جمعه 02 مرداد 1405 - Fri 24 Jul 2026
  • یزید زمان به زائران کربلا حمله کرد

  • جاده‌ای میان دو اقلیم / عکس

  • مشاهده یک خرس غول‌پیکر بر فراز تیر برق! / فیلم

  • قیمت دلار امروز پنجشنبه ۱ مرداد

  • اولتیماتوم ترامپ به عون: یا جولانی، یا نتانیاهو! + عکس

  • هلاکت متجاوزان در درگیری مرزبانان با گروهک تروریستی

  • روایت خبرنگار بی‌بی‌سی از دقت موشک‌های ایرانی

  • پاسخ قالیباف به ترامپ: امنیت برای همه یا هیچکس!

  • ایران با سریع‌ترین رشد سالمندی روبه‌رو است

  • ترامپ در باتلاق جنگ ایران گرفتار شده است

  • هشدار ستاد اربعین درباره پول همراه زائران

  • خسارت سنگین به سوله پهپادهای MQ۹، انهدام ۸فروند پهپاد

  • خسارت سنگین به سوله پهپادهای MQ۹، انهدام ۸فروند پهپاد

  • حمله سنگین سپاه به پایگاه‌های آمریکا در اردن/فیلم

  • افزایش حملات متقابل ایران و آمریکا و نگرانی از گسترش جنگ/مذاکرات پشت‌پرده با ایران در جریان است /توانمندی موشکی ایران همچنان پابرجاست+عکس

  • ادعای دوباره آمریکا علیه تنگه هرمز و ایران

  • سفر اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس به استان‌های جنوبی

  • دوراهی ستاره آبی پوش بین استقلال و پرسپولیس

  • تصویر ماهواره‌ای از انهدام رادار هشدار اولیه آمریکا در کویت

  • فیلم / کارگاه بمب‌سازی عامل فعال کودتای دی‌ماه ۱۴۰۴

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 429286
    تاریخ انتشار: 26/تير/1405 - 16:52

    «دیگر خودم را سانسور نمی‌کنم»

    «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در ناخودآگاهم، آقا آن‌قدر برایم حامی باشد. خبر شهادتشان را که شنیدم، از ترس تا ۵ دقیقه بدنم فلج شد. آنجا فهمیدم چقدر رویش حساب کرده بودم و خودمم خبر نداشتم.»

    «دیگر خودم را سانسور نمی‌کنم»

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»

    اولین روزی که برای وداع با پیکر مطهر رهبر شهیدمان به مصلی می‌رویم، در بین جمعیت، چشمم به خانمی می‌خورد که نگاهش را به پیکر دوخته و از شدت گریه، دستش را به دیوار حائل کرده است.اجازه مصاحبه می‌گیرم، ولی با اشاره دست، درخواستم را رد می‌کند. اصرارم بی‌نتیجه نمی‌ماند و بالاخره به یک مصاحبه کوتاه رضایت می‌دهد.

     

     

     

     

    خبر شهادت آقا را که شنیدم، بدنم چند دقیقه فلج شد

     

    اولین سؤال را که می‌پرسم، بغضش می‌ترکد. این حال تمام کسانی است که خودشان را در این موقعیت تصور می‌کردند؛ اگر فرصتی پیش بیاید تا با پیکر آقا در معراج دیدار خصوصی داشته باشید، موقع خداحافظی به ایشان چه می‌گویید؟مریم‌السادات با گریه می‌گوید: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در ناخودآگاهم، آقا آن‌قدر برایم حامی باشد. خبر شهادتشان را که شنیدم، از ترس تا ۵ دقیقه بدنم فلج شد. آنجا فهمیدم چقدر رویش حساب کرده بودم و خودم خبر نداشتم.» چندثانیه‌ای که بلند گریه می‌کند، انگار یاد چیزی افتاده باشد، توانش را جمع می‌کند و می‌گوید: «من تازه بعد شهادت آقای خامنه‌ای توانستم خودم باشم. همیشه اعتقاداتم، باورهایم، گرایشم را سانسور می‌کردم، چون می‌ترسیدم اطرافیانم را از دست بدهم. در ناخودآگاه من، حضرت آقا یک آدم قوی و شجاع بود که برایم حامی بود. وقتی خبر شهادتشان را شنیدم، بیشتر از اینکه ناراحت شوم، از نبودنشان ترسیدم

     

    طرد هم شوم پای آقا می‌مانم

     

