به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»
هشتم شهریور 1360، طنین سهمگین انفجاری مهیب در خیابان پاستور، خبر از یک فاجعه دیگر داشت. سرانجام پس از یک روز، گوینده خبر، شهادت رئیس جمهور «محمدعلی رجایی» و نخست وزیر «محمدجواد باهنر» را اعلام کرد و قلب یک ملت در آتش غم گداخت.
در بحبوحه ترورهای منافقین که هرروز در گوشه و کناری از هرجای ایران، یکی از یاران مخلص و مومن و فداکار انقلاب، هدف تیر خشم و کینتوزی جنایتکاران دشمن خدا و خلق قرار میگرفت، این بار نوبت عالیترین و ارشدترین مقامات اجرایی کشور بود.
دو چهرهای که در همین دوران کوتاه، بواسطه خدمات خالصانه خود، محبوب مردم شده بودند بی اینکه برخلاف دولتمردان و سیاستمداران آن سالها با «شعار» یا «شوآف»، با حرافی و فن بیان و نطقهای کوبنده و آتشین به سبک «بنی صدر» و «قطب زاده» و «نزیه» و «کیانوری» و «قاسم پور» و «متین دفتری» و مردم مردم کردن و حرف از ملت زدن، «حرف دل» ملت را به گوش جان شنیدند و زبان ضمیر و سخنگوی جان و وجدان این مردم رنجدیده و ستمکشیده شدند و در دلهای این مردم، جا باز کردند و درآن خوش نشستند برای همیشه... و ماندگار و نامیرا شدند.
و «رجایی» همراه رنج دیرین توده ها و همپای همه کوششها و کنشگریهای تاریخی این مردم برای رهیدن از بندهای اسارت استعمار و استبداد، از نهضت ملی و پانزده خرداد تا بیست و دوم بهمن، سرحلقه و سرلوحه «شهیدان خدمت» شد از آن روز تا همین امروز و تا «سیدابراهیم رئیسی»ها و «امیرعبداللهیان»ها و «آل هاشم»ها که در امتداد همان قافله و همان مسیر مبارک، جانفدای این ملت شدند.
دشمن آن روز که مزدوران داخلی و ظاهرا ایرانی و مسلمان و شیعه و انقلابی و ضد امپریالیستی! بود، با دشمن امروز که علنا و رسما کل نظام سلطه و استکبار به سرکردگی و جلوداری آمریکای جهانخوار و به عاملیت صهیونیسم سفاک و خبیث است، فرقی نکرده؛ راه و نگاهش همان است که بود: آن روز دفتر نخست وزیری و جلسه شورای امنیت را زدند توسط یک مهره نفوذی نیرنگباز و نفاقپیشه که تا دبیری شورا بالا آمده بود و مَحرم و مُقرب رجایی شده بود، و امروز هم پس از 44 سال، در همین روزها، بازهم با بهره از شبکه نفوذ خودیها در عمق راهبردیترین سطوح نظام، در سومین روز جنگ تحمیلی 12 روزه، جلسه محرمانه شورای امنیت ملی با حضور سران سه قوه و مسئولان ارشد و اصلی نظام را هدف گرفت و بمباران کرد تا مثل 8 شهریور 60 به خیالش کار نظام را یکسره کند. اما اگر آن روز موفق شد، امروز هم به مراد خود رسید! دشمن در همان سفاهت و حماقت است که بود؛ از منافقین خلق تا صهیونیسم کودک کش! فکرش هیچ تحولی پیدا نکرده در اینهمه سال. فکر می کند با حذف سران، نظام می پاشد چون نمی تواند بفهمد که اول باید ریشه خدایی و مردمی این نظام را خشکاند وگرنه به تعبیر حضرت امام خمینی (ره): «اینها باید دعا کنند خدا بمیرد. من کیام؟! من هم بمیرم این ملت، در صحنه هست و انقلاب را حفظ میکند»
آری؛ «راه رجا بسته نیست» و به گفته روح راحل خدا (ره): «رجایی و باهنر اگر نیستند، خدا هست» و این ملت در تشییع رجایی و باهنر چنان اقیانوسی از شور و شعور خود بپا کرد که تضمین شدگی این نظام با پشتوانه باور و بینش عمیق ملت را به همه جهان اعلام کند و فریادش را به قلب تاریخ بسپارد که: «راه رجایی بهجاست شور رهایی بهپاست»...
