دوشنبه 29 تير 1405 - Mon 20 Jul 2026
  • کاپ جام جهانی در دستان لامین یمال و برادرش / فیلم

  • استوری در فضای مجازی؛ دستگیری در میدان آرژانتین+ فیلم

  • کوچ شاه ماهی پرسپولیسی به تراکتور تبریز +عکس

  • اشک های اسکالونی سرمربی تیم ملی آرژانتین / فیلم

  • شور فرمانروای سرزمینم یا رقیه / طاهری

  • بورس با رشد ۵۸ هزار واحدی کانال ۴.۸ میلیون واحد بازگشت

  • پشت‌پردۀ روایت «ضدجنگ»؛ بازسازی یک دوقطبی انتخاباتی

  • نتانیاهو امشب نشست امنیتی برگزار می‌کند

  • تکذیب دستور تخلیهٔ چابهار

  • اولین پیام عمو پورنگ پس از درگذشت مادرش

  • قیمت موبایل‌ امروز دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵

  • دو عضو جدید در اعضای هیئت مدیره باشگاه استقلال

  • «شهید غلامعباس چوب تراش همدانی»

  • هماهنگی با عراق از عالی‌ترین سطوح تا مرزها

  • دستور و هشدار تخلیه چابهار تکذیب شد

  • شکل‌گیری ابرتورم در ایران

  • از همکاری با شرکت جاسوسی اسرائیل تا سپردن جان به مأموران موساد؛ لیونل مسی در میان شبکه‌ای از روابط امنیتی و تجاری با رژیم صهیونیستی +عکس و فیلم

  • چهار عامل ساختاری چالش‌برانگیزناتو / جنگ ۴۰ روزه چه اثری روی ارتباط ناتو با آمریکا داشته است+ عکس

  • منافقین و نفوذی‌ها دنبال سرگرم کردن مردم

  • باشرف‌ها قهرمان شدند

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 55601
    تاریخ انتشار: 10/ارديبهشت/1396 - 17:26
    خاطره ای درباره شهید حسن شفیع زاده؛

    من هنوز نگهبان سپاهم + عکس

    همان زمان هم وقتی از کار او می‌پرسید که ببیند در این مدت ترقی کرده است یا نه، حسن می‌گفت: من هنوزم تو سپاه نگهبانی می‌دهم.

    من هنوز نگهبان سپاهم + عکس

    در طول سال هایی که حسن در جبهه بود، چند بار فرماندهان مافوقش او را برای انتخاب همسر به تبریز فرستاده بودند تا به زندگی شخصی‌اش سر و سامانی بدهد.
    خاطرم هست که اولین بار وقتی مادرم می‌خواست برای او خواستگاری برود، به او گفت: اگه از من پرسیدن چه کاره هستی چی بگم؟
    گفت: بگو تو سپاه.


    مادرم گفت: خودتم می‌دونی که این جواب قانع‌کننده‌ای نیست؛ اونا حتما می‌پرسن تو سپاه چی‌کار می‌کنه؟ اون وقت من چی بگم؟
    بد نیست این‌جا به نکته‌ای اشاره کنم. در خانواده ما تنها من بودم که از مسئولیت‌های حسن خبر داشتم چون من هم پاسدار بودم؛ اما طبیعی بود که من هم به تأسی از سیره و روش حسن، مسأله فرماندهی او را جزو اسرار شخصی‌اش می‌دانستم و آن را فاش نمی‌کردم.
    آن روز مادرم می‌خواست بالاخره به نوعی از کار او سر دربیاورد. وقتی آن سوال را پرسید، حسن در جوابش گفت: بگو یک پاسدار ساده‌ست که تو سپاه نگهبانی می‌ده!
    مادرم تا واپسین روزهای قبل از شهادت حسن، دست از خواستگاری رفتن برای او بر نداشت. همان زمان هم وقتی از کار او می‌پرسید که ببیند در این مدت ترقی کرده است یا نه، حسن می‌گفت: من هنوزم تو سپاه نگهبانی می‌دهم.

     

     

    راوی:حسین شفیع زاده (برادر شهید)

     

     

    منبع : حامیان ولایت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما