دوشنبه 29 تير 1405 - Mon 20 Jul 2026
  • سردارانی که در عین گمنامی حماسه آفریدند

  • حمله به زیرساخت‌ها باز هم منطق ویرانگر آمریکا را نمایان کرد

  • انهدام ۳۸۸ باند قاچاق و کشف ۱۰۳ تن موادمخدر

  • آمریکا بزرگترین بازنده جنگ منطقه خواهد بود

  • حملات موشکی و پهپادی اخیر ایران هزینه‌های قابل توجهی به نیروهای آمریکایی در منطقه تحمیل کرد+ عکس

  • وزیر کشور در اسلام‌آباد

  • حمله آمریکا به زیرساخت‌های غیرنظامی کشور محکوم کرد

  • مربی استقلال به کشورش بازنگشت

  • نمودارشدن نشانه‌های بازگشت تعادل به بورس

  • چرا ضربه به C-17 برای پنتاگون بسیار پرهزینه است؟

  • پیش‌فروش بلیت قطارهای مسافری آغاز شد

  • پای عربستان به نفتکش منفجر شده در هرمز باز شد

  • رکوردها و آمار عجیب فینال جام جهانی

  • زیرساخت نفتی امارات در تیررس ایران

  • قیمت نفت از ۹۰ دلار گذشت

  • انهدام بمب‌های عمل‌نکرده امروز در تهران

  • جام جهانی ۲۰۲۶؛ کفش طلا به امباپه رسید

  • حمله تروریستی آمریکا به منطقه‌ای در تبریز

  • اسکالونی: ما تمام توانمان را گذاشتیم

  • واکنش ایران به قهرمانی اسپانیا در جام جهانی

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 55601
    تاریخ انتشار: 10/ارديبهشت/1396 - 17:26
    خاطره ای درباره شهید حسن شفیع زاده؛

    من هنوز نگهبان سپاهم + عکس

    همان زمان هم وقتی از کار او می‌پرسید که ببیند در این مدت ترقی کرده است یا نه، حسن می‌گفت: من هنوزم تو سپاه نگهبانی می‌دهم.

    من هنوز نگهبان سپاهم + عکس

    در طول سال هایی که حسن در جبهه بود، چند بار فرماندهان مافوقش او را برای انتخاب همسر به تبریز فرستاده بودند تا به زندگی شخصی‌اش سر و سامانی بدهد.
    خاطرم هست که اولین بار وقتی مادرم می‌خواست برای او خواستگاری برود، به او گفت: اگه از من پرسیدن چه کاره هستی چی بگم؟
    گفت: بگو تو سپاه.


    مادرم گفت: خودتم می‌دونی که این جواب قانع‌کننده‌ای نیست؛ اونا حتما می‌پرسن تو سپاه چی‌کار می‌کنه؟ اون وقت من چی بگم؟
    بد نیست این‌جا به نکته‌ای اشاره کنم. در خانواده ما تنها من بودم که از مسئولیت‌های حسن خبر داشتم چون من هم پاسدار بودم؛ اما طبیعی بود که من هم به تأسی از سیره و روش حسن، مسأله فرماندهی او را جزو اسرار شخصی‌اش می‌دانستم و آن را فاش نمی‌کردم.
    آن روز مادرم می‌خواست بالاخره به نوعی از کار او سر دربیاورد. وقتی آن سوال را پرسید، حسن در جوابش گفت: بگو یک پاسدار ساده‌ست که تو سپاه نگهبانی می‌ده!
    مادرم تا واپسین روزهای قبل از شهادت حسن، دست از خواستگاری رفتن برای او بر نداشت. همان زمان هم وقتی از کار او می‌پرسید که ببیند در این مدت ترقی کرده است یا نه، حسن می‌گفت: من هنوزم تو سپاه نگهبانی می‌دهم.

     

     

    راوی:حسین شفیع زاده (برادر شهید)

     

     

    منبع : حامیان ولایت

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما