گفتم. دیگران گفتند دستهایم را به سوی آسمان برده بودم و با خدا حرف میزدم.»او از لحظهای میگوید که دست بر موهای همسرش کشید و سپس دستش را به گردن او رساند: «دست بر موهایش کشیدم. آرامآرام دستم را به گردنش رساندم. یا حسین... گلویش، گلویش شکافته بود.»پس از آن، پیکر شهید طباطبایی بر دستان مردم شهرضا تا گلستان شهدای این شهر تشییع شد
پایان راه؛ شلمچه
سردار شهید حاج سید جمال طباطبایی سرانجام در ۲۳ فروردین سال ۱۳۶۶ در خط پدافندی شلمچه، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید و به آرزوی دیرینه خود دست یافت.
از این شهید یک فرزند دختر به یادگار مانده است؛ دختری که پدرش را نه در سالهای طولانی زندگی مشترک، بلکه در روایتهای مادر، پدربزرگ و همرزمانش شناخت؛ مردی که بخش بزرگی از عمر کوتاه خود را در جبهه گذراند و حتی پس از آنکه ترکش جنگ نیمی از بدنش را از حرکت انداخت، دوباره عصا به دست گرفت و به میدان بازگشت.
روایت زندگی جمال طباطبایی، روایت رزمندهای است که برای او جبهه تنها میدان نبرد نبود؛ جایی بود که باید در آن مسئولیت میپذیرفت، از بیتالمال مراقبت میکرد، کنار همرزمانش میایستاد و در نهایت، آنگونه که خانوادهاش روایت میکنند، به آرزوی شهادت میرسید.



