هر بار که از مرخصی بر می گشتم مورد توبیخ واقع می شدم؛ نمیدانستم دردِ دلم را با چه کسی و چگونه بگویم. آخر من دارای همسر و فرزند بودم. علاوه بر این، دو خواهر دم بخت داشتم با مادری پیر و علیل؛ و من تنها نان آور خانه بودم که بنابر ضرروتِ جنگ به خدمتِ سربازی آمده بودم. به همین خاطر ناگزیر بودم، روزهایی را که به مرخصی می روم صبح تا شب کار کنم و مبلغی به عنوان هزینة مخارج زندگی برای خانوادهام فراهم کنم؛ ولی هر چه کوشیده بودم تا این مشکلم را به مسئولین پادگان بگویم نمی توانستم. سرانجام یک روز که از مرخصی برگشتم و طبق معمول چند روز هم غیب داشتم افسر فرمانده مرا احضار کرد و گفت:
ـ بی انضباطی را از حد گذرانده ای و کار تو شده غیبت پشتِ غیبت. پرونده تو باید به دادگاه فرستاده شود.
اشک در چشمانم حلقه زد. هر چه تلاش کردم تا حرفِ دلم را به او بزنم نتوانستم؛ گویا زبانم لال شده بود و چیزی نمی توانستم بگویم. افسر فرمانده با لحن تندی ادامه داد:
ـ هیچ می دانی که فرمانده پایگاه، جناب سرهنگ بابائی تو را احضار کرده؟ الآن باید بروی خدمت ایشان.
افسر برگه را به دستم داد و به من سفارش کرد که سعی کن برای غیبت هایت دلیل قانع کننده ای داشته باشی. در حالی که اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود وارد دفتر فرماندهی پایگاه شدم. خودم را به آجودان معرفی کردم. آجودان مثل این که خیلی وقت است در انتظار من نشسته باشد؛ به سمت اتاق سرهنگ بابائی رفت و در را باز کرد. شنیدم که گفت:
ـ جناب سرهنگ! سربازی را که احضار فرموده بودید، خدمت رسیده اند.
و باز شنیدم که سرهنگ بابائی گفت:
ـ بگویید داخل شود. در ضمن تا قبل از بیرون آمدن او کسی وارد نشود.
آجودان درِ اتاق را نیمه باز رها کرد. آنگاه روی به من کرد و گفت:
ـ بفرمایید. جناب سرهنگ منتظر شما هستند.
ترس و وحشت همه وجودم را فرا گرفته بود. پاهایم می لرزید. من تا به حال سرهنگ بابائی را از نزدیک ندیده بودم؛ به همین خاطر از آجودان پرسیدم:
ـ چه کار کنم؟
آجودان، مثل این که سعی داشت تا مرا دلداری بدهد؛ لبخندی زد و گفت:
ـ ناراحت نباش سرهنگ آن طور که فکر می کنی نیست. دردِ دلت را صادقانه با او در میان بگذار. مطمئن باشد حرفهای تو را گوش می کند و اگر مشکلی داشته باشی، به تو کمک خواهد کرد.
با گفته های آجودان قدری آرام گرفتم. وارد اتاق سرهنگ شدم. پیش رفتم و احترام گذاشتم. او از پشت میز بلند شد و جلو آمد. از راه رفتن او و از نوع نگاهش به من، دانستم که آجودان راست گفته و گویا این با همه فرماندهان دیگر فرق می کند. گفتم:
ـ جناب سرهنگ! به خدا من تقصیری ندارم.
او گفت:
ـ من پرونده ات را خواندم. آخر برادر من! عزیز من! اینجا پادگان است و بنده و شما هم سربازیم. شما هیچ می دانید ارتش یعنی چه؟ یعنی نظم، یعنی مرتب بودن. شما برای چه این همه غیبت کردهای؟
کلام او، گرچه عتاب آلود بود، ولی با سرزنش ها و توبیخهای دیگران فرق می کرد. در حالی که به چهره نورانی او خیره شده بودم، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! نمی دانم دردم را به چه کسی بگویم؟
نزدیک آمد و دستش را بر روی شانههایم گذاشت و گفت:
ـ راحت باش جانم! من تو را خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشکلی داری بگو.
با این جملة او احساس راحتی کردم. در حالی که گریه مانع سخن گفتنم می شد، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! دردهای من زیاد است. پدرم کارگر ساده و فقیری بود. من در کارها به او کمک میکردم. تا خرج مادر و دو خواهرم را تأمین کند. در همین گیر و دار نفهمیدم و ازدواج کردم و حالا صاحب دو فرزند هستم.
او ساکت و آرام به حرفهای من گوش می داد، گفتم:
ـ مدتی گذشت تا اینکه پدرم بر اثر بیماری از دنیا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم. پس از مدتی طبق اخطار اداره نظام وظیفه به سربازی آمدم و هم اکنون یک سال و نیم است که خدمت می کنم.
سپس برای او توضیح دادم که تمام روزهای مرخصی و روزهایی را که تأخیر داشته ام کار می کرده ام تا هزینه زندگانی خانواده ام را فراهم کنم. در حین صحبتهای من، می دیدم که اشک در چشمان او جمع شده بود. صحبتهای من که تمام شد، دستی بر سرش کشید و آرام چند قطره اشکی را که بر گونهاش بود پاک کرد. سپس مرا، که گریه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت:
ـ طاقت داشته باشد. مرد باید استوار و با صلابت باد.
آنگاه مرا بر روی صندلی نشاند و به کنار میزش رفت. قلم را برداشت. چیزی روی برگه نوشت و داخل پاکت گذاشت. روی پاکت را هم چسب زد و به دست من داد. گفت:
ـ این برگه را به فرمانده ات بده. من بعداً با او صبحت می کنم. در ضمن خانوادهات را هم به مهمانسرا میآوری تا همانجا زندگی کنند و از فردا در بوفه قرارگاه مشغول به کار می شوی .
سپس دست در جیب کرد و مقداری پول به طرف من گرفت. گفت:
ـ این هم پیش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتی به من بر می گردانی.
مات و مبهوت به او خیره شده بودم. نمی دانستم چه بگویم. خواستم دستش را ببوسم؛ ولی او نگذاشت. گفت:
ـ عجله کن. برو به کارت برس و از این به بعد دیگر سرباز با انضباطی باش.
گفتم:
ـ چشم، جناب سرهنگ.
آنگاه احترام گذاشتم، در را باز کردم و از اتاق خارج شدم.
فردای آنروز در بوفه قرارگاه مشغول به کار شدم. چند روز بعد هم مادر، همسر، خواهران و فرزندانم را به مهمانسرا آوردم. از آن روز به بعد دیگر خاطرم آسوده بود. من تا آن روز در تمام عمرم مردی به بزرگی او ندیده بودم.
منبع : حامیان ولایت




