به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
«شهید مهدی اشرف» چهارم آبان ۱۳۴۸ در شهرستان سرخه زاده شد. پدرش ابراهیم، دستفروش بود و مادرش صدیقه نام داشت. دانشآموز دوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم دیماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است
تبیین برای نسل جوان
گفتم: «سخنرانیات تموم شد؟»
با تعجب نگاه کرد وگفت: «سخنرانی؟»
گفتم: «آره، رفته بودم سبزی بگیرم. دیدم تعدادی دورت ایستادن و تو هم براشون سخنرانی میکنی.»
خندید و گفت: «داشتم به بچهها میگفتم که بیان جبهه.»
(به نقل از خواهر شهید، طیبه اشرف)
احترام به خانواده شهدا
- بدون اجازه به جبهه میری! وقتی هم که مییای، توی خونه بند نمیشی! اینطوری میکنی که بابا بهت رضایت نمیده بری جبهه.
- میرم به چند تا از خونواده شهدا سری بزنم، ببینم چیزی نیاز ندارن؟
(به نقل از برادر شهید، محمدرضا اشرف)
زیارت امام حسین(ع)
برای اینکه منصرفش کنم، گفتم: «تو بری و خدای نکرده بلایی سرت بیاد چه کنم؟ دلت به حال مادر نمیسوزه؟»
گفت: «شما همون کاری رو بکنین که حضرت زینب کرد.»
بعد خندید و گفت: «تا راه کربلا باز نشه من میرم. بعد هم که باز شد، همه با هم میریم زیارت امام حسین.»
(به نقل از مادر شهید)
ماجرای نماز شب
- مهدی! اگه میشه برای نماز شب، من رو هم بیدار کن.
- بیخیال شو!
-، امّا من میخوام باهات بیام، توی حسینیه نماز شب بخونم.
وقتی اصرار کردم، گفت: «باشه بیدارت میکنم. حالا بجنب که نماز جماعت دیر نشه!»
نزدیک اذان صبح بود که صدایم زد. باهم رفتیم داخل حسینیه گردان موسیبنجعفر(ع). محوطه بزرگی بود. با چادر درستش کرده بودند. دیواره آن هم تا یک متر و نیم، سنگ چین شده بود. کل این محوطه با یک لامپ روشن میشد. دید کافی هم نداشتیم. مهدی به نماز ایستاد. من هم میخواستم شروع کنم که ناگهان چشمم به فردی افتاد که زیر پتو بود و بدنش تکان میخورد. کنجکاو شدم. نماز را به کلی از یاد بردم. مهدی که نمازش تمام شد، به طرفم آمد و گفت: «خوندی؟»
گفتم: «مهدی! اون کیه که پتو روش انداخته؟»
با ناراحتی گفت: «اگه میخواست بدونیم که پتو روش نمیانداخت.»
چند شب گذشت و من نفهمیدم. یعنی مهدی نگذاشت که بفهمم. یک شب بدون اینکه به مهدی بگویم، زودتر به حسینیه رفتم. منتظر ماندم تا آن فرد از جایش بلند شود. ساعتی بعد، آن فرد با پتو بلند شد تا از حسینیه خارج شود. موقع پوشیدن کفش، پتو از سرش افتاد. او شهید حسن حسنان بود.
فردا صبح در میدان صبحگاه به مهدی گفتم: «آخرش فهمیدم کی روش پتو انداخته بود.»
بدون اینکه بپرسد که کی بود، با ناراحتی گفت: «کار خوبی نکردی. برای همین نمیخواستم با من بیای حسینیه.»
(به نقل از همرزم شهید، علیکبر احسان)
آخرین دیدار
گفت: «میخواستم سیر ببینمت. زیاد وقت ندارم.»
با تعجب گفتم: «کجا میخوای بری؟»
گفت: «محمد! امروز آخرین دیدار ماست.»
به راستی که آن دفعه دیدار آخر ما بود. چون او در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.