    می‌پرسم: «الان نگران نیستید کسی را از دست بدهید؟» مریم سادات با قاطعیت جواب می‌دهد: «دیگر هیچ‌چیز برایم مهم نیست. اینکه کسی به‌خاطر ارادتم به آقا من را طرد کند یا از من فاصله بگیرد، برایم فرقی نمی‌کند. راحت عقایدم را می‌گویم. من از آمل برای شرکت در مراسم وداع و تشییع آقا آمده‌ام. حالا هر کسی که بایدونباید، فهمید.من آخرین باری که حضرت آقا را دیدم، سال ۸۲ بود، در دیدار دانشجویی. آن‌قدر چهره آقا نورانی بود که در ذهنم نشسته و هرگز فراموش نمی‌کنم

     

     

     

     

    شهادت‌ آقا، آخرین درس شجاعتش بود

     

    می‌پرسم: «کدام جمله حضرت آقا در ذهنتان ماندگار شد؟» مریم جواب می‌دهد: «بیشتر از اینکه جمله‌شان در ذهنم بماند، منش و رفتارشان در ذهنم ماندگار شد. من شجاعت را از ایشان یاد گرفتم. آقا از هیچ‌کس و هیچ‌چیز در دنیا نمی‌ترسید و این را با شهادتش به ما ثابت کرد.دیروز به همسرم می‌گفتم: بعضی از آدم‌ها آن‌قدر بزرگ هستند که وقتی از دنیا می‌روند، تازه تکثیر می‌شوند. من این را در مورد پدرم هم دیدم، چه برسد به ایشان که رهبرمان هستند

     

    «امام حسین(ع) به آقا می‌فرمایند: خسته نباشید»

     

    مریم‌السادات تازه آرام شده که سؤال بعدی‌ام دوباره اشکش را سرازیر می‌کند.می‌پرسم: «آقا سال‌ها کربلا نرفته بودند. به نظر شما، حالا که بعد از ۷۰ سال به زیارت می‌روند، وقتی امام حسین (ع) به استقبالشان می‌روند، چه می‌گویند؟» بی‌اختیار گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «فکر می‌کنم می‌گویند: خسته نباشید. آقا خیلی خسته شدند. ما از ترس اینکه خیلی آدم‌ها به ما چیزی نگویند، از آقا دفاع نکردیم، یک‌تنه جلوی همه ایستاد. خیلی خسته شد آقا. بااین‌حال، آخرش هم به ما گفتند: دوست دارمتان. همه شما را دوست دارم. وقتی شهید شدند، من فقط گفتم: خیلی خسته شدید این سال‌ها. آن‌قدر که حامی همه ما بودید و ما برای شما کاری نکردیم

     

     

     

     

    با شهادت آقا هزاران هزار خامنه‌ای تکثیر شد

     

    داغ دل مریم سادات را که می‌بینم، سؤال می‌کنم: «به نظرت برای خونخواهی آقا چه کار باید کنیم؟» جواب می‌دهد: «من چند روز است که به این موضوع فکر می‌کنم. آخر آن‌قدر شخصیت آقا بزرگ است که هیچ‌چیز نمی‌تواند خون‌خواهی ایشان باشد. آن‌قدر نتانیاهو و ترامپ پست هستند که حتی اگر کشته شوند، جای خالی حضرت آقا جبران نمی‌شود. حضرت آقا همیشه از جهاد تبیین صحبت می‌کردند. فکر کنم اگر تفکر آقا شناخته شود و ترویج بدهیم، بزرگ‌ترین خون‌خواهی است. چون هزاران‌هزار خامنه‌ای تکثیر می‌شود و مقابل آمریکا و اسرائیل می‌ایستند

     

     

     

     

    ۱۰۰ سال بعد، آقا را با یک لقب می‌شناسند؛ ابر مَرد

     

    آخرین سؤالم را از مریم‌السادات می‌پرسم: «به نظر شما، ۱۰۰ سال دیگر، وقتی در تاریخ بخواهند از حضرت آقا صحبت کنند، به ایشان چه لقبی می‌دهند؟» جواب می‌دهد: «ابر‌مَرد... آقا واقعاً مَرد بود. مردانگی کرد و با شجاعت و اقتدار کشورمان را حفظ کرد. این همه کشور در دنیا مستعمره شدند، ایران نمی‌توانست مستعمره شود؟»

     

    نظرات بینندگان
    نظرات شما