دوشنبه 20 مهر 1405 - Mon 12 Oct 2026
  • قیمت سکه و طلا امروز دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵

  • پاسخ آمریکا به شروطمان را ناکافی می‌دانیم

  • نیروی دریایی سپاه اعلام کرد: آتش سوزی مهیب در یک نفتکش در تنگه هرمز/ سومین نفتکش به مین دریایی برخورد کرد+ فیلم

  • آماده کمک به شروع گفتگو بین عربستان و یمن هستیم

  • در هم کوبیدن قطری ها توسط استقلال

  • قاتل خاموش ستون فقرات

  • خط و نشان جدید ترامپ

  • فراجا در شرایط جنگی محکم و استوار ایستاد

  • محاصره امریکا در آسمان ریاض!

  • تصویر پهلوی‌پسند از دختر ایرانی

  • جنگ ترامپ علیه ایران مایه تحقیر ملی است

  • قیمت تخم‌مرغ امروز شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵

  • بحران بی‌سابقه ابولا در کنگو / عکس

  • قیمت گوشت قرمز امروز شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵

  • تقلید جالب صدای حمید جبلی توسط هوتن شکیبا / فیلم

  • استقلال محاصره هوایی آمریکا را دور زد

  • کارکرد روانی سکوت عبدالحمید برابر تروریسم چیست؟

  • سرکوب اعتراضات دانشجویی در بروکسل / عکس

  • ظریف بازهم دو قطبی ساخت؛ این‌بار با تعابیر رکیک

  • عاملان ترور شهیده افتخاری از چنگال عدالت نخواهند گریخت

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 255317
    تاریخ انتشار: 10/مرداد/1400 - 10:03

    جمله آقا که خستگی ۳ ساله شهید همدانی را از بین برد

    دیروز عصر به تهران رسیدم. در پایان مأموریتم، در سوریه، قرار بود همراه حاج قاسم سلیمانی به محضر حضرت آقا برسیم تا گزارشی از آخرین وضعیت سوریه خدمت ایشان ارائه کنم.

    جمله آقا که خستگی ۳ ساله شهید همدانی را از بین برد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ساعت 4:30 صبح، با ماشینم جلوی خانه حاج حسین بودم و او مثل همیشه ساک به دست و آماده منتظر من بود. بعد از مصافحه‌ای درست و حسابی، داخل ماشین نشستیم. خیلی خسته به نظر می‌رسید. ولی تبسم خاصی بر لبانش نقش بسته بود، گفتم: «چه شده حاج حسین؟ خوشحال و سرحالی!» نگاهی به من کرد و گفت: «چرا نباشم؟» و شروع کرد به تعریف کردن.

    گفت: «دیروز عصر به تهران رسیدم. در پایان مأموریتم، در سوریه، قرار بود همراه حاج قاسم سلیمانی به محضر حضرت آقا برسیم تا گزارشی از آخرین وضعیت سوریه خدمت ایشان ارائه کنم. گزارشی مفصل از آخرین وضعیت سوریه، همراه گلایه از نابه‌سامانی‌های آنجا، آماده کرده بودم. ساعاتی بعد به اتفاق حاج قاسم به محضر حضرت آقا مشرف شدم. قلبم به شدت می‌تپید. دست آقا را بوسیدم و کنار ایشان نشستم. هنوز جلسه شروع نشده بود. حضرت آقا نگاه محبت‌آمیزی به من کردند و گفتند که آقای همدانی ما خیلی نگران شما بودیم و در این سه سالی که شما در سوریه بودید بنده هر شب برای سلامتی شما دعا می‌کردم. تنم لرزید و شعف خاصی در من به وجود آمد. به زور جلوی سرازیر شدن اشکم را گرفتم. باور کنید بعد از شنیدن آن جمله حضرت آقا همه خستگی سه ساله من برطرف شد. دیگر نتوانستم گزارش کامل ارائه کنم؛ یعنی نتوانستم گلایه‌هایم را بگویم.»

    خاطره از سید حسن شکری
    برگرفته از کتاب «ساعت شانزده به وقت حلب»؛ روایت هایی از زندگانی شهید حسین همدانی


    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما