پنجشنبه 08 مرداد 1405 - Thu 30 Jul 2026
  • پل B۱ کرج با تغییراتی در سازه، ترمیم می‌شود

  • انصارالله به‌دنبال اخذ عوارض از کشتی‌هاست

  • قیمت جدید برنج ایرانی و خارجی در بازار

  • ​​​​​​​ ترامپ ایران را به حملات جدید تهدید کرد

  • وثیقه تحصیل در خارج از کشور چقدر است؟

  • عجله ترامپ برای مذاکره با ایران

  • چرت زدن ترامپ در مراسم خاکسپاری گراهام! / فیلم

  • تسلط روسیه بر دو منطقه دیگر در اوکراین

  • ایران حملات تجاوزکارانه آمریکا و عربستان به عراق را به شدت محکوم کرد

  • دریادار سیاری: اشراف کامل ایران بر تنگه هرمز

  • خودکشی ۲ نظامی زن صهیونیست در یک هفته

  • برای رفع خستگی چه ویتامین‌ هایی لازم است؟

  • تصاویر آسیب جدید حملات ایران به پایگاه آمریکا در کویت + فیلم

  • هجوم معترضان به هتلی در واشنگتن دی‌سی که نتانیاهو در آن مشغول صرف شام بود / فیلم

  • استقبال از پیکر خلبان قهرمان سوخو ۲۴

  • حمله آمریکا و عربستان علیه حشد الشعبی در نینوا / فیلم

  • هیچ راهی جایگزین تنگه هرمز نمی‌شود آمریکا بازنده جنگ است

  • سلام کربلا سلام زندگی /حسین طاهری

  • شهادت و جراحت ۵۲ تن از نیروهای حشد الشعبی

  • چرا اروپایی‌ها از گرما می‌میرند؟ / فیلم

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 416397
    تاریخ انتشار: 17/دي/1404 - 14:00
    کاری از محسن برآسود:

    در جست‌وجوی آب برای وضو +عکس

    من دراز کشیدم و محمدرضا در شیاری که نزدیکی ما بود شروع به راه‌رفتن کرد. بعد از چهار پنج دقیقه آمد...

    در جست‌وجوی آب برای وضو +عکس

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» 

    بعد از عملیات والفجر ۳ مهدی میرزایی از تخریب رفته بود و قاسم موحد مجروح شده بود و من در واحد تخریب مشغول به خدمت بودم. برای شناسایی منطقه، همراه با محمدرضا عازم سومار شدیم. من پشت فرمان بودم و او بغل‌دستم نشسته بود. وقتی از پل فلزی عبور کردیم رو به من پرسید: «نماز کجا و‌ایستیم؟»
     گفتم: «۹۰ کیلومتر تا ایلام داریم و یک ساعت تا وقت نماز مونده.»
     بعد از مدتی به صالح‌آباد رسیدیم. محمدرضا دوباره پرسید: «برای نماز کجا توقف می‌کنیم؟»


     جواب دادم: «تا وقت نماز هنوز خیلی مونده، ایلام برسیم برای اقامه نماز به مسجد می‌ریم.»
     حدود ۴۵ دقیقه گذشت و آمدیم جلوتر، اما متوجه شدم که رضا بی‌قرار شده! بااینکه اهل شوخی بود؛ اما با من رودربایستی داشت و مرتب بیرون را نگاه می‌کرد و نگاهی به ساعتش می‌انداخت. وقتی این وضعیت را دیدم گفتم: «هرجا ساعت نشان داد که وقت اذان هست وایستیم تا نماز بخونیم.»
     با این حرف خیالش راحت شد. در سینه‌کشی ایلام که حالت پرتگاه داشت، گفت: «موقع نمازه...»
     زیر تک‌درختی که آنجا بود ترمز زدم و گفتم: «برای وضو اینجا آب نیست و باید برویم ایلام.»
     محمدرضا گفت: «مگه شما خدایی و از همه چیز خبر داری؟ خدا خودش اسباب رو فراهم می‌کنه.»

     


     من دراز کشیدم و محمدرضا در شیاری که نزدیکی ما بود شروع به راه‌رفتن کرد. بعد از چهار پنج دقیقه آمد و گفت: «آب پیدا کردم.»
     با هم به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به‌جایی رسیدیم که یک باریکة آب جریان داشت. محمدرضا حوضچه‌ای درست کرد و وضو گرفتیم. برگشتیم سمتی که ماشین را پارک کرده بودیم. می‌خواستیم نماز بخوانیم که برای پیش‌نماز شدن حرفمان شد. درنهایت نماز اول را من پیش‌نماز ایستادم و نماز دوم را او پیش‌نماز ایستاد.
     خاطره‌ای از شهید محمدرضا مهدی‌زاده طوسی

     

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما