به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس
آیههای رمضان نازل شده و یکی پس از دیگری به دل مینشیند آن هم با آیینی از گذشتگان دور که ریشه در قلب مسلمانان داشته و دارند.
آیینی که در هگمتانه به درازنای تاریخ حرف برای گفتن دارد، از نذر آژان بازنشسته تا کسیه ملاباجی بانو، از توزیع شیر و خرما و عطر گرده دو زرده تا میهمان ناخوانده رمضان.
سننی که روش و منش قدیم ندیمها را تداعی و ماه مبارک رمضان را معطر به عطر بزرگان و گذشتگان میکند؛ سنتهایی که از رویت هلال ماه آغاز و نبضها با دعای سحر و ربنای مغرب میزان میشود.
اما رویت هلال ماه برای دشت اول آیینی دلنشین داشت، به وقت روزگارانی که نه تلسکوپی بود و نه ابزار دقیق رصد؛ رویت ماه پروسهای بود بس طولانی و البته دقیق.
مردم، جملگی تکیه بر تشخیص علما داشتند، البته بزرگان از حوزه علمیه قم هم خبر میگرفتند و اگر شعبان ۳۰ روزه میشد، فردای آن بیگمان رمضان بود و ماه روزهداری.
اما اگر مابین این گفت و شنود، ماه شعبان ۲۹ روزه میشد، دلها در انتظار میتپید؛ مردان امین شهر هم رهسپار بلندیها میشدند؛ تپه عباسآباد، حاجعنایت، مصلی، کوه خورزنه، پشتبامها و گلدستههای مسجد جامع، همه جای چشم انتظاری هلال باریک ماه بود.
هر که ماه نو را میدید، خبر حلول را مژده میداد و شهر یکپارچه غرق شادی و دلها راهی میهمانی خدا میشد.
اما با آمدن تلگراف کار سهلتر شد؛ خبر رویت ماه از شهری به شهری دیگر مخابره میشد و بعدها با رادیو و تلویزیون، این انتظار رنگی تازه گرفت.
.png)
قناعت، رمز همدانیها برای تدارک رمضان
تدارک مایحتاج هم داستانی بود، در ایامی که نه از یخچال خبری بود و نه از فروشگاههای رنگارنگ امروزی، مردم از هفتهها پیش به فکر تامین مایحتاج یک ماه روزهداری میافتادند.
هر خانواده به قدر وسعاش آرد و برنج و روغن و شیره فراهم و آنچه را خریده بود با دقت در زیرزمینها یا در چاه خانهها در زنبیل نگهداری میکرد تا از گرما و آسیب در امان بماند.
رمضان برای همدانیها، از همان روزهای آخر شعبان آغاز میشد؛ با حساب و کتابِ قناعت و نیتی پاک برای یک ماه میهمانی خدا.
.png)
غبارروبی از مساجد به نیت خانه تکانی از دلها
ولی گفتنیتر روایت غبارروبی مساجد بود پیش از آنکه رمضان قدم به خانهها بگذارد؛ انگار که یک رسم نیکو در همدان جاری شده و سینه به سینه آمده بود.
به قول همدانیها دوده گرفتن و غبارروبی تکیهها، مساجد و حسینیهها از اوجب واجبات بود؛ اهالی هر محل دست به کار میشدند تا خانه خدا را برای میهمانی ماه مبارک آماده کنند.
هرچند چشمروشنی برای نومکلفان هم از سنتهای به نام بود و مادربزرگها و پدربزرگها، یا پدران و مادران، برای دخترانی که نخستین رمضان تکلیفشان را تجربه میکردند، چادرنماز گلدار و مقنعه رنگین میخریدند و برای پسران، سجاده و عرقچین.
این هدایا، نشان تشویق و شوق ورود به دنیای بندگی بود که الحق وصف نشدنی اجرا میشد و یادش قند مکرر است.
و رسم دیگر، روزه گرفتن در واپسین روزهای رجب و شعبان بود؛ اهالی همگتانه باور داشتند اگر این روزها را به رمضان پیوند دهند، ثواب سه ماه نصیبشان میشود و چنین بود که با روزه و نیت، به پیشواز ماه خدا میرفتند.
.png)
کلوخاندازان، دست رد به سینه پلیدی میزدند
در همدان و پیرامونش، آیین دیگری بود به نام «کلوخاندازان»؛ رسمی برای دست رد زدن بر سینه گناه و آماده شدن برای اطاعت.
اگر شعبان ۳۰ روزه بود، روز سیام را به این مراسم اختصاص میدادند، اگر هوا مساعد بود، از اواخر اردیبهشت تا مهر، خانوادهها به دشت و دمن میرفتند؛ ناهار را کنار هم میخوردند، میوه و آجیل و چای برپا میکردند و خنده و بازی اوج میگرفت.
در زمستانها اما این رسم پای کرسیهای گرم خانهها برگزار میشد؛ اگر هم شعبان ۲۹ روزه بود، کلوخاندازان را یک روز جلوتر برپا میکردند، به ویژه آنهایی که بنا داشتند روز آخر شعبان را روزه بگیرند و به استقبال رمضان بروند.
کلوخاندازان، یادآور سنگ زدن به شیطان بود؛ نمادی از مبارزه با نفس و تصمیمی جدی برای ترک هر چه ناپسند است.

آژانی که سحرها توپ در میکرد
آن وقتها کمتر خانهای ساعت زنگدار داشت و سحر و افطار را به شیوههای خودمانی اعلام میکردند؛ مثلا در کارخانه چرم نقاره میزدند یا در حمامها بوقهای حلبی به صدا درمیآمد.
در این بین، ژاندارمی بود به نام اکبر توپچی؛ مردی که نذر کرده بود بعد از بازنشستگی، مردم را برای سحر بیدار کند.
حتی از ژاندارمری خواسته بود تا توپی بر بلندای مصلی بگذارند تا هر روز به وقت افطار و سحر شلیک شود و توپ او، بانگ بیداری شهر باشد.
هرچند روش «کُلمُشتی» هم رواج داشت؛ همسایهها با کوبیدن بر دیوار یا در خانهها و دقالباب، همدیگر را خبر میکردند که بله سحر شده.
آنهایی هم که ساعت زنگدار داشتند، سحرگاهان در کوچه جار میزدند و مردانی چون آقای خوانساری، اطلاعیههای سحر و افطار را چاپ و بین مردم پخش میکردند.
باسوادای هر خانه، که «میرزا» خوانده میشدند، ساعات شرعی را برای اهل خانه میخواند و حکمشان واجب الاجرا بود.
در حیاطها هم اذان سر داده میشد؛ آقا سیدحسین، داماد آقای انواری در کوچه باغ اذان سحر و افطار را میگفت و منادی کلام خدا میشد.
فارغ از قصه سحر و افطار، رسمی که بین زنان و مردان همدانی خیلی رواج داشت؛ مناجاتخوانی بر بام تکیهها و مساجد بود.
هر روز ای خدا پدر حاج محمود دیاری و حاج آقا محمود خطیبی با صدای رسا، دلهای مردم را روانه آسمان میکردند و جلا میداد.

رهگذران، میهمانان خدا
قصه دلی ماه رمضان در همدان شهره و زبانزد بود مثلا حوالی افطار، اکثر همدانیها دم در خانه میایستادند و رهگذران غریب را دعوت میکردند و میگفتند: «شما مهمان خدایید، برکت را به خانه ما بیاورید.»
در افطاریها هم عموما غذای گرم آماده میکردند به ویژه برای کارگران فصلی در زمستانهای سرد همدان، الحق که این سنت هم جانانه برگزار میشد و در اولویت بود.
صدالبته که ماه رمضان، زمان دگرگونی مشاغل بود؛ آشپزها شبها آش رشته میپختند و نزدیک افطار میفروختند، برخی حرفهها رونق میگرفتند و انگشتپیچسازان مثل مرحوم آقای بختیاری، با وضو و ذکر «یا علی(ع)» مواد را هم میزدند تا به شیرینی بدل شود.
پشمکزنی و تدارک چای بغدادی هم با نیت و ذکر همراه بود و سوغات ناب رمضان و همدان، از همان زمانهای خیلی دور تا همین بیخ گوشمان.

شیر و خرما نذر همدانیها در شب ضربت
نگفته نگذرم که شیرفروشی در رمضان رونق داشت، برخی نذر میکردند خرما و شیر را بیمزد بدهند، خصوصا در شبی که امیرالمؤمنین(ع) ضربت خورد و نذری بود باب رمضان.
مسجد جامع هم انگار پای ثابت برنامههای ماه رمضان بود با شبستانهای پس و پیش؛ هر ظهر و شب آکنده از جمعیت بود؛ نماز جماعت برپا و بعد از آن، آموزش قرآن در حجرهها جریان داشت و استقبال، هزار هزار بود.
جالبتر آنکه ماه رمضان، ماه صلهرحم هم بود؛ هر کسی با دیگری کدورتی داشت، بهانه آشتی رمضان میشد و رفع کدورت از آدابش.

کیسه ملاباجی؛ دست خدا برای بیبضاعتان
در محافل زنانه هم رمضان جا داشت و ملاباجی قرآن میخواند و مسائل شرعی میگفت؛ گاهگاهی هم کیسهای در دست میگرفت و هر کس به قدر توان در آن پولی میانداخت، بیآنکه دیگری بداند چه قدر است.
کیسه را گره میزدند و بعد از افطار، بینام و نشان به نیازمند میرساندند؛ حکایت کیسه ملاباجی دست خیری بود که هنوز در شهر ساری و جاری است.
دوگولهگردانی یا کوزهگردانی نمونه دیگر کیسه ملاباجی بود؛ کوزهای گِلی به مسجد میآوردند و بین دو نماز اعلام میکردند؛ هر که نیاز دارد، بردارد و هر که بینیاز بود، در آن پول میانداخت، بینظارت و بینام، ولی مملو از اعتماد.
مردای خدا نیمهشب میآیند
رسم «قایمکی» یا افطارانه پنهانی هم جلوهای دیگر از مهر بود و مودت در دیار بزرگان؛ رسم از این قرار بود، نیمههای شب، بستههای برنج و روغن و حبوبات و گوشت را بینام پشت در خانه نیازمندان میگذاشتند، در میزدند و میرفتند.
گیرنده نمیدانست از سمت چه کیسیت است، اما خدا میدانست و همین کافی بود و ماندگار در رمضان.
به نیمه ماه رمضان گه میرسیدند، شب میلاد امام حسن(ع)، مساجدی چون مسجد محله حاجی و کوی حمام قلعه چراغانی میشد؛ پرچمهای سبز، تورهای مهتابی و جشن بعد از افطار، بهانه دیدار هیأتها و جبران کمبودها بود.
روزه کلهگنجشکی به عشق گرده دو زرده
و عاقبت بوی «گرده امامزاده کوه» در کوچهها میپیچید؛ نانی سخت و دوستداشتنی که پیامآور آغاز رمضان بود.
به عشق همین گردهها کودکان نابالغ را به روزههای «کلهگنجشکی» دعوت میکردند تا طعم بندگی را بچشند.
چنین بود رمضان در همدان؛ ماهی آمیخته با توپ سحر، کیسه ملاباجی، افطار رهگذران و بوی گرده داغ؛ ماهی که دلها را به مهر و دستها را به یاری خو میدهد.



