جمعه 19 تير 1405 - Fri 10 Jul 2026
  • واکنش انفعالی گروسی به تجاوز اخیر آمریکا

  • ایران اعتبار نظامی آمریکا را به چالش کشیده است

  • بازگشایی صحن آزادی، امکان زیارت محل خاکسپاری رهبر شهید فراهم شد

  • حمله به زیرساخت‌ها مقابله‌ به‌ مثل خواهد شد

  • تهران حملات تروریستی در جنوب غرب پاکستان را محکوم کرد

  • دیدار وزرای امور خارجه ایران و اندونزی در مشهد

  • مترو و اتوبوس تهران از شنبه باز هم رایگان است؟

  • هیچ شرایطی اجازه در امور تنگه هرمز به آمریکا داده نخواهد شد

  • عملیات موفق خنثی‌سازی بمب ۲۰۰۰ پوندی در کرج

  • پروازهای فرودگاه مشهد از سر گرفته شد

  • قدردانی محسن رضایی از حضور مردم عراق در تشییع رهبر شهید

  • قاب‌هایی از تشییع تاریخی رهبر شهید انقلاب در مشهد

  • هشدار برای والیبالیست‌های ایران با سقوط در رنکینگ جهانی

  • آمریکا و اسرائیل باعث اتحاد میان اهل سنت و شیعیان شدند!

  • ترامپ جنگ را از سر نمی‌گیرد

  • حمله آمریکا به اسکله پنج‌پله بندرعباس

  • نمودار درختی مرحله حذفی جام جهانی پس از صعود فرانسه

  • پرسپولیس با این مدیریت ضربه می‌خورد

  • ولایت فقیه یعنی بعد از ۴۷سال حکمرانی

  • حمله انتحاری به منزل یک رهبر سیاسی در پاکستان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 255317
    تاریخ انتشار: 10/مرداد/1400 - 10:03

    جمله آقا که خستگی ۳ ساله شهید همدانی را از بین برد

    دیروز عصر به تهران رسیدم. در پایان مأموریتم، در سوریه، قرار بود همراه حاج قاسم سلیمانی به محضر حضرت آقا برسیم تا گزارشی از آخرین وضعیت سوریه خدمت ایشان ارائه کنم.

    جمله آقا که خستگی ۳ ساله شهید همدانی را از بین برد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ساعت 4:30 صبح، با ماشینم جلوی خانه حاج حسین بودم و او مثل همیشه ساک به دست و آماده منتظر من بود. بعد از مصافحه‌ای درست و حسابی، داخل ماشین نشستیم. خیلی خسته به نظر می‌رسید. ولی تبسم خاصی بر لبانش نقش بسته بود، گفتم: «چه شده حاج حسین؟ خوشحال و سرحالی!» نگاهی به من کرد و گفت: «چرا نباشم؟» و شروع کرد به تعریف کردن.

    گفت: «دیروز عصر به تهران رسیدم. در پایان مأموریتم، در سوریه، قرار بود همراه حاج قاسم سلیمانی به محضر حضرت آقا برسیم تا گزارشی از آخرین وضعیت سوریه خدمت ایشان ارائه کنم. گزارشی مفصل از آخرین وضعیت سوریه، همراه گلایه از نابه‌سامانی‌های آنجا، آماده کرده بودم. ساعاتی بعد به اتفاق حاج قاسم به محضر حضرت آقا مشرف شدم. قلبم به شدت می‌تپید. دست آقا را بوسیدم و کنار ایشان نشستم. هنوز جلسه شروع نشده بود. حضرت آقا نگاه محبت‌آمیزی به من کردند و گفتند که آقای همدانی ما خیلی نگران شما بودیم و در این سه سالی که شما در سوریه بودید بنده هر شب برای سلامتی شما دعا می‌کردم. تنم لرزید و شعف خاصی در من به وجود آمد. به زور جلوی سرازیر شدن اشکم را گرفتم. باور کنید بعد از شنیدن آن جمله حضرت آقا همه خستگی سه ساله من برطرف شد. دیگر نتوانستم گزارش کامل ارائه کنم؛ یعنی نتوانستم گلایه‌هایم را بگویم.»

    خاطره از سید حسن شکری
    برگرفته از کتاب «ساعت شانزده به وقت حلب»؛ روایت هایی از زندگانی شهید حسین همدانی


    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما