به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
شهید غریب در اسارت «یدالله شورابی»، معروف به «عمو شورابی»، در دوازدهم فروردینماه سال ۱۳۱۳ در روستای شوراب (شوریاب) نیشابور به دنیا آمد. او در تاریخ ۲۴ اسفند سال ۱۳۶۲، در جریان عملیات خیبر، به اسارت نیروهای رژیم بعث عراق درآمد و پس از انتقال به اردوگاه موصل، به دلیل سن بالا و شخصیت آرام و متینش، به عنوان بزرگ و ریشسفید اسرا مورد احترام همه بود.
این شهید والامقام پس از تحمل شرایط سخت اسارت و شکنجه، در نهایت در ۲۱ شهریور سال ۱۳۶۳ در اردوگاه موصل به شهادت رسید. بر اساس روایت راوی، ولیالله شبانی، واقعه شهادت در آسایشگاه و پس از یک دوره ضعف شدید جسمی روی داد. پیکر مطهر این شهید، مطابق رویه عراقیها، با یک بطری حاوی مشخصات کامل دفن و پس از مبادله اجساد به میهن اسلامی بازگردانده شد.
ولی الله شبانی همرزم شهید توضیح میدهد: «بنده، در اردوگاه موصل افتخار همبندی و خدمت به بزرگمردی را داشتم که برای همه ما چراغ روشنی در آن تاریکی بود. او یدالله شورابی بود که همه با احترام «عمو شورابی» صدایش میکردیم. عمو شورابی متولد دوازدهم فروردین ۱۳۱۳ از روستای شوراب نیشابور بودند. وقتی در بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر اسیر شدیم و پس از عبور از بصره و بغداد به اردوگاه موصل رسیدیم، او با وجود سن بیشتر، همچنان استوار بودند. در آن محیط خشن و تحقیرآمیز، او نه با سخن، که با سکوت پرصلابت و رفتار پدرانهای که داشت، به ما جوانترها آرامش میداد. یک وقار ذاتی در وجودش بود که حتی جلوی بعضی از خشونتهای نگهبانان عراقی را میگرفت؛ آنها هم گویی به این بزرگی احترام میگذاشتند. عمو شورابی مرجع حل اختلافات کوچک بین اسرا بود و توصیههایش، چون نصیحت پدری مهربان پذیرفته میشد. در زندان نماد صبر و حفظ کرامت انسانی در برابر تلاش دشمن برای تحقیر و خرد کردن ما بود. وجودش به تنهایی به ما یادآوری میکرد که برای چه ارزشهایی ایستادهایم و اسیر شدهایم.»
سجده آخر و وصال به حضرت حق
ولی الله شبانی ادامه میدهد: «صبح آن روز، هوای اردوگاه متعادل بود، اما فضای آسایشگاه ما به دلیل بیماری و ضعف عمومی، سنگین و پر از بوی محنت بود. من مسئول شمارش بودم و آن روز مشغول نظم دادن به بچهها برای شمارش روزانه بودم که چشمم به عمو شورابی افتاد. او در گوشهای روی پتوی نازکی دراز کشیده بود. نزدیک رفتم و با لحنی که سعی میکردم ملایم باشد گفتم: «عموجان، بیایید برای شمارش.» اما پاسخی نداد. دوباره تکرار کردم. این بار چشمانش را به آرامی باز کرد و با نگاهی که همراه با درد و عذاب بود، به سختی گفت: «پسرم، توان بلند شدن ندارم.»
قلبم به تپش افتاد. میدانستم اگر عراقیها او را در آن حالت ببینند، ممکن است برخورد شدیدی کنند. سعی کردم با کمک یکی دو نفر از بچهها، او را کمی جابهجا کنیم تا شاید بتواند بایستد، اما بدنش کاملاً بیحس و بیتوان بود. در همین حال، نگهبان عراقی با چکمههای سنگینش وارد شد و شروع به شمارش کرد. وقتی نوبت به جای خالی عمو شورابی رسید، نگاه تیز و خشمگینش به من دوخت و با لهجه غلیظ عربی فریاد زد.
من که دستپاچه شده بودم، به عربی شکسته گفتم: «مریض، بیحال... اجازه بدهید بماند.» او چند لحظه با چهرهای درهم به عمو نگاه کرد، گویی در حال تصمیمگیری بود که خشونت نشان بدهد یا نه. شاید احترام ناخودآگاهی که حتی دشمن برای این پیرمرد قائل بود، یا شاید بیحالی مشهود عمو باعث شد که فقط غرولندی کند و از کنار موضوع بگذرد.
بعد از پایان شمارش و خروج عراقیها، اولین کسی بودم که به سوی عمو دویدم. وقتی به چهرهاش نگاه کردم، رنگ از رخسارش پریده بود و عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. نفسهایش سطحی و بریده بریده بود. به آرامی دستش را گرفتم؛ سرد و بیجان بود. با صدایی که از هیجان میلرزید پرسیدم: «عموجان، چه کاری میتونم براتون بکنم؟ دارویی هست؟» او به زحمت چشمانش را باز کردند و تنها یک کلمه گفت: آب...
با تمام سرعتی که داشتم، یک لیوان آب آوردم. هنگام آوردن آب، دستم میلرزید. وقتی برگشتم، دیدم چشمانش را بسته است. به نرمی او را صدا زدم: «عمو، آب را آوردم.» به آرامی چشمانش را باز کرد و با دستانی که لرزش شدیدی داشت، لیوان را از من گرفت.
جرعهای کوچک نوشید، گویی تمام نیروی جهان را برای همین یک عمل ساده جمع کرده بود. پس از آن، لیوان را به من پس داد، سر مبارکش را به طرف قبله چرخاند و آهسته آن را بر زمین گذاشت، در حالی که لبهایش به آرامی حرکت میکرد، گویی ذکری میگفت یا با خدای خود راز و نیاز میکرد. سپس، همانگونه که در سجده بودند، آرام و بیهیچ حرکتی ماند. چند ثانیه منتظر ماندم. صدایش زدم. پاسخی نبود. نزدیک رفتم و صورتش را نگاه کردم. چهرهاش کاملاً آرام و نورانی شده بود؛ گویی تمام رنجهای سالیان اسارت از آن چهره محو شده بود.
دستم را مقابل بینیاش بردم. هوایی حس نمیشد. در آن لحظه فهمیدم که عمو شورابی، آن ریشه دار تنومند اردوگاه، رفته است. سکوتی عمیق و محزون فضای آسایشگاه را فرا گرفت. حتی صدای گریه هم به گوش نمیرسید؛ گویی همه در بهت و حیرت فرو رفته بودیم. بعدها پیکرش را طبق روال با مشخصات کامل دفن کردند تا سالها بعد، به خاک پاک میهن بازگردد.»



