به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ،
آنچه که در شامگاه پنجشنبه(۱۸ دی ماه)، در کف خیابانهای تهران و برخی از شهرهای کشورمان به وقوع پیوست، برای نسلهای قدیمیتر زندهکننده روزهای خونین و پرآشوب تابستان ۶۰ بود، زمانی که دهها هزار عضو سازمان منافقین خلق، آموزشدیده، شستشوی مغزیشده و نظاممند، با هدف سرنگونی نظام تازه تاسیس برآمده از انقلاب به خیابانها ریختند و همزمان با آشوب خیابانی، بمبگذاری اماکن دولتی، ترور مغز و قلب و سرپنجههای نظام و البته همکاری با دشمن بعثی را هم پیش می بردند.
این بار، یعنی دیماه ۱۴۰۴، گرچه به لحاظ سازماندهی و یکپارچگی به پای آن حرکت سازمان نفاق نمی رسید، اما از نظر پراکندگی از آن گستردهتر بود و البته، از نظر سطح سبعیت و شقاوت شاید رکورد تروریستهای دهه شصت را هم زد.
فارغ از همه تحلیلهای تاکنونی، و از این به بعد، که قطعا جنبههای مختلف، زمینهها و ابعاد این رویداد را مورد بررسی قرار می دهند و خواهند داد، یکی از بسترهای اصلی «جنایت»های هولناک، کمسابقه و حیرتآور دیماه ۱۴۰۴ به دست آشوبگران عنانگسیخته، «نفرت انباشته» حاصل از دستکم دو دهه عملیات روانی-تبلیغاتی مستمر شبکههای رسانهای وابسته به بیگانه علیه کشور، نظام و اعتقادات بود.
همان شبکههایی که در همه این سالها، حتی «یک» نکته مثبت(تاکید می شود حتی یک) نکتهی مثبت درباره کشورمان را بازتاب ندادند و با روند یکسویهی تحریف، تخریب، ترور شخصیت و سیاهنمایی مطلق، کشور و نظام را یک «شرّ مطلق» نمایاندند که هر روز، بلکه هر ساعت آن، «خسارت محض» است. بدیهی است که یکی از تاثیرات اصلی بمباران بیوقفهی اذهان نسل جوان یک کشور با امواج پلید و خبیثانهی خود-تحقیری، ناامیدی و یاس مطلق، بیگانهپرستی و وطنگریزی، ایجاد حس «نفرت کور و سوزان»، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، است.


سابقهی فعالیت شبکههای فارسیزبان ضدجمهوری اسلامی که با گیرندههای ماهوارهای در داخل کشور قابل دریافت باشند، دستکم به سه دهه پیش می رسد. این شبکهها که عمدتا با پول خصوصی اشخاص و گروههای اپوزیسیون اداره می شد، عمدتا در سطحی از دشمنی معمول با جمهوری اسلامی ایران قرار داشتند و طبعا ادبیات ضدروحانیت در آنان قوی بود.
البته در این میان، بحث «سیمای آزادی»، یعنی شبکه تلویزیونی سازمان نفاق، متفاوت بود، چرا که رسما بازوی تبلیغاتی سازمانی تروریستی بود که در جنگ رسمی با جمهوری اسلامی ایران به سر می برد. اما اکثریت قریب به اتفاق دیگر شبکههای فارسیزبان، در سطحی قابل درک از خصومت با ایران و نظام بودند و هیچگاه حجم «نفرتپراکنی» در آنها به حدّ ملموس و چشمگیر نرسیده بود.

بعد از وقایع مرتبط با فتنه سال ۸۸، دو اتفاق به همپیوسته، قاعده را عوض کرد. یک، خروج شماری زیادی از ژورنالیستها و فعالان رسانهای به اصطلاح «اصلاحطلب» از کشور و دوم، ورود پولهای سنگین و کانالیزهی دولتهای خارجی به عرصه رسانهداری، با هدف مشخص عملیات روانی-تبلیغاتی علیه جمهوری اسلامی ایران. علیاصغر رمضانپور یکی از همان به اصطلاح «اصلاحطلبان» بود که از کشور خارج شد و بعد از چند تجربه برای راهاندازی یک «شبکه»ی تلویزیونی جنبش سبزی، با قبول پیشنهاد سعودیها برای فعالیت رسانهای علیه ایران، سنگبنای رسانهای موسوم به «ایران اینترنشنال» را گذاشت.
این مزدور نشاندار بیگانگان، نه تنها هیچگاه در زمان حضور در ایران مورد تعقیب و ایذاء حکومتی قرار نگرفت، که از دوران جنگ همواره با ساختارهای رسانهای دولتی همکاری داشت و در نهایت به معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد دوران اصلاحات هم رسید!
اما بعد از دست به دست شدن این رسانه بین سعودیها و صهیونیستها، و جریان یافتن پول کثیف و خونین اسراییلیها، همچنان رمضانپور محور کار این شبکه بود، با این تفاوت که تحت مدیریت او، رسما «اینترنشنال» تبدیل به «اتاق عملیات روانی» موساد علیه ایران شد.

به واقع، ذات خراب و سرشت سیاه امثال «علی اصغر رمضانپور»، سر-تروریست رسانهای موساد، پس از آن که روزی تاوان خیانت متوالی و مداوم خود را به وطن پرداخت کرد، می تواند در واحدهای دانشگاهی رشتههایی چون روانشناسی و جامعهشناسی تدریس شود!
دایرهی نفرتپراکنی این شبکه تحت هدایت موساد، دیگر نه فقط ساختار سیاسی کشور، که حتی نمادهای دینی و اعتقادی و حتی تمامیت ارضی کشور را هم در برمی گرفت. بنیان این نفرتپراکنی، «سیاهنمایی مطلق» از وضعیت ایران، به صورت مداوم و بیست و چهارساعته، و همزمان مقصرنمایی از نظام سیاسی، نظام اعتقادی و حتی زبان رسمی و نمادهای ملی کشور بوده است.
جالب اینجاست که بعد از اثبات خیانت ضدملی «اینترنشنال» در زمان تهاجم تروریستی اسراییل-ناتو، طیف گستردهای از چهرهها در همان اپوزوسیون این شبکه را تحریم کردند، اما سوابق کسانی که در بیعت کاری و همکاری با این بازوی تروریسم رسانهای رژیم صهیونی ماندند قابل توجه است.
برای مثال، مراد(رضا) ویسی، کسی که خود را کارشناس مسایل مربوط به نهاد رهبری و سپاه پاسداران جا می زند، در سال ۱۳۷۸، مسوول شیفت شب روزنامه اصلاحطلب «سلام» بود و نامه معروف سعید امامی را او در این روزنامه منتشر کرد، اقدامی که جرقهی فتنهی ۱۸ تیر کوی دانشگاه را زد!

یا مرتضی کاظمیان، عضو فعال تشکیلات منحله نهضت آزادی بود که از زمان حضور در ایران، پیوندهای او با سرویسهای خارجی فاش شده بود.
محمدجواد اکبرین، که کینه و عداوتی عجیب نسبت به رهبر معظم انقلاب و کلیت نهاد روحانیت دارد، زمانی که در قامت طلبهی نزدیک به مرحوم منتظری در ایران فعالیت می کرد، برای نشریهی اصلاحطلب «چلچراغ» متنهای رمانتیک-مذهبی می نوشت!

محسن سازگارا، فرد متوهم و به شدت بیسوادِ فرهیختهنما، که از زمان خروج از کشور در اوایل دهه هشتاد، با موسسه صهیونیستی «واشنگتن خاور نزدیک» همکاری می کرد، و از همان زمان پای ثابت شبکههای فارسیزبان ضدایرانی بود، در زمان حضور در ایران حتی به ریاست سازمان نوسازی صنایع در دولت هاشمی رسید. او در زمان اصلاحات اولین روزنامه زنجیرهای اصلاحات یعنی «جامعه» را به همراه شرکای خود تاسیس کرده بود و در آن مقطع از سردمداران اصلی مطبوعات اصلاحات بود.

هیچ میزان خصومت، هیچ میزان عداوت با وطن، با سیستم سیاسی حاکم بر کشور، در یک «انسان» نمی تواند او را به چنان شقاوت و خباثت و سیاهدلی برساند که فجایع سوریه و لیبی و عراق و غزه را ببیند، و باز عینا به عملهی پیادهسازی همان سناریو برای کشورش باشد. مگر این که از پیش، یک رگه از شیطانزدگی و اهریمنپرستی در وجودش ریشه داشته باشد.
امثال مراد ویسی، محسن سازگارا، محمدجواد اکبرین، علیرضا کیانی، مرتضی کاظمیان، شیرین عبادی، نجات بهرامی و...هر اندازه هم از نظام زخمخورده باشند{که نبودند و بسیاری از آنان تا زمانی که در داخل کشور بودند بعضا با دستگاههای حاکمیتی همکاری داشتند و از مزایای آن هم بهرهمند بودند}، علیالاصول نباید این میزان از حقد و کینه کور می شدند که جدای از آتشبیاری برای حملهی خارجی به کشور، هیزمکش آتش «نفرت» و «برادرکشی» در داخل کشور شوند. این نشان می دهد که تاثیرات «لقمهی حرام» و روند بطئی ارتزاق از پول پادویی سرویسهای بیگانه، ذات انسانی را به تباهی مطلق می کشاند. کسانی که هنری نداشتند جز این که با فروش «سیاهی» و «ویرانیطلبی»، چک دستمزدی از رسانههای مزدور بیگانه بگیرند و چند صباحی عمر ننگین خود را در خارج از کشور بگذرانند.
این حراملقمگان هرگز و هیچگاه نمی توانند مدعی شوند که به اندازهی امثال اردشیر زاهدی و داریوش همایون «زخمخورده»ی انقلاب اسلامی بودند، اما «شرافت» عطیهای است که اگر در وجود انسانی باشد، چنان می شود که حتی داماد شاه و از صاحبمنصبان اصلی عهد پهلوی، یعنی زاهدی در اواخر عمر آنچنان پایمردانه از دفاع از ایران در برابر طمع اجنبی می گفت و همه ایرانیان را به حفظ استقلال و سربلندی میهن فرامی خواند.



