به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از فارس ،
خیلی آدم معتقدی نبود. بیشتر وقتش پر شده بود از نشستن پای کانالهای آن طرف آبی و ریزبهریز حرفهایشان را باور کردن. انگار صراط المستقیمش حرفهای آنها بود و جز آن را قبول دار نمیشد. به قول خانمش، توی دورهمی و مهمانیها کسی حریف زبان چرب و نرمش نمیشد. جوری انقلاب و نظام را میشست که همه باورشان میشد انقلاب و نظام دارد به آنها ظلم و حقشان را چپاول میکند.
چند باری که سر پروژهای با او نشست و بر خواست داشتم چنان با آبوتاب، سنگ آمریکا و تهماندههای پهلوی را به سینه میزد که آدم اگر اصلونسب او را نمیشناخت، گمان میکرد نعوذ بالله کَس و کارش هستند. جوری که آرزو میکرد دوباره پهلوی برگردد و حکومت بیفتد دست آنها. یکبار که دلم برای شستشوی عجیبوغریب ذهنش سوخت، گفتم آقای امیری! چیزی دربارهٔ ستمهای پهلوی میدانید که دارید اینجور برایش یقه پاره میکنید؟ اصلاً میدانید پهلوی چطور آمد سرکار و با همکاری اربابش آمریکا چهها بر سر این کشور آورد و... .

آنقدر گفتم و گفتم که خسته شدم، اما بیآنکه جواب قانعکنندهای تحویلم بدهد، حرف را عوض کرد و برد سمت گرانیها و گفت اگر با آمریکا و اسرائیل رابطهمان خوب شود، تحریمها برداشته میشوند و مردم از شر این همه بدبختی راحت میشوند.
تازه اگر حکومت پهلوی دوباره سرکار بیاید که مردم ما این همه توی فقر دستوپا نمیزنند و حالشان خوش میشود و ارزانی و خوشیهای قبل از انقلاب برمیگردد.سردر نمیآوردم از عظمتِ جهلی که داشت زندگیاش را به سمتوسویی میبرد که جهنم بود و فلاکت. جوری که یکدانه پسرش هم شده بود یکی عین خودش و چهبسا بدتر از او و کنترلش از دست او دررفته بود. هر چه تلاش کردم واقعیت را به او بفهمانم، خودش را به نفهمیدن میزد.
.png)
تا اینکه وقتی بعد از اغتشاشات دیماه، برای ادامهٔ پروژهام رفتم سراغش، با دست و شانهٔ باندپیچی شده و صورتی کبود و ورمکرده، توی بستر بیماری دیدمش. چشمهایش را بهزحمت باز و بسته میکرد. علتش را که جویا شدم، انگار که بغضی توی صدایش باشد گفت پسرم جزء اغتشاشگران بود و رفته بودم دنبالش که یکهو از جلو و پشتِ سر، چند پسر جوان ریختند دورم و یکیشان چنگ انداخت و ریشهایم را توی مشت گرفت و جوری مرا چرخاند که هنوز سرم گیج میرود و زخم عمیق پوست چانهام بهخاطر کندن ریشهایم، خوب نشده است. بعد هم با مشت و لگد افتادند به جانم. زیر دست و پاها بودم که یکلحظه احساس کردم دست راستم داغ شد و ضربهای محکم روی شانهام نشست و بعدش را دیگر یادم نمیآید.

وقتی توی بیمارستان متوجه شدم سه انگشتم برای همیشه از کار افتادند و پیوند هم بیتأثیر بوده و شانهام بدجور با قمه آسیبدیده، دنیا روی سرم خراب شد.با اعصابم که هر لحظه آشفتهتر میشد گفتم مگر آنها مثل خودت عشق پهلوی و آمریکا و اینها را نداشتند و تو را نمیشناختند، پس چه شد که تو را هم...؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که به کمک آرنج دستهایش، خودش را از زیر پتو بیرون کشید و گفت: سگ توی روح کوچک تا بزرگشان، حاضر هستم منت آخوند جماعت را بکشم و با شکمخالی سرم را روی بالش بگذارم اما یکلحظه نبینم پای آن وطنفروشهای بیهمهچیز به این خاک باز بشود و دستدرازی کنند به اینجا که اگر باز بشود فاتحهٔ همهمان خوانده است و باید کاسهٔ چه کنم چه کنم و گدایی بگیریم دستمان. عین بعضی از همین کشورهای دور و برمان که هنوز آواره هستند و بیچاره.

«مردان مرد، دست به دشمن نمیدهندآزادهها به بند کسی تن نمیدهندفرقی نمیکند پس از این «ما»، «تو»، یا «منم»!چوب حراج خورده مگر خاک میهنم؟شمشیر باستانیِ شرقیم در مصافپروردۀ حماسه و بیزار از غلاف.» حرفهایش برایم عجیب نبود، چون دائم این حرف برایم مرور میشد که در فتنههای آخرالزمانی غربال میکنند، چه غربالکردنی. خانمش همین که ظرف میوه را گذاشت پیش رویم، گفت یک چیز عجیب تعریف کنم برایت.
خودم را که مشتاق شنیدن نشان دادم شروع کرد به تعریفکردن و گفت بعد از آن شبی که این اتفاق برای شوهرش افتاده، کلاً یک آدم دیگری شده است و شب و روز آمریکا و اسرائیل و پهلوی را تف و لعن میکند و میخواهد برود عضو بسیج بشود.

گفتم آقای امیری! چه شد که این همه تغییر موضع دادید؟ بیهیچ صغری کبری چیدنی گفت یه مشت دروغگو با وعدههای الکی و دروغ، جوانههای مردم را فرستادند کف خیابان تا نقشههای خودشان را اجرا کنند. برای هیچکسی هم سردردی ندارند؛ چه من که با آنها بودم و چه آن بسیجی بدبختی که ضد آنها بود.کارم که با او تمام شد و داشتم برمیگشتم، یکلحظه حس کنجکاویام گُل کرد و پرسیدم راستی امسال ۲۲ بهمن میآیید یا نه؟ سرش را پایین انداخت و انگار که غمانگیزترین حرف را شنیده باشد، دست باندپیچی شدهاش را بالا برد و گفت میآیم و همین دست علیل شده را جوری مشت میکنم که آن ور آبیها فکر نکنند این خاک بیصاحب است و مردانش غیرت چندهزارسالهشان را تف کردهاند.
«امروز» هم فدایی راه ولایتیمدستی پر از قنوت، پر از استجابتیمباید که در ادامۀ راهش خطر کنیمنفرین به ما اگر که دمی فکر سر کنیمما «عهد» کردهایم که با «عدل» انقلابدر محکمه مقابله با زور و زر کنیمما عهد کردهایم که در عصر احتمالفکری به حال «گرچه و امّا - اگر» کنیم...».