از سرانگشتان تَرَک خوردهی مادر...
محمدعلی رجایی در ۲۵ خرداد ۱۳۱۲ در قزوین متولد شد. پدرش پیشهور بود و در قزوین، خرازی داشت. در ۴ سالگی پدرش را از دست داد و برادر بزرگترش خارج از خانه مشغول بود، و مادرش با پاک کردن پنبه و شکستن فندق، گردو و بادام، مخارج زندگیشان را تامین می کرد. برادرش پس از مدتی به تهران آمده بود، او نیز پس از پایان کلاس ششم ابتدایی در ۱۳ سالگی به دلیل وضعیت نامناسب اقتصادی در قزوین راهی تهران شد، و در بازار آهن فروشان به کار مشغول شد، و پس از مدتی به دلیل سنگینی کار به دستفروشی روی آورد، پس از آن دوباره به بازار رفت و در چند حجره شاگردی کرد. شهید رجایی در مورد دوران کودکی و نوجوانی خود چنین میگوید: «در سال 1312 در قزوین متولد شدم. چهار سال بعد پدرم را از دست دادم و از آن پس زندگی را با سرپرستی مادر و تنها برادرم گذراندم.
در سن 13 سالگی به تهران آمدم. در این شهر من با فقر اقتصادی شدیدی رو به رو بودم، به طوری که مدتی در جنوب تهران دست فروشی کردم. مادرم با تلاش و کوشش و حفظ حیثیت شدید خانوادگی در بین همة فامیل، ما را با یک وضع آبرومندانه ای اداره می کرد و برای ادارة زندگیمان به کارهای خانگی که آن موقع معمول بود، مثل شکستن بادام و گردو و فندق و از این قبیل کارها میپرداخت.
تنها دارائی قابل ملاحظه ما یک منزل کوچک بود که آن هم از دوران حیات پدرم برایمان باقی مانده بود و آن منزل زیرزمینی داشت که مادرم با تلاشی پیگیر در آن زیرزمین اقدام به پاک کردن پنبه و به طوری که عرض کردم هسته کردن بادام و گردو و... زندگیمان را به طرز آبرومندی اداره میکرد. اغلب اوقات، سر انگشتانش ترک خورده بود. برادرم هم در همان سن و سال کار میکرد و در حد متعارفی که می توانست کمکی به اداره زندگی می کرد.»
قابلمه فروش محلههای جنوب شهر؛ در تندباد «تکامل»
دوران دستفروشی شهید رجایی در همین سالهاست که وی با یکی از دوستان و بستگان نزدیک خود به نام محمد شیروانی به صورت مشارکتی اقدام به خرید ظروفی از جنس روی، نظیر کتری، قابلمه و بادیه های آلومینیومی و فروش آن ها در محلات و خیابان های جنوب شهر نمود و تلاش کرد با درآمدهای حاصله از آن زندگی خود و مادرش را اداره کند. خود در این باره گفته: «مدتی هم در بازار تهران شاگردی کردم، تا این که زمان رزم آرا رسید. در این زمان چون دستفروش ها را جمع میکردند، من به خدمت نیروی هوایی درآمدم. تقریباً 17 سال داشتم که به آموزشگاه گروهبانی نیروی هوایی رفتم. 5 سال نیروی هوایی را هم تحصیل کردم و هم با بعضی از گروه ها و احزاب سیاسی از جمله «فدائیان اسلام» آشنا شدم.» آشنایی رجایی با این گروه، نقش مهمی در جهت گیری او به سمت تفکر و موضعگیری سیاسی و اجتماعی داشت. او در جلسات آنان شرکت میکرد و همکاریاش با آنان آغاز شد. او همچنین در کلاسهای شبانهای که وابسته به «مرکز تعلیمات جامعه اسلامی» بود شرکت میکرد. آشنایی با آیت الله طالقانی و مسجد هدایت، محوری دیگر در تکامل تفکر دینی و روحیه مبارزاتی او بود. مرحوم طالقانی بهترین راه ترویج اسلام را تبلیغ میدانست و شهید رجایی و دوستانش علاقهمند شدند تا به کارهای تربیتی بپردازند و بعضی وقتها با مرحوم مهندس مهدی بازرگان و مرحوم طالقانی برای برگزاری جلسات به گردش و بیرون شهر میرفتیم و بیشتر صحبتها به این ختم میشد که افرادی به دولت حاکم رسوخ کنند تا اجحاف به مردم کم شود. گروهها و گرایشهایی که در آن زمان بودند به تشکیل حکومت اسلامی باور و اعتقاد محکمی نداشتند و هدفشان حسن نیتی برای کار کردن برای مردم و مبارزه با ظلم بود؛ لذا تشویقهای مرحوم طالقانی باعث شد تا شهید رجایی در این دوره وارد کارهای فرهنگی و تربیتی شود.
اگر نماز اول وقتش ترک میشد، دو روز، روزه میگرفت!
او در این سالها در مسیر خودسازی و پرورش استعدادهای فطری و تربیت و تکامل ظرفیتهای روحی و معنوی خود بود و این بزرگترین سرمایه او در مقدمه ورودش به عالم سیاست و مبارزه بود. به روایت «حسین رثایی» از یاران و همراهان شهید: «در شرایط نادر اگر به خاطر شرایط خاصی نماز اول وقت ایشان ترک میشد آقای رجایی دو روز روزه میگرفتند و این یکی از ویژگیهای خاص رجایی بود که در امور دینی و معنوی بسیار برای خود سختگیری میکرد.»
آیتالله خامنهای: در زندان، اذان میگفت و روزه میگرفت
به مدت دو سال در زندان های انفرادی رژیم پهلوی انواع و اقسام شکنجه ها را تحمل کرد و چون کوهی استوار مقاومت کرد و در اثراین مقاومت ها او را به زندان قصر و سپس به اوین فرستادند. او در زندان به ماهیت واقعی منافقین پی برد و مسیر خود را از آنان جدا کرد. دوران زندان مجموعا چهار سال به طول انجامید و شهید رجایی در سال ۱۳۵۷با اوج گیری انقلاب اسلامی همراه با دیگر زندانیان سیاسی آزاد شده و بلافاصله وارد مبارزات سیاسی و فرهنگی گردید و به اتفاق عدهای از همکارانش برای بسیج و سازمان دهی مبارزات مخفی معلمان مسلمان تلاش گسترده ای را آغاز کرد و موفق به ایجاد انجمن اسلامی معلمان شد. او در راهپیماییهای عظیم سال ۱۳۵۷ مخلصانه و با تمام توان کوشید و نقش مؤثری در فعالیت های تبلیغاتی و تدارکاتی این تجمعات بزرگ مردمی داشت. مقام معظم رهبری از زندان و از همبند شدن با شهید رجایی در کمیته مشترک ضد خرابکاری، خاطرهای شنیدنی دارند: «در سال ۱۳۵۳ حدود آذرماه بود که مرا دستگیر کردند که همان روز هم آقای رجایی را گرفتند و در کمیتهی به اصطلاح ضد خرابکاری بند 1، زندانی بودیم. منتها من سلول ۲۰ بودم و او سلول دیگری ۱۸ بود، یعنی بین سلول من و آقای رجایی سلول ۱۹ فاصله بود و من با سلول ۱۹ به وسیلهی علامت تماس داشتم. او میگفت: در سلول کناری شخصی است که اظهار میکند با تو آشناست. من فهمیدم آقای رجایی است. لذا هر وقت میخواستیم با هم مکالمهای داشته باشیم من به سلول کناری پیغام میدادم و او هم به آقای رجایی که آقای رجایی هم متقابلاً به همین صورت با من تماس میگرفت، مثلاً میگفت: آقای رجایی دارد قرآن میخواند. من میگفتم: خوب میخواند؟ او هم میگفت: آری باحال میخواند. اذان میگفت، روزه میگرفت و من قضایای سلول آقای رجایی را اینگونه متوجه میشدم.»
وزیر آموزش و پرورش، نماینده مردم تهران، نخست وزیر «مکتبی» و «مردمی»
شهید رجایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در سال ۱۳۵۸ مسئولیت وزارت آموزش و پرورش را به عهده گرفت و در زمان وزارت خود موفق به دولتی کردن کلیه مدارس شد. سپس به عنوان نماینده مردم تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی انتخاب گردید و به دنبال تمایل مجلس شورای اسلامی در تاریخ ۱۸مرداد۱۳۵۹ به عنوان اولین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران به مجلس معرفی و با رأی قاطع به نخست وزیر منصوب شد. او در این دوره الگویی از مدیر طراز انقلاب، مردمی، خدمتگذار، مکتبی و متعهد به مبانی اصیل اسلام و انقلاب از خود به یادگار گذاشت.
من همان کاسه بشقابی دورهگرد پیش از انقلابم!
نخست وزیر مردمی، خرید خانه و از جمله میوه و مایحتاج دیگر را خودش انجام میداد! به نقل از یکی از اطرافیان: «بخش اصلی خرید برای منزل را ایشان خودشان انجام می دادند و یک بار که با او به خرید رفته بودیم به ما تأکید میکرد که خریدهای خودتان را از همین دستفروشها انجام دهید، تمام سرمایه آنها همین مقدار میوهای است که برای فروش آوردهاند و حتما دقت کنید که موقع خرید میوهها را جدا نکنید که آنها از اینکه بعد از شما میوههای کم کیفیتتر مانده باشد و نتوانند آنها را بفروشند ناامید نشوند.» «شهید رجایی یک شلواری داشت که چند سالی بود آن را میپوشید و همیشه خودشان هم آن شلوار را میشستند و اتو میکردند. یا در مورد دیگری، اوایل نخست وزیری ایشان بود که برخی آقایان گفتند به خاطر فشار زیاد کاری هر روز یک عدد سیب درشت برای آقای رجایی ببریم که تقویت شوند، وقتی همان بار اول سیب را دیدند و دلیل این کار را متوجه شدند به آنها گفتند؛ فکر میکنید چطور شد که شاه شاه شد؟ از همین رفتارهای به ظاهر ساده شروع شد. به آقایان هم گفتند هرگز با من طوری رفتار نکنید که فراموش کنم من محمدعلی رجایی فرزند عبدالصمد هستم همان کاسه بشقاب فروش دوره گرد پیش از انقلاب هستم.» برادر بزرگتر شهید رجایی میگوید: «شهید رجایی نخستین فردی بود که اموالش را برای بررسی به مردم و دولت اعلام کرد؛ یادم هست ۲۰ هزار تومان پسانداز او نزد من بود که وارد فعالیتهای اقتصادی کرده بودم و به ۷۰ هزار تومان رسیده بود و محمدعلی ناراحت از این بود که چرا زودتر به او نگفتم تا در معرفی و بررسی اموالش این مورد را هم اضافه کند.»
عجب مملکتی شده!
«بهزاد نبوی» معاون شهید رجایی در خصوص واکنش اولیه آن شهید به پیشنهاد نخست وزیری خود، خاطرهای شنیدنی دارد: «شهید رجایی به سختی برای نخست وزیری آماده شد. به خاطر دارم که در آن دوران ایشان به محل سازمان مجاهدین انقلاب آمد و دیداری با یکدیگر داشتیم. به من گفت فلانی به من پیشنهاد کردهاند تا نخست وزیر شوم. سپس «قهقه» شروع به خندیدن کرد و گفت عجب مملکتی شده است که به من پیشنهاد نخست وزیری میدهند. آقای رجایی به شدت فروتنی و تواضع داشت.»
نخست وزیری که کوپن نفت نداشت!
مرحوم «احمد توکلی» از مسئولان کشور روایتی گویا دارد از ساده زیستی رجایی: «زمستان سال ۵۹ بنده و برخی دوستان از جمله آقای نبوی به خانه شهید رجایی رفتیم. اتاق وی بسیار سرد بود و بخاری ارجی که در اتاق داشت، خاموش بود. شهید رجایی با یک بارانی قهوهای رنگ که بر تن داشت با سینی چایی به اتاق آمد و گفت اتاق سرد است زیرا کوپن نفتمان تمام شده است، اما کشمش داریم تا با چایی بخوریم تا گرمتان شود!»
جلسات «نق»!
«حسین رثایی» از دوستان و همکاران قدیمی شهید، روایتی دارد از جلساتی که او راه اندازی کرده بود به نام «نق»! که درآن، مسئولان کشور، موظف بودند نق بزنند و از ایشان انتقاد کنند: «چه در دوران وزارت و چه دوره نخست وزیری مرحوم رجایی جلسات جالبی را داشتند به نام «نق»! که در این جلسات از مدیران و مسئولان دیگر میخواستند که شرکت کنند و به مرحوم رجایی نق بزنند تا به این ترتیب ایشان بتوانند نقاط ضعف خود را شناخته و رفع کنند. این یکی از آن موارد کاملا متفاوت در منش و رفتار شهید رجایی در بحث انتقاد پذیری بود که جا دارد بسیاری از مسئولین امروز چنین رفتاری را در اولویتهای خود قرار دهند.»
ای خدای خالق من! مرا دریاب!...
در دوم مرداد ۱۳۶۰ پس از عزل اولین رئیس جمهور، دومین انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و شهید رجایی با ۱۲ میلیون و ۷۷۰ هزار رای، رئیس جمهور ایران شد. روز ۱۱ مرداد ۶۰ مراسم تنفیذ حکم او توسط حضرت امام (ره) در حسینیه جماران برگزار شد. زمینه انتخاب او از قبل و با تصویری که از او بعنوان یک مدیر خالص و متواضع و مردمی و بدون هیچ تکلف و تشریفات و تجملات رایج و متعارف، در ذهنیت جمعی ساخته شده بود، فراهم گردیده بود. او در میان اکثریت مردم در همین مدت کوتاه، محبوبیتی بیمانند یافته بود و بعنوان نماد خدمت شناخته شده بود. در مراسم تنفیذ حکمش در حسینیه جماران و در محضر امام هنگام گرفتن حکم، زانو زد و خاضعانه و متواضعانه بر دستان امام و مقتدایش بوسه زد و در سخنرانی پس از تنفیذ خود گفت: «ای خدای خالق من! مرا دریاب و در برابر وسوسه ها و خطرهای عظیمی که بر سر راه من قرار دارد مرا حفظ کن» استقرار او در این جایگتاه پس از تجربه ناکام و ناموفق اولین ریاست جمهوری و انتظاراتی که برآورده نشده بود و پس از بحرانهای بوجود آمده در پی اختلافات و تنشهای بیش از یکساله در کشور، نوید بخش فضایی تازه و مایه امید همه معتقدان به انقلاب برای ایجاد ثبات و آرامش و تثبیت الگویی از خدمت رسانی طراز انقلاب و خط اصیل امام در کشور ایجاد کرده بود. اما دشمن، این شادی و آرامش و اطمینان و اعتماد را نمیخواست و خادمان دلسوز و دردآشنای ملت را نشانه گرفت تا جشن مردم را پس از آنهمه تلخکامی ها، باز هم عزا کند و خنده های این مردم پس از آنهمه خون دل خوردن را بدل به اشک ماتم سازد...
خاکسترت طوفان شد ای ققنوس قاف عشق...
و سرانجام روایت مقتل؛ روایت معراج ققنوسی که خاکستر پیکر سوختهاش هم طوفانی از عشق و شور و شعور و حماسه برانگیخت و مایه حیات دوباره و بقای نظام شد. برادر بزرگ شهید رجایی گفته است: «فرزندم روزی برای دیدار با عموی خود، شهید رجایی به دفترش رفت و گفت من توانستم به همراه خودم اسلحهای وارد اتاق شما کنم و اسلحه را روی میز گذاشت و گفت؛ باید بیشتر مراقب بود، شهید رجایی پاسخ داد اسلحهات را بردار، به نگهبان تذکر میدهم. محمدعلی باورش نمیشد کسانی که با یکدیگر نماز میخوانند، غذا میخورند و رفاقت دارند، روزی به او خیانت کنند؛ بالاخره فردی به نام «کشمیری» با چهرهای انقلابی دست به ترور شهید رجایی زد.» در ساعت 3 عصر روز یکشنبه هشتم شهریورماه 1360، صدای انفجار مهیبی از ساختمان نخستوزیری برخاست. کارکنان به طرف محل انفجار دویدند. جمعیت زیادی از راه رسید. همه نگران رجایی و باهنر بودند. رجایی از چند روز قبل به فرمان رهبر انقلاب، خانوادهاش را در یکی از واحدهای مسکونی نهاد ریاست جمهوری ساکن کرده بود تا دیگر مجبور به رفت و آمد به خانه خود نباشد. کمال، پسر سیزده ساله رجایی از دور، شاهد شعله های آتش بود. او با حالی آشفته به مادرش تلفن کرد و ماجرا را با او در میان گذاشت تا همسر شهید رجایی خودش را برساند. پیکرهای خونین و سوخته رجایی و باهنر را به بیمارستان منتقل کردند. شدت انفجار به حدی بود که ابتدا هیچ کس نتوانست کشته شدگان را شناسایی کند. جنازه ها را به بیمارستان انقلاب منتقل کرده و پیکر شهید رجایی را در سردخانه قرار دادند. هیچ کس نمی دانست که این پیکر سوخته، بدن شهید رجایی است. به فکر یکی از اطرافیان او رسید که از روی دندان ها می توان فهمید که پیکر سوخته، بدن شهید رجایی است یا خیر ؟ اما سوختگی آن چنان بود که دهان رجایی به سادگی باز نمی شد. لحظاتی بعد دکتر «هادی منافی» از راه رسید و پس از شستن لبها با آب اکسیژنه، دهان را باز کرد و دندان ها دیده شد، اما باز هم کسی او را نشناخت. همسر شهید رجایی به بیمارستان آمد و در سردخانه پیکر سوخته شهید رجایی را شناسایی کرد.
این بنده کوچک خدا...
بیست روز پیش از شهادت، در اولین روزهای ریاست جمهوری، یک روز پیش از آنکه آماده رفتن به محل کار شود، همسرش خانم عاتقه صدیقی از او خواست وصیتنامه جدیدی بنویسد. کمی فکر کرد. سپس کاغذی خواست تا وصیت نامهای جدید بنویسد. او بر روی یک برگ کاغذ دفتر مشق بدون این که پاکنویس کند خوش خط و خوانا و بدون خط خوردگی و روان و ساده وصیت نامهای نوشت و آن را به همسرش داد. وصیتنامه رئیس جمهور ایران، تمام بی تکلفی، خلوص، خداجویی و مردمی بودن اوست. همچنانکه در همین چندخط ماندگار، می نویسد: «وصیت حقیقی من، مجموعه زندگی من است.»
بسم الله الرحمن الرحیم
این بنده کوچک خداوند بزرگ با اعتراف به یک دنیا اشتباه، بی توجهی به ظرافت مسئولیت از خداوند رحیم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضای آمرزش خواهی می کنم. وصیت حقیقی من مجموعه زندگی من است. به همه چیزهایی که گفته ام و توصیههایی که داشته ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأکید می نمایم. به کسی تکلیف نمی کنم ولی گمان میکنم اگر تمام جریان زندگی مرا به صورت کتاب درآورند برای دانشآموزان مفید باشد. هر چه از مال دنیا دارم متعلق به همسر و فرزندانم میباشد. کیفیت عملکرد را طبق قانون شرع به عهده خودشان می گذارم. برادرم محمدحسین رجایی وصی و همسرم ناظر و قیم باشند. خدای را به وحدانیت، اسلام را به دیانت، محمد(ص) را به نبوت و علی و یازده فرزندان معصومین علیهم السلام را به امامت و پس از مرگ را به قیامت و خدای را برای حسابرسی به عدالت قبول دارم و از دریای کرمش امید عفو دارم. این مختصر را برای رفع تکلیف و تعیین خط مشی برای بازماندگان و بر حسب وظیفه شرعی نوشتم وگرنه وصیتنامه این بنده حقیر با این همه تحولات در زندگی در این مختصر نمیگنجد و مکّه، حج بیتالله بر من واجب شده بود امکان رفتن پیدا نشد. اینک که به لقاءالله شتافتم این واجب را یکی از بندگان صالح خداوند به عهده بگیرد. ثلث اموال به تشخیص بازماندگان به «خیرالعمل» صرف شود و اگر به نتیجه قطعی نرسیدند به بنیاد شهید بدهید.