به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از صبح نو ،
«داستانهای موازی» اصغر فرهادی در جشنواره کن، شاید بیش از آنکه درباره شخصیتهای فیلمش باشد، درباره خود اوست؛ فیلمسازی که حالا در دو خط موازی گرفتار شده: ماندن در مقام یک مؤلف ایرانی یا تبدیل شدن به یک چهره مهاجر جهانی که از او بیش از هر چیز، موضع سیاسی خواسته میشود.
نقدهای منتشرشده در رسانههای خارجی درباره تازهترین فیلم فرهادی با عنوان «داستانهای موازی» بیش از هر نکتهای بر یک مسئله تمرکز دارند: فاصله گرفتن فرهادی از ایران. منتقدان انگلیسی و فرانسوی صراحتا نوشتهاند که فرهادی وقتی از بستر اجتماعی ایران جدا میشود، بخشی از قدرت سینماییاش را از دست میدهد. نشریه Cineuropa فیلم را شبیه یک «ملودرام فرانسوی خستهکننده» توصیف کرده و The Wrap نیز نوشته است که فرهادی این بار در بازیهای فرمی و روایتهای چندلایه، گرفتار تکرار شده است.
اما پشت این نقدها یک پرسش عمیقتر وجود دارد: آیا فرهادی که با «ایرانی بودنش» جهانی شد، بدون ایران هم همانقدر برای جهان جذاب است؟ یا قرار است صرفا تبدیل به فیلمسازی متوسط در سینمای اروپا شود که همان مضامین همیشگی نسبیت اخلاقی، بحران اعتماد و روایتهای متناقض را این بار بدون آن تنش اجتماعی و زیست بومی ایرانی تکرار میکند؟ مضامینی که هرچند بیش از واقعیتهای ایران، دریچه نگاه فرهادی به جامعه را نشان میدادند اما دستکم برای مخاطب خارجی رنگوبویی از کشوری داشتند که دوست داشتن همیشه واقعیتهای منفیتری را درباره آن بداند.
درواقع واکنش سرد بخشی از مطبوعات خارجی به فیلم جدید فرهادی، چیزی فراتر از نقد فرمی یا روایی است. آنها سالها فرهادی را دوست داشتند چون از دریچه او میتوانستند جامعه ایران را آن طور که انتظار دارند و چارچوبهای روایی خودشان درباره ایران تایید میکند، ببینند. جامعهای پیچیده، خاکستری، گرفتار تضادهای اخلاقی و فروپاشی اعتماد. سینمای فرهادی برای غرب فقط سینما نبود؛ نوعی «گزارش فرهنگی» از ایران بود. اما حالا که خود او وارد وضعیت تعلیقی و مهاجرگونه شده، همان رسانهها ناگهان او را «تکراری»، «کشدار» و «فاقد انرژی» توصیف میکنند.
با این حال، تناقض جالبتر آنجاست که حتی در همین وضعیت نیز حاضر نیستند فرهادی را کاملا یک فیلمساز اروپایی یا مهاجر مستقل ببینند. همچنان در نشستها و مصاحبهها تلاش میکنند از او مواضع صریح سیاسی درباره ایران بیرون بکشند. گویی هنوز مهمترین مزیت یا کارکرد فرهادی برای بخشی از فستیوالها و رسانههای غربی، نه فیلمسازی، بلکه تولید خوراک سیاسی رسانههای غربی درباره ایران است.
خود فرهادی هم به نظر میرسد قواعد این بازی را خوب یاد گرفته باشد. او معمولاً با جملات دوپهلو و مواضع نرم سخن میگوید؛ نه آنقدر تند که کاملاً در پروژه سیاسی رسانههای غربی حل شود و نه آنقدر شفاف که نسبت خود را با کشور زادگاهش روشن کند. نوعی تعلیق دائمی؛ تلاش برای باقی ماندن در هر دو سوی ماجرا و رساندن این دو خط موازی به یکدیگر!
این همان چیزی است که سالها پیش درباره کیارستمی نیز اتفاق افتاد. رضا میرکریمی اخیراً نقل کرده است که او از اینکه مدام در فستیوالها و مصاحبهها به جای سینما، درباره سیاست ایران از او سؤال میکردند خسته و دلزده شده بود. یعنی مسئله برای بخشی از فضای جشنوارهای غرب، دیگر «کارگردان مؤلف» نیست؛ آنها در نهایت یک کنشگر سیاسی رادیکال میخواهند. کسی که صریح، تند و بیابهام حرف بزند تا برای افکار عمومی غرب، گزارهای تأییدکننده بسازد: «دیدید؟ خودشان هم گفتند.»
اما فارغ از نسبت فرهادی با فستیوالها و رسانههای خارجی، او نسبتی هم با جامعه و کشور زادگاهش دارد؛ نسبتی که لزوما نمیتوان آن را نفیا یا اثباتا از دریچه همان رسانههای خارجی فهمید. طبیعی است که اگر بیرون از مرزها، یک فیلمساز به عنوان «تریبون ایران» دیده میشود، مردم ایران هم حق داشته باشند ببینند او چه چارچوب ادراکی و روایتی را از کشورشان ارائه میدهد.
از این منظر، فرهادی دیگر صرفا یک کنشگر فرهنگی با مواضع نرم و مبهم تلقی نمیشود؛ خصوصا پس از دو جنگ تحمیلی توسط آمریکا و رژیم صهیونیستی ظرف کمتر از یک سال. برای بخشی از افکار عمومی، او اکنون به چهرهای سیاسی تبدیل شده که حتی سکوتش هم معنا دارد. چه برسد به مواضعی که در آن، یک درگیری داخلی با دو تجاوز خارجی برابر انگاشته شده و در یک سطح قرار داده میشود. آن هم با چشمپوشی عامدانه از این واقعیت که حتی درباره حوادث داخلی نیز خود مقامات اسرائیلی و آمریکایی بارها به حضور و نقش نیروهای وابسته به موساد در عملیات میدانی داخل ایران اشاره کردهاند. پروژه اصغر فرهادی تا پیش از این، «بازنمایی بحران اجتماعی» بود و به همین علت از سایر چهرههایی چون محمد رسولاف و جعفر پناهی که پروژهشان، «سازماندهی سیاسی» بود، فاصله میگرفت و به نوعی چهره مطلوبتری برای قاب گرفتن در فستیوالهای اروپایی و خصوصا کن محسوب میشد. آنها همواره نیاز داشتند یک ایرانی، با زبانی غیرمستقیم، گزارههایشان را درباره دوقطبیها خصوصا دوقطبیهای پس از ۱۴۰۱ مثل «زن/سکوب»، «مردم/حکومت» و «آزادی/استبداد» در روایتی چندلایه تثبیت کند بدون آن که نیاز داشته باشند او را به عنوان اپوزیسیون رادیکال به افکار عمومی خودشان عرضه کنند.
آنها همیشه چنین چهرهای را در کلکسیون خود کم دارند و اگر فرهادی، استعفا و ذائقه فیلمسازیاش را به سمت اروپایی شدن سوق دهد، آنان، او را کنار خواهند گذاشت چرا که یک مهاجر هیچ وقت با یک شهروند درجه اول برابر نخواهد بود.
فرهادی حالا شخصیت اصلی فیلمسازی خودش در «داستانهای موازی» واقعی است؛ یکی مسیر کارگردانی ایرانی که نسبتش با جامعه و وطنش روشن است، و دیگری مسیر فیلمسازی مهاجر که از او بیش از هر چیز، موضعگیری رادیکال سیاسی خواسته میشود و تندیسها نیز چیزی بیش از پاداش این رادیکالیسمِ در راستای تایید روایت غربیها از برتری و حقانیت خودشان نسبت به ایرانیان نخواهند بود. دو خط موازی ایرانی بودن یا دیگری شدن که هرگز به هم نخواهند رسید.



